هدایت شده از بهارِ زهرا
به نام خدا
سرظهری رفتم مسجد حضرت امیرالمومنین رایم را انداختم توی صندوق. نیت کردم. به نیت شهید محمدرضا دهقانامیری و آقا رسول و آقا محمودرضا. ازشان خواهش کردم آبرویشان را بردارند و ببرند به خدمت حضرت ارباب.
موقع برگشت چشمم خورد به عکس حاجقاسم و عکس دونفری رهبر و شهید جمهور. نشستم خوب نگاهشان کردم. انگشتم را برای تجدید عهد دوباره نشانشان دادم.
به خانه که برگشتم. رفتم خدمت حضرت امام خمینی. انگشت جوهری باارزشم را گرفتم طرفشان. گفتم: " ما فرزندان خمینی دست از ره عاشقی هرگز برنداریم."
بعد چلیک، عکس را ثبت کردم تا بماند به یادگار.
دم مغرب است و
هرچه میخواهم خودم را بزنم به آنراه فایده ندارد. نمیشود. این دوره تومنی صد تومن فرق دارد. طرف مقابل نامزد منتخبم، فردیست بیکفایت و کارنابلد.
تصور اینکه فردا اخبار، برنده شدنش را خدایی نکرده، زبانم لال، اعلام بکند، خواب و خوراکم را بهم ریخته. بیشتر از خودش، از دستهای پشتپردهاش خوف دارم. من تحمل استخوان در گلوی رهبرم را ندارم. تحمل کجروییهای عدهای کاهمغز را ندارم. نمیخواهم دوباره شاهد رفتار و گفتار ذلیلانه باشم. عزت در برابر دشمن برای من مثل اکسیژن لازم است.
گوشی به دست، اخبار را بالا پایین میکنم. از حضور بیشتر مردم خوشحال میشوم؛ ولی ته دلم هنوز میلزرد و نگران است.
#انتخابات
#گوشبهفرمانرهبریم
#جاءالحقوزهقالباطل
@baharezahraa
هدایت شده از عطیه (فاطمه بزمشاهی)
امروز هم کد ۴۴ را روانهی صندوق کردم.
چه نامزد اصلح رای بیاورد، چه حافظ نهجالبلاغه، ما پای این نظام میمانیم.
ما سالها خون ندادیم و خون دل نخوردیم که به همین سادگی دست از آن بشوییم...
این نظام سالهاست به گردنمان حق دارد...
زندگیها و ایمانمان را مدیونش هستیم
پ.ن: عکس هفتهی پیشه، این هفته یادم رفت عکس بگیرم...😅 اما شک نکنید اگر هم میگرفتم همین میشد
هدایت شده از مـسیـحــادم🌱
رفتیم شاه سید علی....
مثل دو بار قبل که رای دادیم.
دم غروب شلوغ بود.
البته فقط قسمت خانم ها!
محمد آتش به جانم انداخت که <بیا این ور خلوته، رایتو بده بریم>
آقایی هم که آنجا مسئول بود داشت با مسئول خانم ها صحبت میکرد. میگفت <خانما رو بفرس اون ور رایشونو بدن، شلوغ شده>
خواستم بروم که خانم مسئول جلویمان را گرفت. از من اصرار و از او انکار. گفت <بشین تا نوبتت بشه> خندیدم به رویش و گفتم: < من بشینم! تبلیغ میکنما> ۴ انگشت دو دوستم را بالا گرفتم و گفتم <فقط کد ۴۴> خندیدند. نشستم. صحبت کردم. دور و برم شلوغ شد. نفهمیدم چرا! ولی خیلی زود نوبتم شد. رایم را دادم. رفتم توی حیاط. نشستم کتانی ام را بپوشم. باز هم حرف بود. خانم پلیس آمد. گفت <عزیزم! گلم! از وجناتت پیداست که خیلی فهمیده ای، خواهش میکنم برو> خندیدم و گفتم: <الاناست که دیگه بیاین با دستبند ببرینم>
کمی بعد تمام شد و از شاه سید علی بیرون رفتم، با پای خودم.
بالاخره انسان مامور به تکلیف است.
پ.ن: مردد و نمیدونم به کی رای بدم زیاد بود! خیلی زیاد!
پ.ن: خیر است
هدایت شده از رسانه هنری نفحات
همین که با این درصد مشارکت دل رهبر انقلاب شاد میشه برا ما کافیه ...
هدایت شده از خدایا شکرت
خدایاشکرت
که برای آینده کشورم حق انتخاب دارم✌️🏻
@khodaashokret
هدایت شده از شیرین و گَس مثل مادری🏴🇮🇷
✨
🇮🇷
یک شب تا صبح نگران شما بودیم سید خدا
و
امشب تا صبح نگران تداوم راه شماییم شهید راه خدمت...
@mesle_maadari