هدایت شده از عطیه (فاطمه بزمشاهی)
امروز هم کد ۴۴ را روانهی صندوق کردم.
چه نامزد اصلح رای بیاورد، چه حافظ نهجالبلاغه، ما پای این نظام میمانیم.
ما سالها خون ندادیم و خون دل نخوردیم که به همین سادگی دست از آن بشوییم...
این نظام سالهاست به گردنمان حق دارد...
زندگیها و ایمانمان را مدیونش هستیم
پ.ن: عکس هفتهی پیشه، این هفته یادم رفت عکس بگیرم...😅 اما شک نکنید اگر هم میگرفتم همین میشد
هدایت شده از مـسیـحــادم🌱
رفتیم شاه سید علی....
مثل دو بار قبل که رای دادیم.
دم غروب شلوغ بود.
البته فقط قسمت خانم ها!
محمد آتش به جانم انداخت که <بیا این ور خلوته، رایتو بده بریم>
آقایی هم که آنجا مسئول بود داشت با مسئول خانم ها صحبت میکرد. میگفت <خانما رو بفرس اون ور رایشونو بدن، شلوغ شده>
خواستم بروم که خانم مسئول جلویمان را گرفت. از من اصرار و از او انکار. گفت <بشین تا نوبتت بشه> خندیدم به رویش و گفتم: < من بشینم! تبلیغ میکنما> ۴ انگشت دو دوستم را بالا گرفتم و گفتم <فقط کد ۴۴> خندیدند. نشستم. صحبت کردم. دور و برم شلوغ شد. نفهمیدم چرا! ولی خیلی زود نوبتم شد. رایم را دادم. رفتم توی حیاط. نشستم کتانی ام را بپوشم. باز هم حرف بود. خانم پلیس آمد. گفت <عزیزم! گلم! از وجناتت پیداست که خیلی فهمیده ای، خواهش میکنم برو> خندیدم و گفتم: <الاناست که دیگه بیاین با دستبند ببرینم>
کمی بعد تمام شد و از شاه سید علی بیرون رفتم، با پای خودم.
بالاخره انسان مامور به تکلیف است.
پ.ن: مردد و نمیدونم به کی رای بدم زیاد بود! خیلی زیاد!
پ.ن: خیر است
هدایت شده از رسانه هنری نفحات
همین که با این درصد مشارکت دل رهبر انقلاب شاد میشه برا ما کافیه ...
هدایت شده از خدایا شکرت
خدایاشکرت
که برای آینده کشورم حق انتخاب دارم✌️🏻
@khodaashokret
هدایت شده از شیرین و گَس مثل مادری🏴🇮🇷
✨
🇮🇷
یک شب تا صبح نگران شما بودیم سید خدا
و
امشب تا صبح نگران تداوم راه شماییم شهید راه خدمت...
@mesle_maadari
بعد از یک شبانه روز کامل بیخوابی، بعد از شمارش آرا... برگشتهام خانه
منتظر اذان صبح ام...
خسته ام، حسابی خسته ام
توی ماشین روضه حضرت زهرا س گذاشته بودم. همانجا که شبها در خانه مهاجر و انصار میرفتند و شکایت میکردند.
بدا به حال آنانی که با علی دست دادند و به او پشت کردند...
بدا به حال آنهایی که رای بی تفاوتی دادند...
قلبم درد میکند.
چرا اذان نمیگویند؟ «أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولیُّ الله»
میخواهم برای مظلومیت اولاد زهرا س یک دل سیر اشک بریزم.
موذن اذان بگو...
هدایت شده از حُفره
رختِ خونی شُستی؟ غرقِ به خونها! نشُستی؟ هر چی چنگش میزنی لامذهب باز خونه که میپاشه ازش بیرون. هِی چنگش میزنی هی خون شتک میزنه تو صورتت. دلم الان اونطوره حاجی!
خونی و آش و لاش!
میدونم میگی نگو. دشمن شادمون نکن. ولی بذار یه امروز بگم. از فردا دوباره پا میشیم. خاکا رو میتکونیم و یاعلی.
حاجی چرا همیشه ما نه؟
ما که عین اسب میدُویم. تا خرتناق میریم تو گِل. حالا باز میگی نگو اسب. آتو میگیرن. بذار بگم حاجی. یه امروز فقط. حناق میگیرم وگرنه.
آره حاجی. مایی که چله میبندیم. قربونی میکنیم. ختم میگیریم. نماز. دعا. فلان. فلون. چرا ما همیشه نه؟ چرا همیشه خون باس شتک بزنه تو صورتمون؟ خون رفیقامون. بچههامون. خون دایی و عمو و پدر و پدربزرگامون.
بوی خون پدر آدمو درمیاره آخه. این لبخندای ریشو تو قاب عکسا، فیلو از پا میندازه آخه. این انتظارا خدیجه بیگوما رو خشک کرده آخه. تو میگی فدای سر یکی. منم همینو میگم. تو میگی الخیر فی ما وقع. منم میگم. تو میگی ببند و اتحاد و اینا. منم میگم حاجی. ولی دلم عینهو رختِ خونی یکیه که هزارتا تیر خورده وسط میدون جنگ. جدی نگیر حالا. دله دیگه. شلنگ تخته میندازه. اصلا بذار بزنن. اینقدر بزنن که شاید یه روز خون شتک بزنه تو صورتشون. شاید بفهمن رخت خونی شستن چقدر سخته.
خسته و سنگینم حاجی.
ولی فردا خوب میشم.
قول!
@hofreee