eitaa logo
هُرم
147 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
461 ویدیو
19 فایل
گاه‌ نوشته‌هایی از حسین فرهانیان @hfarhan اگر دوست دارید ناشناس مطلبی برایم بگذارید🖋 https://harfeto.timefriend.net/17141149934247
مشاهده در ایتا
دانلود
به پیشنهاد یک دوست مشهدی امروز آمدم اینجا، قطعه اول بهشت ثامن که شامل مرحومین دهه ۵٠ و ۶٠ و بخصوص شهدای جنگ تحمیلی است...
و در انتهای هم آرامگاه خادمین حضرت رضا ست. خوش به سعادت همه شان ... ما هم انشاءالله به شما ملحق خواهیم شد.
به طوف گلشن و گل رند عاشق را کجا جویی؟ که جز با روی گلرنگ و می گلگون نخواهد شد...
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
. من آدمِ غرق شدن در جزئیاتم، آدمِ تصویرسازی‌ها و رؤیاپردازی‌ها آدمی که یک خط اگر بخوانم، از همان خط در خیالم یک فیلم می‌سازم! آدمهایی شبیهِ من کسی را که دوست دارند، یک خط ازَش می‌خوانند و یک عمر با همان یک خط برایش می‌میرند! هِی زاویه‌ی دوربینِ خیال را تغییر می‌دهند و پلانِ تازه‌ای می‌سازند، هی دیالوگها و صحنه‌ها را بازسازی می‌کنند و از زاویه‌ی دیگری به تماشا می‌نشینند... آدمهایی شبیه من از حوالیِ ظهر عاشورا، قابشان را روی قامتِ اکبر می‌بندند و هِی زوم می‌کنند، هِی تغییرِ زاویه می‌دهند و هِی صحنه‌ها را مرور می‌کنند... یک بار دوربین را می‌برند بلندترین نقطه‌ی آسمان، درست بیخِ خورشید و بعد دقیق می‌شوند روی مؤذنی که درست روی مرکز زمین ایستاده، صدای اذانش دایره‌وار موج برمیدارد و خاک را در‌می‌نوردد... _اکبر است، برای ظهر عاشورا اذان می‌گوید... یک بار دوربین را می‌کارند پشت خیمه‌گاه با حرکت آهسته روی خاک جلو می‌روند تا می‌رسند پشت نعلِ عقاب! اسبِ اکبر است، یادگارِ پیامبر و اکبر سوار بر عقاب به پیغمبر شبیه‌تر می‌شود... بار دیگر زاویه را از چاکِ خیمه‌ای می‌بندند که زمزمه‌ی دخترکان از آن بیرون می‌‌ریزد، خواهرهای اکبرند، گرم صحبت، گرم قربان صدقه رفتن برای برادرِ از همه به پیغمبر شبیه‌تر.... یک بار دوربین را با حرکتی وهم‌آور می‌اندازند سمت پچ‌پچِ هول‌انگیزی که میانِ سوارانِ بهت‌زده افتاده! اکبر وسطِ میدان است و مردهای جنگی را هول برداشته که پیغمبر است! چهارهزار نفرشان پیامبر را به چشم دیده‌اند و حالا تنشان به لرزه افتاده که پیغمبر زنده شده و به یاری فرزندش آمده، باور نمی‌کنند پیغمبر نباشد، چقدر شبیه است، چقدر خودش است! یک بار قاب را از مردمک چشمِ زنی می‌بندند که با حَظِّ تمام، اما نگران و بیمناک اکبر را به تماشا نشسته. عمه است! اکبر را از پسرهای خودش بیشتر دوست دارد، بیشتر از جان خودش حتی... دوربین را توی صحرا می‌چرخانند و پلان‌های تازه‌ای می‌گیرند... یک بار از این سوی میدان و بار دیگر از آن سو... اما از بردنِ دوربین یک سمتِ خاص، بشدت امتناع می‌ورزند، از گرفتنِ یک زاویه، از ساخت یک پلان... دقیقا زاویه‌ای که پدر آنجا ایستاده! گوشه‌ی خیمه‌ای که اباعبدالله در وداع با اکبر از هوش رفته، کوچه‌ای که لشکر باز کرده و اسبِ اکبر در آن میان تاخته، صحنه‌ای که یک پدر روی تکه‌های پسر فروافتاده، پلانی که عمه، پدر را از زمین بلند کرده... دوربین تابِ گرفتن این لحظه‌ها را ندارد لنز را می‌برند روی خاک، صدای کشیده شدن پاها روی زمین فضای فیلم را پر می‌کند دوربین دقیقا زیر یک شال سبز است شالی که از سنگینیِ چیزی گودی گرفته و سمتِ زمین شکم برداشته، هیچ صدایی نیست جز صدای همان پاها که از سنگینی، قدرت راه رفتن را از دست داده و روی زمین کشیده می‌شوند. پاهای بی‌رمق دارند درون شال چیزی حمل می‌کنند! چیزی که پیش از این اتفاق نامش اکبر بوده! شال سبز، عبای هاشمیست و قدمهایی که روی زمین کشیده می‌شوند پاهای جوانان بنی‌هاشم! آدمهایی شبیه من برای این صحنه هزار بار می‌میرند از هزار زاویه فیلمش را می‌گیرند و با هر زاویه هزار بار دیگر می‌میرند.... آه اکبر... ✍ملیحه سادات مهدوی https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
امشب توفیق شده آمده‌ام هیات... حی علی العزا حی علی البکاء