هدایت شده از شراب و ابریشم...
.
من آدمِ غرق شدن در جزئیاتم، آدمِ تصویرسازیها و رؤیاپردازیها
آدمی که یک خط اگر بخوانم، از همان خط در خیالم یک فیلم میسازم!
آدمهایی شبیهِ من کسی را که دوست دارند، یک خط ازَش میخوانند و یک عمر با همان یک خط برایش میمیرند!
هِی زاویهی دوربینِ خیال را تغییر میدهند و پلانِ تازهای میسازند، هی دیالوگها و صحنهها را بازسازی میکنند و از زاویهی دیگری به تماشا مینشینند...
آدمهایی شبیه من از حوالیِ ظهر عاشورا، قابشان را روی قامتِ اکبر میبندند و هِی زوم میکنند، هِی تغییرِ زاویه میدهند و هِی صحنهها را مرور میکنند...
یک بار دوربین را میبرند بلندترین نقطهی آسمان، درست بیخِ خورشید و بعد دقیق میشوند روی مؤذنی که درست روی مرکز زمین ایستاده، صدای اذانش دایرهوار موج برمیدارد و خاک را درمینوردد...
_اکبر است، برای ظهر عاشورا اذان میگوید...
یک بار دوربین را میکارند پشت خیمهگاه با حرکت آهسته روی خاک جلو میروند تا میرسند پشت نعلِ عقاب!
اسبِ اکبر است، یادگارِ پیامبر و اکبر سوار بر عقاب به پیغمبر شبیهتر میشود...
بار دیگر زاویه را از چاکِ خیمهای میبندند که زمزمهی دخترکان از آن بیرون میریزد، خواهرهای اکبرند، گرم صحبت، گرم قربان صدقه رفتن برای برادرِ از همه به پیغمبر شبیهتر....
یک بار دوربین را با حرکتی وهمآور میاندازند سمت پچپچِ هولانگیزی که میانِ سوارانِ بهتزده افتاده!
اکبر وسطِ میدان است و مردهای جنگی را هول برداشته که پیغمبر است!
چهارهزار نفرشان پیامبر را به چشم دیدهاند و حالا تنشان به لرزه افتاده که پیغمبر زنده شده و به یاری فرزندش آمده، باور نمیکنند پیغمبر نباشد، چقدر شبیه است، چقدر خودش است!
یک بار قاب را از مردمک چشمِ زنی میبندند که با حَظِّ تمام، اما نگران و بیمناک اکبر را به تماشا نشسته.
عمه است! اکبر را از پسرهای خودش بیشتر دوست دارد، بیشتر از جان خودش حتی...
دوربین را توی صحرا میچرخانند و پلانهای تازهای میگیرند...
یک بار از این سوی میدان و بار دیگر از آن سو...
اما از بردنِ دوربین یک سمتِ خاص، بشدت امتناع میورزند، از گرفتنِ یک زاویه، از ساخت یک پلان...
دقیقا زاویهای که پدر آنجا ایستاده!
گوشهی خیمهای که اباعبدالله در وداع با اکبر از هوش رفته، کوچهای که لشکر باز کرده و اسبِ اکبر در آن میان تاخته، صحنهای که یک پدر روی تکههای پسر فروافتاده، پلانی که عمه، پدر را از زمین بلند کرده...
دوربین تابِ گرفتن این لحظهها را ندارد لنز را میبرند روی خاک، صدای کشیده شدن پاها روی زمین فضای فیلم را پر میکند
دوربین دقیقا زیر یک شال سبز است شالی که از سنگینیِ چیزی گودی گرفته و سمتِ زمین شکم برداشته، هیچ صدایی نیست جز صدای همان پاها که از سنگینی، قدرت راه رفتن را از دست داده
و روی زمین کشیده میشوند. پاهای بیرمق دارند درون شال چیزی حمل میکنند!
چیزی که پیش از این اتفاق نامش اکبر بوده!
شال سبز، عبای هاشمیست و قدمهایی که روی زمین کشیده میشوند پاهای جوانان بنیهاشم!
آدمهایی شبیه من برای این صحنه هزار بار میمیرند از هزار زاویه فیلمش را میگیرند و با هر زاویه هزار بار دیگر میمیرند....
آه اکبر...
✍ملیحه سادات مهدوی
#مهدوی
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
همه روضه علمدار کربلا همین یک عبارت مقتل است
"فَوَقَفَ العباس متحیرا"
وقتی که تیر به مشک آب خورد، عباس متحیر ایستاد
حالا نه دستی دارد که بجنگد و نه آبی که بسوی خیمه بازگردد...
ظهر تاسوعا در مشهد رسم است که هیاتهای عزاداری برای عرض تسلیت به حضرت رضا ع دسته عزاداری راه انداخته و خیابان امام رضا حدفاصل میدان بسیج تا فلکه آب را بصورت هیات زنجیرزنی و همراه با علم و کوتل و پرچم به عزاداری میپردازند.
بین آن همه هیات با علم و زنجیر یک دسته کوچک عزاداری دیدم که مثل هیاتهای اصیل قدیم فقط با همراه داشتن پرچم و با دو دَم گرفتن و سینهزنی به عزاداری مشغول بودند. با اینکه نزدیک اذان ظهر بود و برای رسیدن به آخرین نمازجماعت در صحن گوهرشاد عجله داشتم اما به یاد گذشتهها مسافتی را با آنان به سینهزنی پرداختم و عرض ارادتی خدمت آقاجانمان، صاحب عزا حضرت رضا داشتم...
هدایت شده از بهارِ زهرا
بیقرارم!
قلبم میخواد از قفسهسینهام بیاد بیرون.
شبیه کودکی شدم که توی شلوغی بازار مادرش رو گم کرده!
رسیدیم به شب آخر!
شب بیداریِ تا صبح زینب!
آه زینب! امان از دل زینب!
اما یه قلبی هست که سالهاست عاشورا براش تکرار میشه. سالهاست این شبها یکی در میون میزنه. فشرده میشه و خون گریه میکنه!
امان از دل بابام! امان از دل بابا مهدیم!
هدایت شده از شراب و ابریشم...
من اگر روضهخوان بودم شب عاشورا رو به مستمعها میگفتم من هم لهوف را دیدهام، هم ارشادِ شیخ مفید را، آن هم نسخههای عربیش، راستش را بخواهید چیزی که من در لهوف و در ارشاد خواندهام اصلا تعریف کردنی نیست، همهی روضههایی که تا حالا شنیدید را باید بگذارید کنار، قصه خیلی هولناکتر از این چیزهاست. دست روی هر جایش که بگذارید روضهی باز است.
با این حرفها هول به دلِ مستمع میانداختم و میگذاشتم زنهای مجلس کمی ترس ورشان دارد نکند من حرفی بزنم بچههایشان بلرزند، آب دهان مردها خشک شود نکند من دست روی جایی از واقعه بگذارم که زنها آنطرفِ پرده قالب تهی کنند.
خوب که احساس کردم دلهره به جانِ مستمع افتاده و تپش قلبها بالا گرفته میگفتم متوجه اضطرابتان شدم، عیبی ندارد، آدم شب عاشورا نخواهد یک ذره از حال زنها و بچههای حرم را بچشد که نمیشود اسم خودش را بگذارد شریکِ غم! ولی هول ورتان ندارد نیامدهام برای مقتلخوانی.
مثل امشبی که قلب امام زمان دارد از غصه میترکد، ادب و انصاف حکم میکند آدم اصلا روضه نخواند!
من هم نمیخوانم! لااقل از مگوهای واقعه نمیخوانم. بعد که مستمعها آب دهانشان را فرو میدادند و یک نفس راحتی میکشیدند میگفتم هان دیدید حتی تاب یک اشاره را ندارید چه رسد به اصل واقعه. تازه شما مردهای اینجا هر قدر هم غیرتی باشید، هر اندازه هم عاطفی، یک ذره از غیرت و عاطفهی ابیعبدالله نمیشود. حالا حساب کنید آن مردِ غیرتمندِ پرعاطفه که از فردا خبر داشته و میدانسته قرار است چی سر این زن و بچه بیاید، او مثل امشبی چه حالی داشته؟ این را میگفتم و اجازه میدادم صدای نشستنِ دستها روی پیشانیها جلسه را پر کند و شانهها به گریه بلرزد.
بعد با سوز میگفتم آه حسین... و میگذاشتم مستمعها پشت سرم تکرار کنند و جا برای گریه باز شود...
بعد دوباره میگفتم ادب و انصاف حکم میکند آدم مثل امشبی روضه نخواند و فقط همهی جلسه را پر کند از صلواتهای بیتاب و نگران که خدای نکرده یک وقت اتفاقی برای صاحبالزمان نیفتد. و میگذاشتم مستمعها چند صلوات پراکنده و شلوغ و اشکآلود بفرستند تا کمی دلشان قرار بگیرد.
بعد میگفتم راستش من برای امشب اگر قرار باشد روضه بخوانم یک چیزی میخوانم که فقط روضهی اباعبدالله نیست، یک حرفیست که روضهی همهی اهلبیت با هم است!
دلهایتان را بدهید دست من تا ببرم آنجایی که زینب روضهی پیغمبر و حضرت زهرا و امیرالمؤمنین و امام مجتبی را با هم خوانده و آمده گریهاش را توی دامن اباعبدالله ریخته!
یک وقتی از شب زینب کبری با هزار اضطراب خودش را به چادر برادر رسانده و همانجور که صدایش میلرزیده پرسیده: حسین جان روی اصحابت چقدری میشود حساب کرد؟
این پرسشِ چند کلمهای سنگینترین روضهی شب عاشوراست حتی سنگینتر از روضهی گودال!
این دلشورهای که شب عاشورا به جان زینب افتاده و او را بلند کرده که برود و از برادر بپرسد اصحاب ماندنی هستند؟ پرده از حقایقی برمیدارد که در خاطرِ زینب بوده!
راستش ما اگر این سوال زینب را درست فهم میکردیم، همینقدر که من گفتم زینب این را پرسیده، آنقدر خودمان را میزدیم و آنقدر گریه میکردیم که از حال برویم.
بعد همانطور که اشک امانم را گرفته بود میگفتم یک نفر به من بگوید این زن مگر خاطرهی چند نامردی توی ذهنش بوده که حالا شب عاشورا اینجوری هول ورش داشته؟
زینب هر چه به عقب نگاه کرده دیده جز نامردی چیزی یادش نمیآید، خب حق داشته دلهره بگیرد نکند اینها هم نامردی کنند و بلایی که سر مادر و پدر و آن یکی برادرش آمد سر حسین هم بیاید.
اول خاطرهاش از نامردی از آن ۱۲۰هزاری بود که زدند زیر همه چیز و گفتند ما دور ایستاده بودیم نشنیدیم پیغمبر چی گفت، خاطرهی دیگرش از نامردی از آن چهل شبیست که همراه مادر میرفت در خانهی انصار و مهاجر و هر کدام با بهانهای زهرا را به دیگری حواله میکردند و آن آخرها دیگر حتی لای در را باز نمیکردند، بعدش هم که آتش گرفتن در و آن حادثههاست، خاطرههای بعدش نامردیهای صفین و جمل و نهروان با پدرش و بدتر از همه سپاه امام مجتبی که آنجور برادرش را تنها گذاشته بودند، زینب شنیده بود حتی بعضی از فرماندههای حسن به معاویه نامه داده بودند اگر میخواهی سر حسن را برایت میفرستیم...
خب حق داشته شب عاشورا لرز به تنش بیفتد.
زینب با این سوالش عالم را شرمنده کرده، یک جوری خوابانده توی گوش دنیا که اف بر تو که هر چی نگاهت میکنم با ما غیر از نامردی نکردی.
از من اگر میپرسید سختترین جای واقعه همین سوال زینب است همین تردیدی که به دلش افتاده، همین اعتمادی که نتوانسته بکند...
اف به دنیایی که برای بچههای پیغمبر هیچ وقت جای امنی نبوده!
این را میگفتم و مجلس را به حال خودش رها میکردم تا هر کسی همانطور که اشکهایش آویزان است در خلوت خودش حساب کند مگر این زن چقدر نامردی در خاطرش داشته؟ چقدر بیوفایی...
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham