eitaa logo
هُرم
147 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
461 ویدیو
19 فایل
گاه‌ نوشته‌هایی از حسین فرهانیان @hfarhan اگر دوست دارید ناشناس مطلبی برایم بگذارید🖋 https://harfeto.timefriend.net/17141149934247
مشاهده در ایتا
دانلود
اینها بسته‌هایی است که دو سه روز گذشته برایم آمده از قم، سمنان، رشت، تربت حیدریه و بردسیر! اما یک بسته هست که کادو ست و از یزد رسیده، هیچ چیز مثل جایزه آدم خوشحال نمیکنه! اونم وقتی کتاب باشه!
۱. «پیرمرد و دریا» همینگوی را قبلا با ترجمه مهدی افشار خوانده ام اما خواندن کتابی با ترجمه نجف دریابندری خودش یه عالم دیگر است انگار دوباره می‌خواهی یک فیلم سینمایی را که از یک زاویه جدید روایت شده تماشا کنی! ۲. «یک گل سرخ برای امیلی» را هم نخوانده‌ام لذت اولین‌بارش را گذاشته‌ام روی دوش ترجمه استاد! ۳. «سووشون» هم کتابی است که قراره یک روزی هدیه‌اش بدم، بالاخره هر کتابخوانی باید یک سیمین توی کتابخانه‌اش داشته باشد! ۴. از جومپا لاهیری سالها پیش کتاب «مترجم‌دردها» و تازگی‌ها «خاک غریب» را خوانده‌ام. نوشته چند روز قبل یکی از استادیارها باعث شد یاد شیرینی زبان و چیره‌دستی قلم این نویسنده آمریکایی هندی‌الاصل بیافتم و چندتا دیگر از کتابهایش را بگذارم توی لیست خوانش. ۵. از الهام فلاح تا حالا هیچ کتابی نخوانده‌ام، به پیشنهاد خانم رباط‌جزی این دو کتاب را سفارش دادم. انشاالله که رو سفید شوند!
این هم جایزه آخرین ماراتن بنده! داغ داغ از یزد! ممنون از خانم رعایا بابت این هدیه 🙏
کتاب نهم درست بعدازظهری که کتاب دستم رسید شروع کردم به خواندن کتاب. کتاب مجموعه‌ای از داستانهای کوتاه است. همان داستان اول حسابی فکرم را به خودش مشغول کرد. قصه خرگوش و گوجه‌فرنگی! انگار پیرزاد دارد حال خودم را روایت می‌کند. وسط همه شلوغی‌های زندگی، گرفتاری‌ها و قبض‌های پرداخت نشده باید داستان بنویسم! ترفندش اما جالب است. تصمیم می‌گیرد بجای قرمه‌سبزی یک غذای ساده مثل دمی گوجه درست کند تا وقت بیشتری برای نوشتن داشته باشد اما... درست مثل همه ما! وقتی می‌خواهی یک کاری را در اولویت قرار دهی، از زمین و آسمان برایت مشغله جدید پیدا می‌شود. ۹ از ۱٠٠
هدایت شده از دیمزن
زمانی که سوئیس زندگی می کردیم یک بار از طرف مدرسه پسرجان نامه ای آمد که مثل نامه های دیگر با هزار زحمت ترجمه اش کردم. نوشته بود برادر یکی از همکلاسی ها تصادف کرده و مرده و ما توی مدرسه درباره این موضوع با بچه ها حرف زده ایم و خواهشمندیم که شما هم در خانه حواستان باشد و اگر بچه سوالی پرسید طوری جواب بدهید که آرامش روانی اش حفظ شود و این قرتی بازی ها🫠 آن روزها فکر کردم که اگر چنین اتفاقی در یکی از مدرسه های ایران افتاده بود آیا کسی به فکر روان بچه ها بود یا نه‌. دیروز به یکباره توی کانال مدرسه پسرجان خبر تصادف و فوت یکی از همکلاسی هایشان را گذاشتند. حتی من که آن جوان را نمی شناختم متاثر شدم. و در لحظه فکرم رفت پیش آرامش روانی هم کلاسی ها و نحوه مواجهه شان با ماجرا. پسرجان که آمد آرام بود. به رویم نیاوردم که کانال را دیده ام. خواستم خودش سر حرف را باز کند. بالاخره سر شام شروع به صحبت کرد و خبر را داد. پرسیدم همگی سر کلاس یکهو متوجه خبر شدید؟ تایید کرد. گفتم بعدش چه شد؟ گفت: همه شوکه شده بودیم. بعضی ها گریه می کردند. بعضی ها ناراحت بودند که چقدر سر به سرش می گذاشتند و اذیتش می کردند. معلم هم نتوانست درس بدهد و گفت مطالعه آزاد. اولین زنگ تفریح معاون مان آمد و گفت یادتان هست این رفیق تان آن روز توی مراسم عزاداری چه قدر محکم سینه می زد؟ بیایید برویم نمازخانه کارتان دارم. همگی رفتیم نمازخانه. برایمان روضه علی اکبر خواندند و سینه زدیم.... خیلی آرام شدیم بعدش مامان. چقدر خدا را شکر کردم که مدرسه بهترین راه ممکن را برای مدیریت روانی بچه ها انتخاب کرده بود. و چقدر شکر کردم که ما امام حسین و روضه ها را داریم. آن ها که می گویند روضه ها را برای بچه ها تعریف نکنید نمی دانند که ما با این روضه ها دچار آشفتگی روان نمی شویم. روان های آشفته مان را شفا می دهیم. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan
هدایت شده از نوشته‌ها ☫
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز صبح توی حرم حضرت معصومه س، وقتی مداح داشت دعای ندبه می‌خوند، وقتی به فرازهای «این این» رسيد دعا کرد برای نابودی دست‌هایی که به دنبال بی عفت کردن زنان جامعه هستند، یه جمله گفت که خیلی درست بود. گفت موشک داشتن به تنهایی کافی نیست اگر جرأت شلیکش را نداشته باشیم، قدرت پرتاب موشک دست زنان جامعه است. زنانی که ایمان و تقوا و حیا داشته باشند و نسلی شجاع و امیدوار تربیت کنند. دیشب هم که مراسم یادبود شهدای فردو در حرم برقرار بود، مداح خاطره‌ای از یک مادر شهید تعریف کرد. مادری که منافقین خودش و پسرش را می‌گیرند و به مادر می‌گن باید به امام توهین کنی وگرنه پسرت رو می‌کشیم، مادر امتناع می‌کنه و می‌گه محاله من به اولاد پیامبر (ص) توهین کنم. پسرش را جلوی روش تکه‌تکه می‌کنند و بعد تکه‌ها رو می‌ذارن جلوی روش و می‌گن حالا دفنش کن مادر با دست خالی و با انگشتانش شروع می‌کنه به کندن زمین وقتی می‌خواد بدن اربا اربا رو در گودال بذاره، کفنی نداشته که قطعات رو داخلش بذاره؛ چادرش رو در میاره و پیکر قطعه قطعه‌ی پسر را لای چادرش می‌پیچه و دفن می‌کنه. چقدر چادر زن و خون گلوی مرد با هم پیوند عمیق و دیرینه‌ای دارند. @aghletarif