eitaa logo
[ هُرنو ]
909 دنبال‌کننده
867 عکس
55 ویدیو
118 فایل
|هُرنو، به معنای روزنِ نورگیرِ سقف| 📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مُصطفا جواهری همه‌کارهٔ هیچ‌کاره! کاری بکن که هیچ‌وقت شرمندهٔ دلت نباشی؛ تامام! @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
مسافر یکم.mp3
50.77M
🎭 نمایش‌نامه خوانی 🎧 اپیزود اول مسافر یکُم: راننده نقش‌خوان: {ولی بذار ما هم به قصهٔ خودمون دلخوش باشیم...} @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
589.5K
مسیر بیست‌دقیقه‌ای رو دقیقا دو ساعت در ترافیک بودم. ما برای زندگی توی تهران داریم بهای چی رو می‌دیم؟ ای بر پدرت تهران که نمی‌شه ازت برید. شدی معشوقهٔ خوشگلی که آزار می‌رسونه و ما هم مریض‌وار ولِت نمی‌کنیم. مچ پاهام از کلاج و نیم‌کلاج کردن داره شیهه می‌کشه. ای بر پدرت تهران... صدا؟ چند ثانیه از اجرای یک گروه دونفره. کجا؟ یکی از گوشه‌کنارای فاز دوی اکباتان. چرا؟ که هوا بخوره به مغز و پاهام. که چی بشه؟ که یه قهوهٔ دونفرهٔ جون‌دار بریم بالا. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
[ هُرنو ]
🎭 نمایش‌نامه خوانی #چند_مسافر 🎧 اپیزود اول مسافر یکُم: راننده نقش‌خوان: #محمد_اسدی {ولی بذار ما
اپیزود اول رو شنیدید؟ خوشتون اومد؟ برای دیگرانی هم که فکر می‌کنید ممکنه لذت ببرند، بفرستید. هنوز گوش ندادید؟ حیفه‌ ها. هر کی برده راضی بوده :)
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
چهاردهمین کتاب صفرسه @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
نمایش‌نامه خوانی اپیزود دوم مسافر دوم: پرستو رضوی نقش‌خوان: فردا ساعت هشت صبح در هُرنو... {اون‌وقت... دیگه از از هیچی نمی‌ترسم...} @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
[ هُرنو ]
نمایش‌نامه خوانی #چند_مسافر اپیزود دوم مسافر دوم: پرستو رضوی نقش‌خوان: #پرستو_مقدمی فردا ساعت هشت
. یادتونه توی اپیزود اول، یکی از مسافرها به راننده می‌گه که از جادهٔ هراز بریم مشهد؟ فردا توی اپیزود دوم، می‌خواهیم روایت همون خانم رو بشنویم... .
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
مسافر دوم.mp3
40.38M
🎭 نمایش‌نامه خوانی 🎧 اپیزود دوم مسافر دوم: پرستو رضوی نقش‌خوان: {اون‌وقت... دیگه از هیچی نمی‌ترسم...} @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
امسال قرار بود معلم راهنماشون باشم. مثل سال‌های قبل. معلم راهنمای هفتم. قرار بود کار سربازی‌م درست بشه. نشد. استعفا دادم. چند ماه، فشار عجیب و غریبی رو تحمل کردم که یه روزی ازش می‌نویسم. از یک معلم راهنمای تمام‌وقتِ پُرتدریس، تبدیل شدم به معلمی که دو تا تک زنگ کلاس داره. دیشب نمی‌دونم چی شد که حس کردم به این بچه‌ها مدیونم. رفتم سراغ گنجینهٔ قفسهٔ نوجوانم. سی‌وچند جلد برای همه‌شون کتاب برداشتم و زنگ اول امروز و زنگ آخر کلاس کتاب‌خوانی، بهشون هدیه دادم. تیر آخرم رو برای نزدیک کردن‌شون به کتاب رها کردم. معلم باهاس دیوونه باشه. مگه نه؟ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
. من سرطان نداشته‌ام ولی بیمار سرطانی تا دلتان بخواهد دیده‌ام. همه‌مان همینیم. سرطان شده عضو جدید فامیل‌مان. حالا یا دور، یا نزدیک. مادرجون و پدرجون، با سرطان رفتند... می‌دانم استیصالِ بیمار سرطانی یعنی چه... اینکه این استیصال را برداری و ببری محضر امام رضا را هم می‌فهمم... اگر مادرجون یا پدرجون هنوز بودند، می‌رفتم پیش‌شان و این سیزده دقیقه را برایشان پخش می‌کردم و دوتایی هوارهوار گریه می‌کردیم... . @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
نمایش‌نامه خوانی اپیزود سوم مسافر سوم: سیدغلامرضا نادری نقش‌خوان: فردا ساعت هشت صبح در هُرنو... {این دنیا بی‌معجزه، ارزش زندگی نداره...} @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
این شبا، موقع ادیت نمی‌دونم چِم میشه... گوشهٔ اتاقم توی یکی از هزارتا خونهٔ سِدخندان، می‌شه عینهو گوشهٔ گوهرشاد. آقا! لوطی! مشتی! بزرگوار! من دارم نابود می‌شم از دلتنگی... می‌دونم کروکثیفم... ولی شما بطلب. کفتر نیستم. ولی کلاغ که هستم... من پریدن رو لابلای صُفه‌های صحن‌وسرای شما یاد گرفتم... نوکرتم قربونت بشم...
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳