#جعبه_جنگ
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی
پیشنهاد هفتم
کتاب #دیدن_در_تاریکی
نشر #بیدگل
❓چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟
این روزها درگیر جنگ هستیم. یک جنگ وجودی و تمامعیار. برای مایی که این جنگ از پنجرهٔ باورها #معنادار میشود، گاهی یک مسأله همراهمان است: #ترس، #اضطراب، #رنج و مواجهه با احوالات تلخ.
تصمیم اشتباه، نادیده گرفتن این احساسات است. تصمیم اشتباهتر، حذف این احساسات بهوسیلهٔ باورهاست. ما برای رسیدن به نقطهٔ «جز زیبایی ندیدن (ما رأیت الا جمیلا)» نیاز داریم که همزمان با تقویت و پمپاژ امید و باورمندی، سوگ و رنج و ترس را به رسمیت بشناسیم.
✅ این کتاب، کمکحال خوبی است برای پذیرفتن اضطراب. برای روزهایی که حس میکنیم چون از صدای جنگنده میترسیم، پس آدمهای باورمندی نیستیم. خیر! به قول کییرکگور: «طرد اضطراب، بزدلی محض است.» ما در جنگیم. و جنگ مجموعهای از احساسات متنوع و گاه متناقض است. «دیدن در تاریکی» پیشنهاد خوبی است برای لحظاتی که تیرگی جنگ، روی روشنیهایش سایه میاندازد.
نسخهٔ الکترونیک و صوتی کتاب، در طاقچه موجود است.
✏️ فهرست کتابهای پیشنهادی #جعبه_جنگ در #بهخوان، تکمیل و بهروز میشود.
پیشنهادات #جعبه_جنگ را برای دیگران هم ارسال کنید. ✌️
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
یاد بده به ما؛ علی!
بکش غم کشنده را
مبر ز یاد خنده را
فکر نکن چه میشود
خدا بس است بنده را...
در زمانهٔ محسنهای تقلبی، تو #محسن_چاوشی باش.
به شجاعت و شهامت و توفیق این مرد غبطه میخورم.
لات بمیری آقا جون. ✌️
#تکیه_به_عرش_دادهای
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز دوازدهم جنگ؛ خدا بس است بنده را...
امروز تعداد روزهای جنگ رسید به جنگ دوازده روزه. اما خیلی طولانیتر بوده تا الان. زیاد. شهادت آقا حساب روز و ساعت و تقویم را از مغزهامان خارج کرد. دیشب خیلی بد خوابیدم. سرماخوردگی و استرس بیدار شدن صبحی و دخترها، خواب را ازم گرفته بود. برای چندمین بار هم سحری را خواب ماندم و چند دقیقه بعد از اذان صبح بیدار شدم. لیلا این شبها خیلی بدخواب شده. نمیدانیم چرا. متعدد و دائم بیدار میشود و بهانه میگیرد.
گروهی داریم از رفقای دورهٔ مدرسه و دبیرستان. چندتا از نزدیکترین دوستانم الان تورنتو هستند. امروز احمقانه یا شاید هم ابلهانه داشتم آخرین تلاشهایم برای یک دوستی ازدسترفته را انجام میدادم. خیلی غصه میخورم آدمهایی که روزی پشتشان نماز میخواندم، با هم سالها مسافرت جهادی رفتیم، سالها یادواره شهدا برگزار کردیم و... این روزها حاضرند روبروی ایران و در کنار فاسدترینهای عالم بایستند. حالوروز امروز آدمها، نتیجهٔ انتخابهایی است که در طول سالیان گذشته انجام دادهاند. انتخاب اطرافیان، انتخاب سبک زندگی، انتخاب نحوهٔ درآمد و... خدا آخر و عاقبت همهٔ ما را بخیر کند.
سرماخوردگی خیال خوب شدن ندارد. شاید فردا را روزه نگیرم که قالش کنده شود. بعدازظهر دوساعتی خوابیدم. مامان و بابا خانه نبودند و خواهر کوچکم برای افطار آمد بالا. دوخواهرون ذوق دیدن عمه را داشتند.
بعد از افطار راه افتادیم سمت مدرسه مهرهشتم. کاروان ماشینی داشتند به مقصد میدان شهید طهرانی مقدم. سخنران دکتر غلامی بود. در مسیر بودیم که همسرم گفت: «محسن چاوشی آهنگ جدید داده.» گفتم: «منتظر بودم.» برای منی که نیم بیشتر عمرم را با محسن چاوشی سر کردهام، مسیری که در مارکت موسیقی طی کرده شیرین و دلچسب است. من روزهایی چاوشی گوش میکردم که شنیدنش کار ناشایستی بود. چقدر یک آدم میتواند لطف خدا شامل حالش بشود.
شب قرار بود حسام بیاید خانهمان. گپ بزنیم و صحبت کنیم. دیر شد و برنامهمان به هم جفتوجور نشد. امروز از عصر تا شب یکسره صدای پهپاد دشمن و پدافند خودی از بالای سرمان میآمد. به چند گشت بازرسی حمله کردند. با این مسیر به زودی درگیر جنگ خیابانی هم خواهیم شد. اهمیت حضور مردم در خیابان روزبهروز بیشتر میشود. با این شرایط، نباید در طول روز مردم را چندین بار به خیابان کشاند. انرژیشان کم میشود. دیشب شب قدر، ظهر تشییع، شب تجمع. طبیعی است که حضور شبانهٔ امشب کمرنگ بشود.
هر طور شده باید خودمان را برای هفتهها و ماهها حضور در خیابان آماده کنیم. این روزها شوخیبردار نیست. باید پایکار ایران بایستیم.
کاش رهبر جدیدمان، زودتر پیامی بدهد و دلگرمتر از اینی که هستیم بشویم.
سلامتی رهبر، فرماندهان نظامی و تمام مسئولان ایران عزیز، سه صلوات بفرستید. ✌️
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز دوازدهمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
پانوشت: میدانم که یادداشت امشبم، بیجان و کممایه شده. عذرخواهم و شرمندهٔ شما که کلمات حقیر را میخوانید.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
عزیزان.
تقریبا هر روز، چند نفر از شما بزرگواران لطف و محبت میکنید و بابت یادداشتهای روزانهٔ جنگ پیام میدهید و شرمنده میکنید.
من خودم میدانم که چیز خاصی نمینویسم، اما حس میکنم فعلا تنها کاری که از دستم برمیآید همین است.
✅ یک خواهش دارم.
لطفا همهٔ شما هم این رزامهنویسی جنگ را داشته باشید. فارغ از شهری که در آن هستید، فارغ از فاصلهٔ فیزیکیای که حملات دارید و فارغ از هر چیزی.
ایدهای برای تولید یک اثر مکتوب دارم که زمان تولیدش برای روزهای پس از جنگ است.
اما چیزی که مهم است، نوشتن همگانی از این روزهاست. چه نوشتهها را جایی منتشر میکنید چه نمیکنید، لطفا منظم بنویسید و بایگانی کنید. پس از جنگ با این یادداشتها کار خواهیم داشت.
مصطفا جواهری
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
#جعبه_جنگ
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی
پیشنهاد هشتم
کتاب #آرش_کمانگیر
سرودهٔ #سیاوش_کسرایی
❓ چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟
به یک دلیل خیلی واضح و روشن. اگر #آرش، تا پیش از ۹ اسفند یک قهرمان افسانهای و اسطورهای و شاید کمی انتزاعی و دور از دسترس بود، حالا دیگر اینطور نیست.
آرش را بابا به من شناساند. مثل خیلی جاهای دیگر زندگی، این را هم مدیون او هستم. منظومهٔ آرش کمانگیر را باید و باید این روزها خواند. انقدر بخوانیم که حفظ شویم. برای فرزندانمان بخوانیم و بگوییم آقا، رهبر، سیدعلی خامنهای آرشی بود که از بخت و اقبال، ما معاصر او بودیم.
این لطف را در حق خودتان و فرزندتان بکنید و این سروده را برای خودتان و او بخوانید.
🎁 از بین کسانی که این فرم را تا پایان روز جمعه تکمیل کنند، به سه نفر به قید قرعه این کتاب را #هدیه خواهم کرد.
نسخهٔ الکترونیک و صوتی کتاب، در طاقچه موجود است. 🎧 این نسخهٔ صوتی هم شنیدنی است.
✏️ فهرست کتابهای پیشنهادی #جعبه_جنگ در #بهخوان، تکمیل و بهروز میشود.
پیشنهادات #جعبه_جنگ را برای دیگران هم ارسال کنید. ✌️
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
✍ حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی در اولین پیام:
✏️ من این توفیق را داشتم که پیکر ایشان را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از #صلابت بود و شنیدم که مشت دست سالمش را #گره کرده بود.
دلمون آروم گرفت. ✌️❤️
روز سیزدهم جنگ؛ خداوند در جزئیات است.
امروز را روزه نگرفتم. سرماخوردگی خوب نمیشد. صبحانه که خوردم، رفتم ترهبار جلفا. یک هفتهای خانه نبودیم و یخچال خالی بود. بعضی از اتفاقات انقدر پرتکرار است که گاهی خیال میکنیم عادی است؛ در حالی که اصلا عادی نیست. کشور در یک حملهٔ همهجانبه است و در ترهبار همهچیز موجود است. بدون افزایش قیمت. باید این اتفاقات درخشان را دائم به خودمان و دیگران یادآوری کنیم که هم شاکر باشیم و هم نسبت به مسئولان، امیدوار. به آقای صندوقدار ترهبار گفتم: «خداقوت. دمتون گرم که تو این روزا پاکار هستید» نگاهم کرد و با خندهٔ دلچسبی گفت: «کجا بریم؟ چرا بریم اصلا؟» دمشان گرم. برگشتم خانه.
مدت خوبی را با دوخواهرون بازی کردم. هر سهمان لازم داشتیم. با هر کدام جداجدا بازی کردم. لیلا هنوز کلمات زیادی نمیگوید. همه را «ماما» خطاب میکند. همهٔ حیوانات را جوجو میشناسد و البته به جوجو هم میگوید: «جی». مثلاً پیشی که میبیند با ذوق میگوید: «جی» شوفاژ و کتری و لیوان چای و اتو رو که میبیند میگوید: «دا» یعنی داغ است.
ساعت دو تا چهار، مراسم ختم شهیده محمدی مادر یکی از شاگردان سابقم بود. روز دوم یا سوم جنگ به شهادت رسید. سه فرزند دارد... همراه بابا رفتیم مسجد امام علی در شهران برای مراسم ختم. هنوز از انبار نفت شهران دود بلند میشد. دو پسر شهید به همراه پدرشان جلوی در مسجد ایستاده بودند. با لبخند استقبال میکردند. عجیب بودند. برای توصیف حال و حالتشان، کلمه کم میآورم. بهقدری محکم و استوار بودند که حس میکردم چقدر از آنها ضعیفترم.
در راه برگشت برای بابا «حسبی الله» را پخش کردیم و با بابا قربانصدقهٔ چاوشی رفتیم. اینکه در عالم هنر و فضای روشنفکری، اینگونه سمت جمهوری اسلامی بایستی، خیلی حرف است. حوالی ساعت پنج رسیدیم خانه که چشم و دلمان به پیام رهبر روشن شد. پیام رهبر را از شبکهٔ خبر شنیدیم. چندباره. هم دلتنگ پیامهای آقا شدیم و هم دلگرم؛ که خلف صالحش جای او نشسته. از مشت گرهکرده گفت و دلمان را به ادامهٔ جنگ محکمتر کرد. یک ویژگی خیلی مهمی پیام رهبر، #آقامجتبی داشت که به گمانم کمتر کسی به آن اشاره کرده است: توجه به جزئیات. پیام رهبر اشارههای جزئی درخشانی دارد. اشارهٔ صریح به تنگهٔ هرمز، به مشت گرهکرده، به تاوان و غرامت، به شرکت کردن در روز قدس. آخ که چقدر در این چند روز منتظر این لحظات بودیم.
حوالی ساعت هشت راه افتادیم سمت میدان شهید طهرانی مقدم. نرگس شام نخورده بود و از گشنگی بداخلاق شده بود. متاسفانه بابای بدی شدم و دعواش کردم. به گمانم همهٔ بازیکردنهای صبحم با او را سوزاندم... با دعوای من گریهاش تمام شد و در صندلی ماشین خوابش برد. عذاب وجدانی گرفتم که تا الان همراهم است... به میدان رسیدیم. لیلا هم خوابش برده بود. من و دخترها در ماشین ماندیم و همسرم با پرچم راهی میدان شد. ساعت نهونیم برگشتیم خانه. حسام ساعت ده آمد پیشمان. دخترها در نشیمن خوابیده بودند و برای اینکه بیدار نشوند، من و همسرم و حسام آمدیم توی اتاق. تا حوالی ساعت یازدهونیم گپ زدیم و از دوستان مشترکی گفتیم که چقدر این روزها کر و کورند و از برکت خون شهدا گفتیم که چه اتفاقات عجیبی دارد میافتد. حسام راهی تجریش شد و ما شب قدر را مثل پریشب از خانه میگذرانیم.
چه روز قدسی بشود فردا. چقدر اسراییل احمق و نادان است. هر دوبار در مناسبتهای مهم و مذهبی حمله کرد. شعورش نمیرسد که مردم ایران همدلتر و عصبانیتر میشوند. انشاءالله فردا پرشکوهترین روز قدس تاریخ انقلاب خواهد شد.
ایدهای دارم برای تولید یک اثر مکتوب که نیاز به همراهی تعداد زیادی از شما دارد. جزئیاتش را فردا اینجا مینویسم. انشاءالله به لطف خدا کتابی را تولید خواهیم کرد که هم از حیث فرم و هم از حیث محتوا، نمونهٔ مشابهی نخواهد داشت.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز سیزدهمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
پانوشت: اگر #تهرانی هستید و این روزها تهران ساکن نیستید، میخواهم جسارت و یک فضولی انجام بدهم: لطفا برگردید تهران و هر شب در خیابان حاضر شوید. هیچوقت مثل امروز توفیق اینکه مردم عادی در #خط_مقدم بجنگند، در دسترس نبوده است.
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
✌️ دعوت رسمی برای تولید یک اثر مکتوب دربارهٔ جنگ
سلام.
انشاءالله قصد دارم پس از پایان جنگ، تولید یک اثر مکتوب مستقل دربارهٔ #جنگ_رمضان را آغاز کنم. محتوای اصلی که متن کتاب روی اسکلت آن سوار خواهد شد، روزنگارهای جنگ است. اما برای تولید این کتاب، به همراهی تعداد زیادی از شما عزیزان احتیاج دارم. تعداد خیلی زیاد. و فاز اول تولید کتاب از همین روزهایی که داخلش هستیم شروع شده است.
به لطف خدا خروجی این حرکت جمعی، کتابی با فرم و محتوایی کمنظیر خواهد شد؛ انشاءالله.
درصورتیکه علاقمند به همراهی هستید، بررسی بفرمایید که آیا شرایط زیر شامل حالتان میشود یا نه؟
🔰 شرایط مورد نیاز جهت همراهی:
۱. محدودیت سنی: از ۷ سال تا هرچند سال. صرفا توانایی نوشتن مهم است.
۲. اصلا نیاز نیست شما نویسنده باشید یا قلم خاصی داشته باشید.
۳. حوصله و صبوری و استمرار. معلوم نیست جنگ چند روز طول خواهد کشید. یک هفته یا یک ماه یا بیشتر؟ فقط مهم این است که #هر_روز بنویسید.
۴. از هر گوشهٔ ایران که باشید میتوانید در این پروژه شرکت کنید. فاصلهٔ فیزیکی شما با جنگ ذرهای اهمیت ندارد.
✅ اگر شرایط بالا شامل حالتان میشود، از طریق پیوند زیر جهت ورود به گروه هماهنگی، قدم روی چشمان من بگذارید:
https://survey.porsline.ir/s/CDqwPuAG
کیفیت نهایی این کتاب، در گروِ حضور افراد متنوع (از حیث سن، اقلیم زندگی، عقیده و...) و متعدد است. اگر کسی را میشناسید که میتواند به ما کمک کند، این پیام را برایش بفرستید. حتی کودکان و نوجوانان.
ارادتمند
مصطفا جواهری
سردبیر مجلهٔ مدام
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
[ هُرنو ]
✌️ دعوت رسمی برای تولید یک اثر مکتوب دربارهٔ جنگ سلام. انشاءالله قصد دارم پس از پایان جنگ، تولید
تا الان به لطف خدا شدیم ۲۱۱ نفر ✌️
[ هُرنو ]
#جعبه_جنگ پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد هشتم کتاب #آرش_کمانگیر سرودهٔ #سیاوش_کسرایی
.
از بین ۷۱ نفری که در قرعهکشی اسم نوشته بودند، نام سه بزرگوار انتخاب شد:
آقای محمد میرزایی
خانم زینب خدابخش
خانم هدی عدالتیفرد
#موقت
روز چهاردهم جنگ؛ مشتهای گرهکرده
امروز را هم روزه نگرفتم که سرماخوردگی دست از سرم بردارد و برداشت. برای نماز صبح، جنگندهها بیدارمان کردند. دَمشان گرم. بعد از نماز خیلی بد خوابیدم. دلدرد داشتم و خوابم سبک بود. دوخواهرون، صبحها تبدیل به دوخروسون میشوند. اصرار دارند صبح علیالطلوع بیدار شوند. هرکدام زودتر بیدار شود، سراغ آن یکی میرود و روتین صبحگاهی را به جا میآورد. لیلا بیدار شد و برش داشتم و رفتم داخل اتاق و دوباره خواباندمش. از فرصت خواب بودنش استفاده کردم و پست دعوتنامهٔ روزنگارنویسی جمعی را آماده کردم و در کانال گذاشتم. چشمهای من و همسرم میسوخت و دیدیم که واقعا باید بیدار شویم. مثل اغلب صبحهای دیگر. حوالی ساعت ده داشتم به لیلا صبحانه میدادم که جنگندهها برگشتند. این سری انگار نزدیکتر بودند. داریم عادت میکنیم.
برای ساعت یازده با بابا اینها قرار داشتیم که به سمت دانشگاه تهران حرکت کنیم. بچهها را سهلایه لباس پوشاندیم. خودمان هم حسابی گرم پوشیدیم. بابا گفتند با یک ماشین برویم و سوار ماشین بابا شدیم. از دیشب تا صبح باران بارید. تا ظهر هم ادامه داشت. کموزیاد میشد. در اتوبان شهید همت، انواع و اقسام وسایل نقلیه با پرچم حضور داشتند. از خودروهای گرانقیمت تا زوجهای سوار بر موتورسیکلت. من نمیفهمم دستگاه اطلاعاتی گردنکلفتی مثل اسراییل، چطور هنوز مردم ایران را نشناخته؟ چطور نمیفهمد ایرانیجماعت قُد و یکدنده است؟ چرا نمیفهمد وقتی تهدیدش کنی، شجاعتر میشود؟ مردم علیرغم تهدید اسراییل و بارش باران خیلی حضور داشتند. ماشین را از هر سال، دورتر پارک کردیم. داخل خیابان کبکانیان، بالای بلوار کشاورز.
کالسکهٔ دخترها دوقلویی است. همه خیال میکنند دوقلو هستند. وقتی کالسکه را هل میدهم، نگاه آدمهایی که از روبرو میآیند بامزه است. اغلب هم لبخندی میزنند. لیلا اگر سرحال باشد با زبان خودش آواز میخواند. تا تقاطع ایتالیا و وصال رفتیم و از دیگران جدا شدیم. سمت راست وصال، صفوف زنانه تشکیل شد و سمت چپش مردانه. من و همسرم هم دو طرف جدول سجادههامان را انداختیم. باران میبارید و همهجا خیس بود. نماز اول لیلا روی سجادهٔ من بود و نرگس روی سجادهٔ مادرش. در قیام میآمد بغلم و هنگام سجده دوتایی به هم گره میخوردیم. رکعت دوم خودش را از من جدا کرد و سعی کرد با دانههای ریز آسفالت خیس و سیاه کف خیابان دوستی برقرار کند. نماز دوم هم با همین گیروگرفت گذشت. نتیجه اینکه بعد از نماز، با دو بچهٔ خیس و لچِ آب مواجه شدیم. خیلی خندهدار بودیم. خانوادهٔ آقای کبریایی را هم دیدیم. جمعوجور کردیمو راه افتادیم سمت ماشین. از دیروز علامت پیروزی ما، مشت گره کرده شده. ✊ شعار دادیم و با روز قدس باشکوه خداحافظی کردیم و برگشتیم خانه.
به محض رسیدن، دوخواهرون رفتند حمام و ناهارشان را در حمام خوردند. لیلا که مستِ خواب بود. حمام هم که هیچ. نرگس اما کمی سرحال بود هنوز. پتوی مسافرتی که خیس شده بود را شسته بودیم و روی بند رخت فلزی داخل خانه کنار شوفاژ پهن کرده بودیم. فرمش شبیه خانه شده بود و نرگس خوشش آمد. گفت من اینجا میخواهم بخوابم. بالشهامان را برداشتم و دوتایی رفتیم زیر بند رخت و زود خوابش برد. از فرصت خواب بودن بچهها دوباره استفاده کردم و در گروه روزنگارنویسی جمعی، یک صوت سیدقیقهای ارسال کردم که جزئیات فرایند کار چطور خواهد بود. تا کسانی که به جمع اضافه شدند، تصمیم نهایی را برای همراهی یا عدم همراهی بگیرند.
غروب که دخترها بیدار شدند، رفتند طبقهٔ پایین و ما از فرصت استفاده کردیم که وسایلمان را جمعوجور کنیم. بعد از تجمع شبانه میخواستیم برویم اکباتان. سه دور ماشین لباسشویی زدیم و حجم خوبی لباس و زیرانداز و کاپشن و اینجور چیزها را شستیم. حوالی ساعت نه با بابا و مامان و خواهر کوچکم راه افتادیم سمت انقلاب. اول رفتیم و بنزین زدیم. پمپ بنزین خلوت بود. الحمدلله. داخل جنگ هستیم و بنزین، برقرار. ماشینها را داخل خیابان انقلاب بعد از وصال پارک کردیم. حامد کاشانی جلوی سردر سخنرانی داشت. کمی ماندیم و رفتیم تا میدان انقلاب. خواهر دیگرم و علی میدان بودند. نرگس از دیدن عمه ذوق کرد. حاج محمدرضا طاهری مداح بود و به آخرش رسیدیم. همگی برگشتیم سمت سردر و خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت اکباتان.
امروز چند نفر از شب احیای دیشب #اکباتان برایم تکهفیلمی فرستادند. میخواستم چند جملهای دربارهاش بنویسم که تصمیم گرفتم در یک متن جداگانه فردا خطخطی کنم.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
روز چهاردهمی که سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد.
پانوشت: امروز بارها و بارها تصاویر و فیلمهای حضور مسئولان ردهبالای نظام را در روز قدس دیدم و با شجاعتشان، قند در دلم آب شد. چقدر شماها خواستنی و محشر هستید آقایان. خدا عزتتان بدهد. ❤️
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف