eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
61 ویدیو
120 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
✌️ دعوت رسمی برای تولید یک اثر مکتوب دربارهٔ جنگ سلام. ان‌شاءالله قصد دارم پس از پایان جنگ، تولید یک اثر مکتوب مستقل دربارهٔ را آغاز کنم. محتوای اصلی که متن کتاب روی اسکلت آن سوار خواهد شد، روزنگارهای جنگ است. اما برای تولید این کتاب، به همراهی تعداد زیادی از شما عزیزان احتیاج دارم. تعداد خیلی زیاد. و فاز اول تولید کتاب از همین روزهایی که داخلش هستیم شروع شده است. به لطف خدا خروجی این حرکت جمعی، کتابی با فرم و محتوایی کم‌نظیر خواهد شد؛ ان‌شاءالله. درصورتی‌که علاقمند به همراهی هستید، بررسی بفرمایید که آیا شرایط زیر شامل حالتان می‌شود یا نه؟ 🔰 شرایط مورد نیاز جهت همراهی: ۱. محدودیت سنی: از ۷ سال تا هرچند سال. صرفا توانایی نوشتن مهم است. ۲. اصلا نیاز نیست شما نویسنده باشید یا قلم خاصی داشته باشید. ۳. حوصله و صبوری و استمرار. معلوم نیست جنگ چند روز طول خواهد کشید. یک هفته یا یک ماه یا بیشتر؟ فقط مهم این است که بنویسید. ۴. از هر گوشهٔ ایران که باشید می‌توانید در این پروژه شرکت کنید. فاصلهٔ فیزیکی شما با جنگ ذره‌ای اهمیت ندارد. ✅ اگر شرایط بالا شامل حالتان می‌شود، از طریق پیوند زیر جهت ورود به گروه هماهنگی، قدم روی چشمان من بگذارید: https://survey.porsline.ir/s/CDqwPuAG کیفیت نهایی این کتاب، در گروِ حضور افراد متنوع (از حیث سن، اقلیم زندگی، عقیده و...) و متعدد است. اگر کسی را می‌شناسید که می‌تواند به ما کمک کند، این پیام را برایش بفرستید. حتی کودکان و نوجوانان. ارادتمند مصطفا جواهری سردبیر مجلهٔ مدام @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
[ هُرنو ]
#جعبه_جنگ پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد هشتم کتاب #آرش_کمانگیر سرودهٔ #سیاوش_کسرایی
. از بین ۷۱ نفری که در قرعه‌کشی اسم نوشته بودند، نام سه بزرگوار انتخاب شد: آقای محمد میرزایی خانم زینب خدابخش خانم هدی عدالتی‌فرد
روز چهاردهم جنگ؛ مشت‌های گره‌کرده امروز را هم روزه نگرفتم که سرماخوردگی دست از سرم بردارد و برداشت. برای نماز صبح، جنگنده‌ها بیدارمان کردند. دَمشان گرم. بعد از نماز خیلی بد خوابیدم. دل‌درد داشتم و خوابم سبک بود. دوخواهرون، صبح‌ها تبدیل به دوخروسون می‌شوند. اصرار دارند صبح علی‌الطلوع بیدار شوند. هرکدام زودتر بیدار شود، سراغ آن یکی می‌رود و روتین صبحگاهی را به جا می‌آورد. لیلا بیدار شد و برش داشتم و رفتم داخل اتاق و دوباره خواباندمش. از فرصت خواب بودنش استفاده کردم و پست دعوت‌نامهٔ روزنگارنویسی جمعی را آماده کردم و در کانال گذاشتم. چشم‌های من و همسرم می‌سوخت و دیدیم که واقعا باید بیدار شویم. مثل اغلب صبح‌های دیگر. حوالی ساعت ده داشتم به لیلا صبحانه می‌دادم که جنگنده‌ها برگشتند. این سری انگار نزدیک‌تر بودند. داریم عادت می‌کنیم. برای ساعت یازده با بابا‌ این‌ها قرار داشتیم که به سمت دانشگاه تهران حرکت کنیم. بچه‌ها را سه‌لایه لباس پوشاندیم. خودمان هم حسابی گرم پوشیدیم. بابا گفتند با یک ماشین برویم و سوار ماشین بابا شدیم. از دیشب تا صبح باران بارید. تا ظهر هم ادامه داشت. کم‌وزیاد می‌شد. در اتوبان شهید همت، انواع و اقسام وسایل نقلیه با پرچم حضور داشتند. از خودروهای گران‌قیمت تا زوج‌های سوار بر موتورسیکلت. من نمی‌فهمم دستگاه اطلاعاتی گردن‌کلفتی مثل اسراییل، چطور هنوز مردم ایران را نشناخته؟ چطور نمی‌فهمد ایرانی‌جماعت قُد و یک‌دنده است؟ چرا نمی‌فهمد وقتی تهدیدش کنی، شجاع‌تر می‌شود؟ مردم علیرغم تهدید اسراییل و بارش باران خیلی حضور داشتند. ماشین را از هر سال، دورتر پارک کردیم. داخل خیابان کبکانیان، بالای بلوار کشاورز. کالسکهٔ دخترها دوقلویی است. همه خیال می‌کنند دوقلو هستند. وقتی کالسکه را هل می‌دهم، نگاه آدم‌هایی که از روبرو می‌آیند بامزه است. اغلب هم لبخندی می‌زنند. لیلا اگر سرحال باشد با زبان خودش آواز می‌خواند. تا تقاطع ایتالیا و وصال رفتیم و از دیگران جدا شدیم. سمت راست وصال، صفوف زنانه تشکیل شد و سمت چپش مردانه. من و همسرم هم دو طرف جدول سجاده‌هامان را انداختیم. باران می‌بارید و همه‌جا خیس بود. نماز اول لیلا روی سجادهٔ من بود و نرگس روی سجادهٔ مادرش. در قیام می‌آمد بغلم و هنگام سجده دوتایی به هم گره می‌خوردیم. رکعت دوم خودش را از من جدا کرد و سعی کرد با دانه‌های ریز آسفالت خیس و سیاه کف خیابان دوستی برقرار کند. نماز دوم هم با همین گیروگرفت گذشت. نتیجه اینکه بعد از نماز، با دو بچهٔ خیس و لچِ آب مواجه شدیم. خیلی خنده‌دار بودیم. خانوادهٔ آقای کبریایی را هم دیدیم. جمع‌وجور کردیم‌و راه افتادیم سمت ماشین. از دیروز علامت پیروزی ما، مشت گره کرده شده. ✊ شعار دادیم و با روز قدس باشکوه خداحافظی کردیم و برگشتیم خانه. به محض رسیدن، دوخواهرون رفتند حمام و ناهارشان را در حمام خوردند. لیلا که مستِ خواب بود. حمام هم که هیچ. نرگس اما کمی سرحال بود هنوز. پتوی مسافرتی که خیس شده بود را شسته بودیم و روی بند رخت فلزی داخل خانه کنار شوفاژ پهن کرده بودیم. فرمش شبیه خانه شده بود و نرگس خوشش آمد. گفت من اینجا می‌خواهم بخوابم. بالش‌هامان را برداشتم و دوتایی رفتیم زیر بند رخت و زود خوابش برد. از فرصت خواب بودن بچه‌ها دوباره استفاده کردم و در گروه روزنگارنویسی جمعی، یک صوت سی‌دقیقه‌ای ارسال کردم که جزئیات فرایند کار چطور خواهد بود. تا کسانی که به جمع اضافه شدند، تصمیم نهایی را برای همراهی یا عدم همراهی بگیرند. غروب که دخترها بیدار شدند، رفتند طبقهٔ پایین و ما از فرصت استفاده کردیم که وسایلمان را جمع‌وجور کنیم. بعد از تجمع شبانه می‌خواستیم برویم اکباتان. سه دور ماشین لباس‌شویی زدیم و حجم خوبی لباس و زیرانداز و کاپشن و اینجور چیزها را شستیم. حوالی ساعت نه با بابا و مامان و خواهر کوچکم راه افتادیم سمت انقلاب. اول رفتیم و بنزین زدیم. پمپ بنزین خلوت بود. الحمدلله. داخل جنگ هستیم و بنزین، برقرار. ماشین‌ها را داخل خیابان انقلاب بعد از وصال پارک کردیم. حامد کاشانی جلوی سردر سخنرانی داشت. کمی ماندیم و رفتیم تا میدان انقلاب. خواهر دیگرم و علی میدان بودند. نرگس از دیدن عمه ذوق کرد. حاج محمدرضا طاهری مداح بود و به آخرش رسیدیم. همگی برگشتیم سمت سردر و خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت اکباتان. امروز چند نفر از شب احیای دیشب برایم تکه‌فیلمی فرستادند. می‌خواستم چند جمله‌ای درباره‌‌اش بنویسم که تصمیم گرفتم در یک متن جداگانه فردا خط‌خطی کنم. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز چهاردهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. پانوشت: امروز بارها و بارها تصاویر و فیلم‌های حضور مسئولان رده‌بالای نظام را در روز قدس دیدم و با شجاعت‌شان، قند در دلم آب شد. چقدر شماها خواستنی و محشر هستید آقایان. خدا عزت‌تان بدهد. ❤️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
سلام و سلام ✋🏻 عجالتا این پیام آغاز فروش اشتراک مجلهٔ مدام را دریابید. تا مفصل بیایم و در باب اهمیت «مشترک مدام شدن» توضیح دهم. 😎
شهرک اکباتان، شور انقلابی و مسألهٔ یادگرفتن قِلِق مردم دیروز چند نفر از دوستانم فیلمی از برگزاری متفاوت مراسم شب احیا در برایم فرستادند. می‌دانستند که خانوادهٔ همسرم ساکن اکباتان هستند و من هم به بهانه‌های مختلف از اکباتان عزیز گفته و نوشته بودم. اگر فیلم را ندیده باشید توصیفش، چنین است: برگزاری دعای جوشن کبیر در پیاده‌راه بین بلوک‌های شهرک (اگر درست خاطرم باشد، فاز۲). طبیعتاً فردی در حال خواندن دعا با صدای بلند از بلندگو است و مردم شرکت‌کننده در مراسم، توأمان در حال حرکت و خواندن دعا هستند. من ذره‌ای🤏🏻 شک در خوش‌نیتی و خلوص تصمیم‌گیران و همهٔ عزیزانی که آن شب احیا این تصمیم را گرفته‌ و پیاده کرده‌اند، ندارم. اما به واسطهٔ هفت سال زندگی و رفت‌وآمد در شهرک اکباتان، مناسب دیدم شاید باز کردن یک نکته خالی از لطف نباشد؛ خاصه آن که احتمالا بتوانیم عرض بنده را تعمیم بدهیم و در روزهای پیش‌رو، تصمیم‌های درست‌تر و مناسب‌تری بگیریم. بافت اجتماعی شهرک اکباتان بسیار بافت پیچیده‌ای است. برای شناختن اهالی شهرک، تنها و تنها یک مسیر وجود دارد: هم‌زیستی و تعامل با آنها. اصلا نمی‌شود با گشت‌وگذار در شهرک تصویر دقیقی از مردمانش پیدا کرد. اصلا نمی‌شود با دیدن چند عکس، صوت یا تکه‌فیلم به برداشت دقیقی از شهرک اکباتان رسید. در بین اهالی شهرک اکباتان از خانوادهٔ شهید و افراد متعهد به مبانی انقلاب داریم تا معاند و برانداز جمهوری اسلامی. (در طبقهٔ منزل والدین همسرم هم مادر شهید داریم هم هم دختری که معلم رقص و برانداز است.) البته به طور کلی، کفهٔ فضای مذهبی و انقلابی شهرک، سبک‌تر از کفهٔ دیگر است. با این مقدمه، تصویری که در ذهن ساکنان داخل خانه از شنیدن صدای آقای مداح از بلندگو که دارد دعای جوشن‌کبیر می‌خواند، ساخته می‌شود این است: «اینا اومدن واسهٔ ما خط‌ونشون بکشن» یا «معلوم نیست باز از بیرون شهرک آدم جمع کردن که...» یا «بذارید هیجان شما انقلابیا بخوابه، نوبت ما هم میشه.» در حالی‌که من مطمئنم اصلا قصد و غرض دوستان من در بسیج مسجد امام‌خمینی (یا اگر نهاد دیگری برگزارکنندهٔ آن مراسم بوده)، ایجاد مزاحمت برای اهالی یا خط‌ونشان کشیدن برای آنها نبوده. ❓ پس مسأله چیست؟ ما گاهی اوقات یک حرف درست داریم، اما بلد نیستیم و نمی‌دانیم فرم و شکل‌وشمایلِ بیان این حرف درست، بستگی به بستری دارد که می‌خواهیم این حرف درست را عرضه کنیم. یک مثال ساده بزنم: اگر کنش من در کانال‌های شخصی خودم در تلگرام و ایتا و تلگرام و بله و صفحهٔ اینستاگرامم، یک‌چیز باشد یعنی اساسا فهمی از مخاطب خودم ندارم. من با مخاطب اینستاگرامم باید حرفم را یک‌طور بیان کنم، با مخاطب ایتا یک‌جور و با مخاطب تلگرام به نحوی دیگر. اگر پخش‌کردن مداحی حسین طاهری در میدان هفت‌تیر نتیجهٔ مثبت می‌دهد، به این معنا نیست که همه‌جا به پاسخ درست می‌رسد. هر محله، هر فضا و هر جایی کنشِ سازگار با خودش را می‌طلبد. 🧩 این‌شب‌ها، مایی که در خیابان حضور داریم از حضور و دیدن مردم دلگرم می‌شویم. اما ممکن است به یک نکتهٔ مهم حواس‌مان نباشد. ما، ممکن است از جهت کمیت، پرتعداد باشیم و از بعد رسانه‌ای، چشم‌گیر؛ اما از حیث درصد در میان مردم جامعه، عدد بالایی نیستیم. این به معنای القای ناامیدی نیست. به معنای این است با توجه به شرایطی که داخلش هستیم و احتمالا پیچیده‌تر شدن اوضاع خیابان در روزهای پیش‌رو، محتاج گفتگوکردن با آنهایی هستیم که شبیه ما نیستند و شبیه ما فکر نمی‌کنند. ما (منظورم همین مردمی است که شب‌ها خیابان‌ها را روشن کردیم؛ و نه مسئولان) وظیفه داریم بلد باشیم و یاد بگیریم که دربارهٔ شرایط فعلی، با کاسب چطور حرف بزنیم، با آدم خاموش چطور صحبت کنیم، با معترض ۱۸دی که الان ساکت است چطور مواجه شویم و... ایران، بخش قابل قبولی مدافع سرسخت انقلاب اسلامی دارد و بخش پرتعدادتری، سرمایهٔ اجتماعی خاموش و باز هم بخش قابل قبولی، مخالف نظام. (بخشی هم برانداز و آشوبگر دارد که مقصود من در این پیام نیستند.) «ما»ی مدافع سرسخت انقلابی هم با بدنهٔ خاموش و هم مخالفان نظام صحبت کنیم. گفتگو کنیم. با خوش‌رویی مواجه شویم. حرف‌هایشان را بشنویم. خیلی اوقات نیاز به پاسخ دادن و اقناع کردن هم‌ نیست. آدم‌ها هرکدام قلق و لِم خودشان را دارند. ما چاره‌ای جز پیدا کردن قلق مردم نداریم. فردای تمام‌شدن جنگ، آغاز بازشدن کلاف پُرگره دعواهاست. شور و حرارت انقلابی این روزهای‌مان را باید بلد باشیم و بتوانیم در مسیر درست تبدیل به انرژی کنیم. ایران، فقط به همدلی و همراهی هستهٔ سخت انقلاب نیاز ندارد. هیچوقت، مطلقا هیچوقت دیگر، فرصت استفاده از برکت خون شهدا مخصوصا رهبر شهیدمان نصیب ما نمی‌شود. باید همدلی و مدارا و تعامل با مردم از روی رگ‌خواب خودشان را یاد بگیریم. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
همه باید قلم‌ها و زبان‌ها را غلاف کنند و برای دشمن به کار بیندازند؛ به ضد دشمن؛ به ضد دشمن؛ به ضد دشمن؛ سخنرانی امام خمینی در جمع کارکنان روزنامهٔ میزان | ۱۳۵۹/۱۲/۱۲ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
هر کسى که طرف‌دار دین مقدّس اسلام باشد، اگر دین را از سیاست جدا بکند، با او کارى ندارد. آن‌جایى که دین وارد میدان سیاست می‌شود و به زندگى مردم و به امور اساسى حیات جهان و جهانى و به امور دنیوى مردم کار دارد، آنجا است که استکبار جهانى ظاهر می‌شود؛ چون می‌داند که در یک چنین وضعى دین جلوى زورگویى‌هاى آنها را می‌گیرد، جلوى سوء‌استفاده‌هاى آن‌ها را می‌گیرد، چپاول‌هاى آنها را از منابع طبیعى و انسانى جهان اسلام مانع می‌شود؛ این مسائل است. در خطبه‌های نمازجمعه | ۱۳۷۲/۰۳/۱۴ پانوشت: عزیزان و رفقای انجمنی! کجای مجلس نشسته‌اید؟ خواستم بگویم کلاه‌هاتان را بگذارید بالاتر. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
دارم جلد ۲۱ مجموعهٔ ره‌نامه رو با عنوان می‌خونم. با بچه‌های گروه سه‌کتاب تصمیم گرفتیم این ماه، به‌جای خوندن یه مجموعه‌داستان، مجموعه‌ای از رو شروع کنیم. تا الان هفت‌تا اقدام مختلف حول ۶ کتاب شروع شده که واقعا جذابه. من هم قرار شد کتاب دشمن‌شناسی رو بخونم و خلاصه‌شو به صورت صوتی برای بچه‌ها بفرستم. همهٔ صحبت‌ها و سخنرانی‌های آقا انگار دقیقا برای همین روزامونه. عجیبه واقعا...
روز پانزدهم جنگ؛ چقدر در این سال‌ها نشناختمت... موهایم خیلی بلند و جنگلی شده. برای مرتب بودنش دائم شانه می‌خواهد، تازه باز هم مرتب نیست و شلخته می‌شود. صبح ساعت ده با همکارم قرار داشتیم که راه بیفتیم سمت مجله. سلمانی آرش در بازارچه گل‌های فاز دو باز نکرده بود. ناچار گذاشتم برای عصر. حوالی یازده رسیدیم دفتر مجله. کمپین اشتراک مدام را می‌خواستیم دو هفته پیش شروع کنیم که خورد به جنگ. به ناچار امروز شروعش کردیم. اوضاع نقدینگی مدام اصلا خوب نیست. به چاپخانه و چند نفر دیگر بدهکاریم. حقوق چند ماه بچه‌های تیم هم مانده. امیدوارم که فروش اشتراک، نقدینگی کوچکی برایمان بیاورد و از این فشار دربیاییم. با خانم رحیمی دربارهٔ پروژهٔ جدیدی که شروع کرده‌ایم و مسئولیتش با اوست گپ زدیم. ان‌شاءالله کار درخشانی خواهد شد. منتظر رئیس بودیم که بیاید و دربارهٔ شمارهٔ تهران و همین پروژهٔ جدید جلسه بگذاریم که درگیر بود و نشد هم را ببینیم. کنداکتور بسته شده و تقریبا آمادهٔ چاپ است. اما چون قرار است در ایام بعد از عید به دست مخاطب برسد، دوست داریم غیر از جلد و یادداشت سردبیر، در بین مطالب مجله هم اشاره‌هایی به این روزها داشته باشیم. به چند نفر از نویسندگانی که می‌دانستم هم می‌توانند چند روزه روایت و داستان قابل قبول تحویل دهند، هم درگیر شعارزدگی نشوند و هم حق مطلب این روزهای تهران عزیزم را ادا کنند زنگ زدم و پیام دادم و صحبت کردم. حدس می‌زنم حداقل سه روایت قابل قبول به این شماره برسد ان‌شاءالله. نزدیک یک ساعتی درگیر نوشتن یادداشت شهرک اکباتان بودم. حوالی ساعت پنج عصر راه افتادم سمت اکباتان. روزهای میدان انقلاب خیلی باحال شده. افراد مختلف با شمایل مختلف می‌آیند و چند دقیقه‌ای در میدان پرچم می‌چرخانند و به نفر بعدی می‌دهند و می‌روند. شبیه یک فریضهٔ روزانه. میدان انقلاب در این روزها هر ساعتی که ازش گذر کردم فعال بوده و سرحال. حدود ساعت یک ربع به شش، ماشین را در بلوار گلها پارک کردم و رفتم سلمانی. سه نفر جلوی من بودند. نوبت من که شد، یک آقایی هم پسرش را آورد و فهمیدم که تلفنی نوبت گرفته بوده. خلاصه اذان شد و موقع افطار زیر دست آقای سلمانی که همیشه فامیلی‌اش را یادم می‌رود، بودم. ریش‌هام را هم مرتب و کوتاه کرد. چهارصد و پنجاه هزارتومان کشیدم و آمدم بیرون. چرا از دفعهٔ قبل صدهزارتومان گران‌تر کرده بود؟! نیم‌میلیون تومان برای اصلاح موی سر و ریش؟ آر یو کیدینگ می؟ کچل می‌کنم سری بعدی. افطار را که خوردیم، نرگس را خواباندیم. شام، آلواسفناج داشتیم. دایی همسرم هم آمدند. لیلا هم شام را با ما خورد. لیلا را هم خواباندیم و راه افتادیم سمت میدان شهید تهرانی مقدم. آن سمت رفتیم که بعدش یک سر به نوید و همسرش و دوقلوهای در‌راهشان هم بزنیم. به اواخر مراسم میدان کاج رسیدیم. مداح داشت دعای سلامتی امام زمان را می‌خواند. خانم بی‌حجابی ضلع شرقی میدان رو به قبله ایستاده بود و دعا را همراهی می‌کرد. روبروی ما بود. به فراز آخر که رسید شروع به گریه کرد. راه افتاد و ما هم راه افتادیم. ماشین‌هامان نزدیک هم بود. تا کنار ماشینش گریه کرد. حالش واقعا خریدنی بود. هر شب، انگار با شیب مثبت ولی آهسته‌ای، تنوع افراد حاضر در تجمع‌ها بیشتر می‌شود. خدا را شکر. حدود ساعت ده راه افتادیم سمت خانهٔ نوید که مادر همسرم تماس گرفتند. گفتند لیلا بیدار شده و بی‌تابی می‌کند. به ناچار برگشتیم اکباتان. همسرم به دوستش زنگ زد و ماجرا را گفت و عذرخواهی کرد که نمی‌توانیم بهشان سر بزنیم. حدود ساعت ده‌و‌نیم رسیدیم اکباتان. در راه برگشت با محمد تماس گرفتم. از رفقای دانشکده و اهل قم. دربارهٔ این روزها صحبت کردیم و گپ زدیم. رئیس هم تماس گرفت و گفت تازه دارد برمی‌گردد قم. عجب همتی دارد این مرد. رفتم بالا. قرار بود تا جمعه، کتاب دشمن‌شناسی از مجموعهٔ ره‌نامه را بخوانم و خلاصه‌اش را پادکست کنم و بفرستم‌ برای بچه‌های سه‌کتاب‌. از ساعت یازده تا یک‌و‌نیم مشغول خواندن و خلاصه‌برداری شدم و بار‌ها در طول مطالعه، بغضم گرفت. آقای شهید انگار از سال‌های پیش، همین روزهایمان را می‌دیده است. حوالی ساعت دو و نیم هم شروع به ضبط صدا کردم. نزدیک پنجاه دقیقه طول کشید. کار خلاصه‌کردن کتاب که تمام شد، دیدم من چقدر این مرد را در این سال‌ها نشناخته‌ام. چقدر او آینده‌بین بوده و چقدر من، کر و کور و نفهم. امشب برای اولین بار در این دو هفته، به طور غریبی، شرمنده‌اش شدم. شرمنده‌اش شدم که بهای تلنگر و به‌خود آمدن من و امثال من، خون او بود. کاش لااقل از این به بعد، کمتر شرمنده‌اش شوم. الان هم ساعت چند دقیقه مانده که چهار صبح برسد. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز پانزدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. پانوشت: دو هفتهٔ پیش این موقع‌ها، خبر دادند و بدترین روز عمر ما شروع شد... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد نهم کتاب چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟ این کتاب یک شیوه‌نامهٔ درخشان برای مواجهه با دشمن در همین روزهاست. دشمن‌شناسی، جلد بیست‌ویکم از مجموعهٔ چهل‌جلدی ره‌نامه است. مجموعه‌ای که چهل عنوان مهم در زندگی فردی و اجتماعی انسان‌ معاصر ایرانی را انتخاب کرده و ذیل آن، سخنرانی‌ها و بیانات رهبر شهید انقلاب را آورده‌اند. چینش متن‌ها با وسواس و دقت‌نظر فوق‌العاده‌ای انجام شده. مهم‌ترین کارکرد مطالعهٔ این کتاب، تلنگر اساسی و سیلی محکمی است که حین خواندن و بعدش، با آن مواجه خواهید شد. صحبت‌هایی را می‌خوانید که سال‌ها و دهه‌هاست رهبر با ما مطرحش کرده و انگار خواسته ما را دقیقا برای همین امروز آماده کند. همین امروز! من از اینکه می‌بینم جوانان ما از این قضایا [تاریخ در ایران] بی‌اطلاعند، رنج می‌برم. همیشه اطلاع از آنچه که در گذشته عمل کرده است، موجب می‌شود که انسان ترفندهای دشمن را در زمان خودش هم بداند ۱۳۸۰/۸/۲۰ ✅ این کتاب را در پیام بعدی تقدیم کرده‌ام. نسخهٔ الکترونیک کتاب، در طاقچه موجود است. ✏️ فهرست کتاب‌های پیشنهادی در ، تکمیل و به‌روز می‌شود. پیشنهادات را برای دیگران هم‌ ارسال کنید. ✌️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
🎧 خلاصهٔ صوتی کتاب عزیزان من! شرط اصلی فعالیت درست شما در این جبههٔ جنگ نرم، یکی‌اش نگاه و است. نگاهتان خوش‌بینانه باشد. ببینید، من در مورد بعضی‌تان به‌جای شما هستم. من نگاهم به آینده، خوش‌بینانه است؛ نه از روی توهم، . در دیدار دانشجویان و نخبگان علمی | ۱۳۸۸/۰۶/۰۴ به دلیل محدودیت ایتا برای ارسال فایل صوتی، به ناچار فقط در شعبهٔ بله توانستم آپلود کنم. از اینجا می‌توانید بشنوید. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف