فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بهبهبفرماییدچاییتونسردنشه😋
#چاۍ🤍
•━━━━•|•♡•|•━━━━•
یکی از دخترای فامیلمون تازه عقد کرده اومدن خونمون
یه جوری کنار شوهرش نشسته و به من نگاه میکنه و لبخند میزنه انگار نهنگ شکار کرده 😂😂😂
➣ツ
به بابام گفتم اگه 100میلیون بهت بدن ، تو حاضری منو به قتل برسونی؟؟؟؟
الان 5 دقیقهس رفته تو فکر
یه لبخند خبیثانه هم رو لبشه هی زیرچشمی به من داره نگاه میکنه . . .
یا ابوالفضل خودت کمکم کن 😐
➣ツ
بچه تازه به دنیا اومده و از بیمارستان آوردیم خونه خوابیده ،
فامیلمون اومده میگه آخی خوابه ؟
میگم نه زدیمش تو شارژ ! دکتر گفته
۷ – ۸ ساعت اول خوب بذارین شارژ بشه 😂😂😂
➣ツ
بازگشت به زندگی فقط اونجایی که
معلم اشاره میکرد شما بیا پای تخته، میگفتی: آقا اجازه ما؟!؟
میگفت: تو نه، پشت سریت
قشنگ یه دور میرفتیم تو کما و بر میگشتیم 🙈😂
ترفند😐
اگه خانمتون موقع گوش دادن به حرفای شما
هر دو ابروشو بالاببره 😟
هنوز نفهمیده چه غلطی کردین 🤔
اگه یکی رو بالا ببره🤨
دقیقا فهمیده چه گـ.ـهی خوردین دیگه ادامه ندین... 😑😂
رفتم داروخونه داروهامو گرفتم،فروشنده میگه دوهزاری داری؟
منم دست کردم تو جیبم یه چسب زخم دادم بهش😒
خیلی منتظر این لحظه بودم.
بالاخره انتقاممو گرفتم 😂😂😂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اینحالوهواروباکیمیخوای؟🥲
افطاری در رستوران بالاشهر!
عکس:مسعود دهنمکی،حمید داودآبادی
آذر 1365 اندیمشک،قبل ازعملیات کربلای5
بعدازظهر یکی از روزهای گرم اردیبهشت1366،"مسعود دهنمکی" آمد تا باهم به ملاقات"محسن شیرازی"در بیمارستان سجاد در میدان فاطمی برویم.
محسن ازبچههای ورامین که باهم درگردان حمزه بودیم،درعملیات کربلای8 شدیدامجروح شده بود و دستهایش توان حرکت نداشتند.
من،سیامک ومسعود،به بیمارستان رفتیم وساعتی را پهلوی محسن ماندیم که نزدیک افطار شد.
بازدوباره شیرینکاری مسعود گل کرد؛اوکه ظاهرا تازه حقوق ماهانه اش را گرفته بود(حقوق ماهانۀ بسیج برای حضور درجبهه 2400تومان بود.گیر داد افطاری برویم بیرون.
باوجودمخالفتهای دکتر و پرستارها،هرطورکه بود،برای یکی دوساعت مرخصی محسن راگرفتیم وبه پیشنهاد مسعود،سوار برتاکسی بهطرف پارک ملت در شمالی ترین نقطه تهران رفتیم.
مسعود گیرداد که باید افطاری را دربهترین رستوران بخوریم.بالاجبار مقابل پارک ملت،وارد رستورانی شدیم که برای افطار بازکرده بود.
تیپ حزباللهی ما وقیافۀ لتوپار محسن درلباس بیمارستان که روی شانههاش آویزان بود وکیسۀ سُرُمی که در دست داشت،باعث شد همۀ نگاهها بهطرف ما برگردد.من ازخجالت آب شدم،ولی مسعود گفت:
-مگه چیه؟مملکت مال ماهم هست.مگه ما دل نداریم که اینجاها غذا بخوریم؟
گارسون که آمد،با تتهپته خواست بفهماند قیمت غذاهای اینجا بالاست! که مسعود،بیخیال دست گذاشت روی منو وبرای همهمان غذا انتخاب کرد. من سرم را انداخته بودم پایین وغذایم رامیخوردم. محسن هم بدتر ازمن.
سیامک گفت:
-مسعود،چرا اون دخترها اینجوری نگاهمون میکنن؟مگه تاحالا آدم حسابی ندیدن؟
چندمیز آنسوتر،چند دختر جوان با ظاهری که ازنظر ما بسیارزشت و ناشایست میآمد!نشسته بودند که دست ازغذا کشیده و همۀ حواسشان به ما بود.
بانگاه تند سیامک،روسریشان راکمی جلو کشیدند،ولی چشم ازما برنمیداشتند.
ساعتی بعد مسعود که رفت دم میز حساب کند،خندهاش گرفت.جلوکه رفتم تاببینم چی شده،گفت:
-این آقا پول غذا رو نمیگیره.
باتعجب پرسیدم چرا؟
که صاحب رستوران گفت:
-پول میز شما رو اون خانمها حساب کردند.
نگاهی به آنجا انداختم؛جایشان خالی بود و رفته بودند.
نقل ازکتاب:"نامزد خوشگل من"
نوشته:حمید داودآبادی
نشر شهیدکاظمی
بدینشکستگۍارزدبھصدهزاردُرُست
کھدامِزلفِتُودَرهمشکستبالوپَرم!💔
#مهربون_ارباب
#بطلب_حرم
مادر بزرگ شهید #جھاد_مغنیه میگفت:
مدت طولانـے بعد از شھادتش اومد به خوابم
بھش گفتم: چرا دیر ڪردی؟
منتظرت بودم . . !💔
گفت: طول کشید تا از بازرسـےها رد شدیم
گفتم چه بازرسۍ؟!
گفت: بیشتر از همھ سر بازرسـے نماز وایسادیم
بیشتر هم درباره نمازصبح میپرسیدن!