eitaa logo
کانال حسینیه مجازی اباعبدالله الحسین ع
5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
15.2هزار ویدیو
799 فایل
کانال آموزش فرهنگ ایرانی اسلامی سیاسی اجتماعی وابسته به مرکز فرهنگی ونیکوکاری بیت المهدی عج کمک نقدی بشماره 6037697429548081 حسینیه مجازی
مشاهده در ایتا
دانلود
@zekr_media - مهدی رسولی.mp3
13.82M
(🏴) مداحی های ویژه پیاده روی👣 اربعین ۲۷ خونه هامون موکبه ... 🎙حاج مهدی رسولی https://eitaa.com/hosiniya
همه جا کربلا همه جا نینوا من ابالفضلیم به امید خدا .mp3
5.85M
همه جا کربلا همه جا نینوا من ابالفضلیم به امید خدا 🎙حاج محمود کریمی https://eitaa.com/hosiniya
کانال.@Heydar_Khamse.mp3
6.21M
داستان هایی از پیاده روی اربعین ۱۴ 🔊 دو حکایت شنیدنی از ایام پیاده روی اربعین 🎙حاج حيدر خمسه https://eitaa.com/hosiniya
❗️تلنگر 🔺به خانه سالمندان مي روم این متن توسط یک خانم نویسنده بازنشسته نوشته شده که احساسش را زمان انتقال به خانه سالمندان به نگارش در آورده است: 🔹دارم به خانه سالمندان می روم،مجبورم. وقتی زندگی به نقطه ای می رسد که دیگر قادر به حمایت از خودت نیستی، بچه هایت به نگهداری از فرزندان خودشان مشغول اند و نمی توانند ازتو نگهداری کنند، این تنها راه باقی‌مانده است. خانه سالمندان شرایط خوبی دارد: اتاقی ساده، همه نوع وسایل سرگرمی، غذای خوشمزه، خدمات هم خوب است. فضا هم بسیار زیباست اما قیمتش ارزان نیست. حقوق بازنشستگی من به سختی می تواند این هزینه را پوشش دهد. البته اگر خانه ی خودم را بفروشم به راحتی از پس هزینه اش برمی آیم. می توانم در بازنشستگی خرجش کنم؛ تازه ارث خوبی هم برای پسرم بگذارم. پسرم میگوید : «پول ها و اموالت باید به خودت لذت بدهد. ناراحتِ ما نباش.» حالا من باید برای رفتن به خانه سالمندان آماده شوم. به هم ریختن خانه خیلی چیزها را دربرمی گیرد: ۱- جعبه ها، چمدان ها، کابینت و کشوها که پر از لوازم زندگی است، لباس ها و لوازم خواب برای تمام فصول. ۲-از جمع کردن خوشم می آمد. کلکسیون تمبر، ده ها نوع قوری دارم. کلکسیون های کوچک زیاد، مثل گردنبندهایی از سنگ کهربا و چوب گردو و از این قبیل. ۳- عاشق کتابم. کتابخانه‌ام پر از کتاب است. انواع شیشه بطری مرغوب خارجی. از هر نوع وسایل آشپزخونه چند ست دارم. ۴_ دیگ و قابلمه و بشقاب و هر چه که می شود دریک آشپزخانه پر تصور کرد. ده ها آلبوم پر از عکس و... به خانه پر از لوازم نگاه می‌کنم و نگران می شوم. خانه سالمندان تنها یک اتاق با یک کابینت، یک میز، یک تخت، یک کاناپه، یک یخچال، یک تلویزیون، یک گاز و ماشین لباسشویی دارد. دیگر جایی برای آن همه وسایلی که یک عمر جمع کرده ام ندارد. یک لحظه فکر می کنم مالی که جمع کرده ام، دیگر متعلق به من نیست. در واقع این مال متعلق به دنیاست. به این ها نگاه می کنم، با آن ها بازی می کنم، از آن ها استفاده می کنم، ولی نمی توانم آن ها را با خودم به خانه سالمندان ببرم. می خواهم همه اموالم را ببخشم، ولی نمی توانم؛ هضمش برایم  مشکل است. از طرفی بچه ها و نوه هایم برای کارهایم و این همه چیز جمع آوری شده ارزش آن چنانی قائل نیستند. به راحتی می توانم تصور کنم که آن ها با این همه چیزی که با سختی جمع کرده ام، چطور برخورد می کنند: همه لباس ها و پوشاک گران قیمت دور ریخته می شود. عکس های با ارزش نابود می شود، کتاب ها، فله‌ای فروخته می شود. کلکسیون هایم چه ؟؟!!!! مبلمان هم با قیمتی بسیار کم فروخته می شود. از بین کوه لباسی که جمع کرده بودم، چند تکه برداشتم، چند تا وسیله آشپزخانه، چند تا از کتاب های مورد علاقه‌ام و چند تا قوری چای. کارت شناسایی و شهروندی، بیمه، سند خانه و البته کارت بانکی، تمام. این همه متعلقات من است. می روم و با همسایه‌ها، خداحافظی می‌کنم.... سه بار سرم را به طرف درب خانه خم می کنم و آن را به دنیا می سپارم. بله در زندگی، شما روی یک تخت می خوابید و در یک اتاق زندگی می کنید بقیه اش برای تماشا و بازی است. بالاخره مردم بعد از یک عمر زندگی می فهمند: ما واقعا چیز زیادی نیاز نداریم. ۱- دور خودتان را برای خوشحال شدن، خیلی شلوغ نکنید. ۲- رقابت برای شهرت و ثروت خنده دار است. ۳-زندگی بیشتر از یک تختخواب نیست. ۴-افسوس که هر چه برده ایم، باختنی است. ۵- برداشته ها، تمام گذاشتنی است. پس در لحظه و حال زندگی کنید. زیاد در گیر تجملات، خانه، ماشین و.... نباشید. در یک کلام انبار دار نباشید. سبکبال باشید، از زندگی لذت ببرید، خوب باشید، با خودتان،  با دیگران، با همه. « خوب بخورید ، خوب بپوشید ، خوب سفر کنید ، زندگی را زیاد سخت نگیرید 🔹« توصیه می کنم حتما بخونید ، این برای همه ما هست ، امروز پدر و مادران ما ، فردا نوبت خود ماست کمی تفکر زمان زود می‌گذرد فردا دیر است
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
توجه. ❌❌❌❌❌توجه این کلیپ رو توی فضای مجازی دیدم ، با خودم گفتم لازمه که نشر بدم . تاعزیزان هم نشربدن خدای ناکرده مشکلات اینجوری رو شاهد نباشیم
‍ . 💥 خاطره شنیدنی استاد شهریار از کلیسا رفتن... در حدود سال ۱۳۲۰ در یکی از روزها، عصر هنگام، با استاد صبا و استاد عبادی در حالی‌که سرخوش بودیم، به بیرون زدیم... استاد صبا گفتند که در کلیسای ارامنه مراسمی برپاست، آنجا برویم و از نزدیک شاهد مراسم باشیم... کلیسا داخل کوچه‌ای قرار داشت. آن روزها مثل حالا همه جا آسفالت نبود. اکثر کوچه‌ها پر از گِل و لای بود. مشکل می‌توانستی کفشی تمیز در پای کسی ببینی. ما گل و لای کوچه جلودارمان نبود. جوانی‌مان گُل کرد و رفتیم... دختر خانمی مسیحی که بسیار زیبا و ملوس و دلربا بود به طرف کلیسا می‌رفت. چکمه برقی که آن روزها مد شده بود به پا داشت و با ژست مخصوصی راه می‌رفت. بی‌اختیار به دنبالش روان شدیم... زمانی که هر سه ما در زیبایی آن دختر ترسا چیزی می‌گفتیم، استاد عبادی گفتند که شهریار چرا خاموشی؟! جای شعر اینجاست... استاد صبا هم نظر ایشان را تائید کردند. بی‌درنگ شروع کردم و استاد صبا هم یادداشت می‌کردند. دختر مسیحی گام‌هایش را آهسته کرده بود و کاملا گوشش با ما بود: ای پری چهره که آهنگ کلیسا داری سینه مریم و سیمای مسیحا داری گرد رخسار تو روح‌القدس آید به طواف چو تو ترسابچه، آهنگ کلیسا داری آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس که نهالِ قدِ چون شاخه‌ی طوبا داری جز دل تنگ من ای مونس جان، جای تو نیست تنگ مپسند دلی را که در او جا داری مه شود حلقه به گوش تو که گردن بندی فلک افروزتر از عقد ثریا داری به کلیسا روی و مسجدیانت در پی چه خیالی مگر، ای دختر ترسا داری؟! پای من در سر کوی تو به گِل رفت فرو گر دلت سنگ نباشد گل گیرا داری آتشین صاعقه‌ام بر سر سودایی زد دختر این چکمه برقی که تو در پا داری دگران خوشگل یک عضو و تو سرتاپا خوب آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری آیت رحمت روی تو به قرآن ماند در شگفتم که چرا مذهب عیسا داری کار آشوب تماشای تو کارستان کرد راستی نقش غریبی و تماشا داری کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد تو به چشمم که نشینی دل دریا داری شهریارا ز سر کوی سهی بالایان این چه راهی است که با عالم بالا داری وقتی به خود آمدیم، دیدیم که چند نفر از بزرگان ارامنه از در کلیسا خارج شدند و ما را با احترام تمام به داخل کلیسا راهنمایی کردند. وارد شدیم. عده‌ای ما را شناختند. با احترام هرچه تمام‌تر ما را نواختند و خواستند که در مراسم‌شان شرکت کنیم... دختر مسیحی همه چیز را به حاضران شرح داد.  به دستور منسوبان دختر، پذیرایی خوبی از ما به عمل آمد. از من خواستند که شعر را بخوانم. با اینکه خجالت می‌کشیدم اما اصرار حاضران مرا وادار کرد تا شعر را از استاد صبا بگیرم و بخوانم... استاد صبا، ویلون یکی از نوازندگان حاضر و همچنین استاد عبادی، تار یکی از آنها را  گرفتند و مرا همراهی کردند. بزمی شاعرانه تشکیل شد و تا نصف شب ادامه داشت. صبا و عبادی غوغا کردند. آن شب از شب‌هایی بود که هرگز فراموش نمی‌کنم... 📗: منبع برگرفته از کتاب: در خلوت شهریار (۲) صفحه ۸۸ نشر آذران، تبریز
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا