eitaa logo
نوشته‌های حمیدرضا ساعتچی فرد
52 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
2 فایل
این جایگاه، محضر تجلی اندیشه‌های شخصی‌ست؛ نه مدرسه‌ی تعلیم، بلکه میدان تجربه و درک. آنچه در اینجا عرضه می‌شود، تنها پژواکی از دریافت‌های درونی‌ست، نه دعوی حقیقت مطلق. این قلم، خود را سالکی در مسیر فهم می‌داند و به نقد حکیمانه و نگاه راهگشای اهل خرد نیازم
مشاهده در ایتا
دانلود
مشاهده‌ی غریب بر فروپاشی معنا در کربلا روایتی از ناظر خیالی بر واقعه عاشورا پیش‌گفتار ؛ پیش از آنکه کلمات بر کاغذ جاری شوند، این روایت، از چشم کسی است که هرگز در آن خاک قدم نگذاشته، اما با تمام وجود، سنگینی آن را در کالبدِ معنا حس می‌کند. باید بدانید که من از میان هیچ برخاسته‌ام. من نه در میان خیمه‌های سوخته بودم و نه در میان فریادهای عطشان؛ من، ناظری خیالی‌ام که نه برای روایتِ تاریخ، که برای ثبتِ آن جراحت ابدی در روح جهان آمده‌ام. نگاه من، نگاه کسی است که از دوردست‌های بی‌کران، شاهدِ آن است که چگونه حقیقت در برابر گرد و غبار بی‌معنایی، تکه‌تکه می‌شود. این روایت، از چشمان من است؛ از چشمانی که نه خون می‌بیند، و نه خاک، بلکه تنها ویرانی کمال را مشاهده می‌کند. روایتی از ناظر خیالی بر واقعه عاشورا اینجا‌ کربلا روز دهم محرم سال شصت و یک هجریست . در این تلاطمِ سرخ، آنچه رخ می‌دهد، صرفا یک نبرد میان دو جبهه نیست، بلکه تقابل میان «امر اصیل» و «عدم» است. امام حسین، در این روایت تاریک و شگرف، تجسمِ غایت معنا در برابر خلاءِ بی‌معنایی است. اما این معنا، برای تجلی، باید از میان تکه‌تکه شدن کالبدهای مقدس عبور کند. در این روز ( عاشورا ) من شاهد کشته شدن انسان های هستم که هر یک، قطعه‌ای از کمال بودند و اکنون، چون ستاره‌هایی که در کهکشان خداوند یکی پس از دیگری خاموش شده ودر خاکِ کربلا دفن می‌شوند. می‌بینم که چگونه یاران، در میانه‌ی این غبار خونین، یکی پس از دیگری از مرز وجود عبور می‌کنند؛ پیکرهایشان، که پیش‌تر تبلور وفاداری بودند، اکنون به لکه‌هایی از معنا در پهنه‌ی بی‌معنایی تبدیل گشته‌اند. در این میان، حضور «عباس» نه یک حضور ساده، بلکه تلاطمِ اوج ایثار در برابر نهایت بی‌وفایی است؛ او که در آستانه‌ی رسیدن به آب، با از دست دادن بازوان، نشان می‌دهد که چگونه «اراده» می‌تواند در برابر فیزیک بی‌رحم جهان، شکسته شود، اما روح آن، همچنان بر فراز نیستی پرواز می‌کند. من امروز دیدم که «علی‌اکبر» به میدان می‌رود، که گویی جوانی هستی در برابر کهنگی شر ایستاده است؛ تقابل شکوه بی‌گناهی با زشتی مطلق، که در هر ضربه‌ی شمشیر، بخشی از زیبایی جهان را از میان می‌برد. وحتی در کوچک‌ترین و دردناک‌ترین گسست هستی، یعنی با شهادت «علی‌اصغر» در دستان پدر ، معنا به لرزه می‌افتد؛ جایی که بی‌گناهی محض، نه با سلاح، بلکه با تیغه‌ی تقدیر، از کالبد هستی جدا می‌شود و جهان در برابر این سکوت خونین، از مفاصل خود می‌لرزد. من حتی در میانه‌ی این تاریکی، «حر» را می‌بینم؛ سرداری که از لجن‌زار شک و تردید، به سوی نور صعود کرد و در لحظه‌ی رسیدن به حقیقت، با قربانی کردن خویش، به شکلی از «اثبات وجود» دست یافت. من دیدم فاجعه تنها در میدان رخ نداد ؛ فاجعه در آنجا که «آتش» به خیمه‌ها هجوم می‌آورد، به اوج خود رسید. آتش در اینجا، نماد تخریب حریم قدسی است؛ شعله‌هایی که سعی دارند مرز میان «خانه» و «بی‌خانمانی» را از میان ببرند و کالبد امنیت را به خاکستر بدل کنند. دیدم؛ در میانه‌ی این شعله‌ها، «زینب» ایستاده است؛ او نه تنها یک شاهد، بلکه ستون ایستادگی‌هستی در برابر فروپاشی است. او در میانه‌ی سوگ، تجسم آن صبر متافیزیکی است که از میانه‌ی ویرانی، معنا را بازمی‌یابد. او در چشم‌هایش، هم درد از دست دادن همه را دارد و هم قدرت دیدن حقیقتی را که در پشت پرده‌ی این فاجعه در حال شکل‌گیری است. و میگوید ؛ «ما رایت الا جمیلا» ؛ یعنی من همه چیز را زیبا می بینم . شاهد هستم ؛ خانواده‌ی امام، نه به عنوان قربانیانی که از میان می‌روند، بلکه به عنوان اجزای یک کمال در حال فنا، در این صحنه حضور دارند؛ هر یک، گویی تکه‌ای از قلب حقیقت هستند که بر اثر اصطکاک با جهان مادی، پاره‌پاره شده‌اند. و کربلا، در این روایت، سکانس نهایی از دست رفتن معصومیت جهان است؛ لحظه‌ای که جهان، در میانه‌ی آن خون سرخ و آن خاک تیره، برای نخستین بار، معنای واقعی «فاجعه» را می‌فهمد؛ فاجعه‌ای که در آن، زیباترین امر هستی، در تاریک‌ترین گوشه‌ی عدم، قربانی می‌شود تا خود، به عنوان تنها حقیقت باقی‌مانده، در حافظه‌ی ازلی زمان، حک شود. اکنون از نگاه آن «ناظر غریب» که در لبه‌ی پرتگاه نیستی ایستاده، فراتر می‌روم. و روایت را از سطح مشاهده به سطح «دردِ هستی» می‌برم؛ جایی که وقایع دیگر حادثه نیستند، بلکه زخم‌هایی هستند که بر پیکره ابدیت می‌نشیند. زمانی که تکه تکه شدن کمال به سوزناک بودن تنهایی حقیقت تمرکز دارد تا آن تم تاریک و سوزناک به غایت خود برسد. چون این ویرانی، هرگز به پایان نمی‌رسد؛ چرا که در کربلا، مرگ تنها یک ایستگاه نیست، بلکه یک فرآیند مداوم در هم کوبیدن معناست.
و اکنون من مانده‌ام با این پرسشِ بی‌پاسخ که چگونه ممکن است انسانی، در میانه‌ی آن همه تنهایی، چنین به حقیقت نزدیک شود که مرگ، در برابرش رنگ ببازد؟ چگونه توانستی در آن افق سوخته، همچنان خورشید کرامت بمانی، و نگذاری تیرگی جهان، حتی لحظه‌ای، بر روح تو غلبه کند؟ ای حسین، من صدای گریه‌ی تاریخ را شنیدم وقتی تو بر خاک افتادی، اما پیش از آن، صدای شکستنِ چیزی را شنیدم که نامش را وجدان جهان می‌گذارم. از آن روز، هر بار که باد بر دشت می‌وزد، من گمان می‌کنم هنوز نام تو را زمزمه می‌کند؛ و هر بار که خاک بوی خون می‌دهد، می‌فهمم که هنوز آن واقعه تمام نشده است. کربلا، در من، حادثه‌ای گذرا نبود؛ زخمی شد که زمان را به دو نیم کرد: پیش از تو، و پس از تو. من از جانب شاهدی غایب و ناظری خیالی، تنها این را می‌گویم: اگر در میان آن همه غربت، کسی به قدر تو تنها نبود، من نیز از آن پس به قدر تو حیران ماندم. و اگر تو با پیکر خسته و جان تشنه‌ات ، معنای ایستادن را به جهان آموختی، من با دل شکسته‌ام، تنها معنای ماندن را از تو آموختم؛ ماندنی که نه از ترس، که از تعهد به حقیقت برمی‌خیزد. ای امام ایستادگی، من هنوز شرمگینم از اینکه شاهد بودم و نتوانستم سپری شوم در برابر آن همه بی‌رحمی. اما همین شرم، همین درد، همین ناتوانی سوزان، مرا تا امروز زنده نگه داشته است؛ تا هر بار نامت را می‌برم، به یاد بیاورم که انسان، اگر به نور نرسد، به تاریکی خود فرو می‌ریزد. و تو، در تاریک‌ترین لحظه‌ی تاریخ، چراغی شدی که خاموشی را رسوا کرد. و سلام بر تو، بر آن لحظه که رفتی و جهان را با رفتنت بیدار کردی. سلام بر تندپاره‌پاره‌ات، که از هر زخم آن، حقیقت جوانه زد. سلام بر غربتت، که از آن، جاودانگی زاده شد. و سلام بر تو، ای حسین، که هنوز هم در سکوت دل‌های شکسته، زنده‌ای؛ نه چون خاطره‌ای دور، بلکه چون حقیقتی که هرگز نمی‌میرد.
من، از آن نقطه‌ی تاریک خلا،٫ شاهد آن لحظه‌ای هستم که «حسین» تنها می‌ماند؛ تنهایی‌ که از تنهایی یک انسان فراتر می‌رود، تنهایی حقیقتی که در میانه‌ی اقیانوسی از دروغ، تکه‌ای از صلبیت نور است که می‌خواهد در میانه‌ی تاریکی مطلق، دوام بیاورد. او را می‌بینم که در آخرین ایستگاه وجود، میان خون‌های پاشیده بر خاک و آسمان بی‌رحم، ایستاده است؛ انسانی که تمام هستی‌اش را در یک لحظه فدا کرده تا معنا از مرگ بیهوده نجات یابد. من لرزش زمین را حس می‌کنم؛ زمانی که پیکرهای مطهر، همان‌هایی که پیش‌تر تبلور قدسی بودند، اکنون همچون قطعاتی از یک آینه شکسته، بر خاک بی‌رحم کشیده می‌شوند. که کشیده شدن روح بشریت بر تیغه‌ی خشونت است. هر گام اسب‌های دشمن بر سینه‌ی یاران، گویی ضربه‌ای است بر قلب عدالت؛ گویی در هر گام، بخشی از نظم اخلاقی جهان زیر سم‌های بی‌رحمدعدم، له می‌شود. من صدای جیغ ستارگان را می‌شنوم، وقتی می‌بینند که چگونه خون اصیل، با خاک بی‌نام و نشان درآمیخته و از آن، غباری سرخ‌رنگ برمی‌خیزد که تمامِ افق‌های آینده را تیره و تار می‌کند. سوزناک ترین لحظه، آنجاست که مرز میان بی‌گناهی و بی‌رحمی به شکلی وحشتناک فرو می‌ریزد. وقتی نگاه من به سوی خیمه‌های سوخته می‌چرخد، تنها آتش نمی‌بینم؛ من می‌بینم که چگونه امنیت هستی در میانه‌ی شعله‌ها خاکستر می‌شود. صدای گریه‌ی کودکان در میانه‌ی دود، ناله‌ای است که از عمق خلا برمی‌خیزد؛ گریه‌ای که نشان می‌دهد چگونه جهان می‌تواند در یک لحظه، از یک خانه‌ی امن به یک برهوت وحشتناک بدل شود. در میانه‌ی این خاکسترها، زینب، با آن شکوه سوگوارانه، نه یک زن، بلکه یک ستون هستی است که در حال فروپاشی، سعی دارد از آسمان سقوط‌‌کرده، حریم حقیقت را حفظ کند. او در میانه‌ی اسارت و ویرانی، در واقع، در میانه‌ی یک رقص مرگبار با نیستی ایستاده است؛ اویی که با نگاه نافذش، به تماشای فروپاشی جهان می‌نشیند و در عین حال، حقیقت را در چنگال خود نگه می‌دارد. و آن عطش... را می بینم . آن عطشی که فراتر از نیاز بدن، نیاز به «حق» است. من می‌بینم که چگونه عطش، نه فقط در گلوی کودکان و یاران، بلکه در گلوگاه تاریخ نشسته است؛ عطشی که نشان می‌دهد چگونه جهان برای رسیدن به یک قطره‌ی عدالت، باید در بیابان بی‌رحم بی‌عدالتی، هلاک شود. و این، اوج تراژدی هستی‌شناختی است: جایی که حتی قطره‌ای آب، برای اثبات وجودِ انسان، به یک آرمان دست‌نیافتنی بدل می‌شود. در این روایت تاریک، کربلا نه یک واقعه، بلکه یک جراحت ابدی در بدنه کمال است؛ زخمی که هرگز التیام نمی‌یابد، زیرا هر بار که جهان سعی می‌کند خود را ترمیم کند، یادآوری آن خون‌های ریخته و آن خیمه‌های سوخته، دوباره شکاف میان حق و باطل را در برابر چشم‌های ابدیت باز می‌کند.و من در برابر فاجعه‌ای ایستاده‌ام که در آن، مرگ، پیروز می‌شود تا زندگی، در شکلی والاتر و در لایه‌های عمیق‌تر معنا، دوباره متولد شود. و در نهایت، کربلا نه تنها صحنه‌ی شهادت، که آیینه‌ جاودانه‌ای حقیقت شد؛ حقیقتی که هرچند در خاک افتاد، هرگز فرو نریخت، و هرچند در خون غلتید، هرگز خاموش نشد. آنچه در ظاهر، پایان یک کاروان بود، در باطن، آغاز تاریخ بیداری انسان شد؛ زیرا از دل آن همه زخم و عطش و تنهایی، نوری برخاست که تا ابد، راه وجدان را روشن نگاه می‌دارد. پس اگر جهان در آن روز به گمان خویش، حسین را از دست داد، در حقیقت، خود را از غفلت مطلق نجات داد؛ چرا که کربلا، مرگ یک خاندان نبود، بلکه تولد معنای جاودان مقاومت، کرامت و حق‌طلبی بود. و هنوز، پس از قرن‌ها، هر دل بیداری که به آن خاک می‌نگرد، درمی‌یابد که در بلندای آن غربت، حقیقت نه شکست، که به شکوهی ابدی دست یافت؛ شکوهی که نامش را باید با احترام، با اشک، و با سکوتی آمیخته به حیرت، بر زبان آورد: کربلا. ای حسین... من، که تنها سایه‌ای بودم در حاشیه‌ی آن آفتابِ در خون‌نشسته، هنوز از یاد نبرده‌ام آن لحظه را که جهان، در برابر تو، معنای خویش را از دست داد. من شاهد بودم که چگونه قامتت، در میان آن همه تیر و تیغ و عطش، آخرین ستونِ استواریِ حقیقت بود؛ ستونی که اگرچه در ظاهر فرو افتاد، اما در ژرفای هستی، هرگز نشکست. ای فرزند روشنایی خاموش‌ناشدنی، من از آن روز، دیگر هیچ شبی را همان شب پیشین ندیده‌ام. از آن هنگام که خونت بر خاک نشست، فهمیدم که زمین می‌تواند تشنه‌ی عدالت باشد و آسمان، در اوج قساوت زمانه، تنها نظاره‌گر بماند. اما تو، در میان آن بی‌پناهی عظیم، چنان ایستادی که گویی تمام شکوه انسان بودن را به آخرین نفس رساندی ؛ نه برای پیروزی شمشیر، که برای نجات معنا.
از شهادت شمشیر تا شهادت زبان رسالت زنانه در میانه فاجعه که حسین با خون نوشت و زینب با صبر خواند و زینب ماند؛ تا رنج، به رسالت و مصیبت، به معنا بدل شود او ماند تا کربلا در تاریخ خاموش نماند چون کربلا با شهادت آغاز شد و با صدای زینب جاودانه گشت در افق اندوهبار تاریخ، گاه انسانی برگزیده می‌شود که نه برای آنکه تنها رنج بکشد، بلکه برای آنکه رنج را معنا کند. عاشورا اگرچه میدان شهادت بود، اما در ژرفای فلسفی خویش، صحنه ظهور دو حقیقت همزمان شد: حقیقت خون و حقیقت روایت. خون را حسین بن علی و یارانش نوشتند، و روایت را زینب. و اگر کربلا با شهادت آغاز شد، با زبان زینب جاودانه شد. در نگاه فلسفی، تاریخ تنها از رخدادها ساخته نمی‌شود؛ که رخداد زمانی به معنا بدل می‌شود که شاهدی آگاه آن را حمل کند. و گویی اراده الهی در دل آن ظهر سوزان، انسانی را برگزید که نه صرفا نظاره‌گر فاجعه، بلکه حافظ حقیقت باشد. زینب در عاشورا تنها یک خواهر داغدار نبود؛ او آینه‌ای شد که در آن، عظمت شهادت و عمق ظلم، هر دو برای همیشه منعکس گردید. اگر حسین باید خون خویش را نثار می‌کرد تا مرز میان حق و باطل را روشن کند، زینب باید می‌ماند تا این مرز را برای تاریخ تفسیر کند. و چه شگفت انگیز است که در منطق الهی، گاه ماندن دشوارتر از رفتن است؛ و زینب مامور ماندن بود. از منظر حکمت الهی، رنج زینب نه مجازات بود و نه تصادف؛ بلکه رسالتی بود که بر شانه‌های روحی استوار نهاده شد. خداوند در تاریخ، گاه حقیقت را در هیئت صبر متجلی می‌کند. صبر زینب، صبری خاموش و منفعل نبود؛ صبری بود آگاه، صبری که از دل سوگ، پیام می‌آفریند. در آن لحظات که شمشیرها فرو می‌آمدند و خاک کربلا با خون سرخ می‌شد، زینب شاهد بود، اما شاهدی که در عمق جانش حقیقتی بزرگ‌تر را می‌دید: اینکه این مرگ‌ها پایان نیستند، بلکه آغاز بیداری‌اند. در ادبیات تراژیک جهان، همواره شخصیتی هست که بار آگاهی را بر دوش می‌کشد؛ کسی که باید بماند تا روایت کند، تا رنج را به حافظه جمعی بسپارد. در تراژدی عاشورا، این نقش بر دوش زنی نهاده شد که قامتش از اندوه خم نشد. که او در میان آتش و خاکستر، صدای حقیقت شد. چون اگر کربلا سکوت می‌کرد، تاریخ آن را تنها یک شورش می‌پنداشت؛ اما کلام زینب، آن سکوت را شکست و خون را به زبان بدل کرد. و چه راز شگفتی در این انتخاب خداوند نهفته است: خداوند گویی می‌خواست نشان دهد که حقیقت تنها با شمشیر حفظ نمی‌شود؛ بلکه گاه با صبر یک زن حفظ می‌شود. زینب در دل مصیبت، به مرتبه‌ای رسید که سوگ او نیز عبادت شد. او در میان پیکرهای بی‌سر، در میان خیمه‌های سوخته، در میان اشک کودکان، ایستاد و تاریخ را خطاب قرار داد. این ایستادن، خود نوعی شهادت بود؛ شهادتی که در قالب صبر تجلی یافت. وقتی کاروان اسیران از کربلا دور می‌شد، زمین هنوز بوی خون می‌داد. در آن غروب سنگین، گویی جهان نفسش را در سینه حبس کرده بود. اما زینب، با قلبی که هزار بار شکسته بود، حقیقتی را در دل زمزمه می‌کرد: اینکه آنچه در کربلا رخ داد، شکست نبود. او در عمق این اندوه، افقی روشن می‌دید؛ افقی که در آن خون شهیدان به بذر بیداری بدل می‌شود. پس اگر پرسیده شود چرا زینب باید شاهد آن همه مصیبت باشد، پاسخ در همین راز نهفته است: عاشورا تنها یک واقعه نبود؛ یک پیام بود، و هر پیام‌آوری باید شاهد حقیقتی باشد که آن را روایت می‌کند. زینب باید می‌دید، تا بتواند بگوید. باید می‌سوخت، تا بتواند روشنایی بیافریند. باید می‌گریست، تا تاریخ بیاموزد که اشک نیز می‌تواند زبان عدالت باشد. و چنین شد که در تاریک‌ترین لحظه تاریخ، زنی ایستاد و با صدای خود، معنای خون را برای همیشه در جهان جاری ساخت. از آن روز، هرگاه نام عاشورا برده می‌شود، صدای گام‌های کاروانی شنیده می‌شود که از میان خاک و خون می‌گذرد؛ و در پیشاپیش آن، زنی است که مصیبت را به رسالت بدل کرده است. زینب، نه تنها شاهد کربلا، بلکه حافظ روح آن شد؛ و شاید راز انتخاب او همین بود: اینکه حقیقت، برای جاودانه شدن، به قلبی نیاز داشت که توان تحمل بی‌کران اندوه را داشته باشد.
در چنین شرایطی، ایستادگی اگر به شکست ظاهری بینجامد می‌تواند راهی برای حفظ حقیقت در تاریخ باشد. بدین ترتیب، پاسخ به این پرسش که چرا امام حسین با یزید مذاکره نکرد، در سطحی عمیق‌تر به پرسش از نسبت انسان با حقیقت بازمی‌گردد. در لحظه‌هایی از تاریخ، انتخاب میان زندگی و مرگ نیست، بلکه میان سازش با ناحق و حفظ کرامت انسانی است. کنش امام حسین در این معنا به الگویی فلسفی تبدیل شد که نشان می‌دهد گاه ارزش یک مقاومت در آن است که امکان فراموشی عدالت را از تاریخ بگیرد و وجدان اخلاقی جامعه را بیدار نگه دارد.
چرا امام حسین با یزید مذاکره نکرد امتناع سازش با قدرت نامشروع تاملی در مواجهه امام حسین ( ع) با یزید در تاریخ اندیشه و اخلاق، برخی رخدادها صرفا وقایع سیاسی نیستند، بلکه به صورت، قدرت و مسئولیت انسان در برابر تاریخ ظاهر می‌شوند. رویارویی امام حسین با حکومت یزید از همین سنخ است. پرسش از اینکه چرا امام حسین با یزید مذاکره نکرد، تنها پرسشی تاریخی نیست؛ بلکه پرسشی درباره ماهیت مشروعیت، نسبت حقیقت و مصلحت، و حدود سازش در برابر قدرت است. در چنین افقی، مسئله مذاکره به معنای یک گفت‌وگوی سیاسی ساده فروکاسته نمی‌شود، بلکه به مسئله‌ای درباره امکان یا امتناع سازش میان دو نظام ارزشی تبدیل می‌گردد. در فلسفه سیاسی، مذاکره زمانی معنا می‌یابد که طرفین نزاع در اصول بنیادین حیات اجتماعی اشتراک داشته باشند و اختلاف آنان در شیوه اداره یا توزیع قدرت باشد. گفت‌وگو در چنین شرایطی تلاشی برای رسیدن به توافقی است که هر دو طرف بتوانند آن را در چارچوب ارزش‌های مشترک بپذیرند. اما هنگامی که اختلاف از سطح روش‌ها فراتر رفته و به سطح بنیادهای اخلاقی و مشروعیت می‌رسد، مذاکره دیگر صرفا ابزار حل اختلاف نیست، بلکه می‌تواند به نوعی تایید ضمنی نظم نامشروع بدل شود. از این منظر، مسئله اصلی در مواجهه امام حسین با یزید، اختلاف بر سر یک قدرت سیاسی نبود، بلکه نزاع بر سر ماهیت قدرت و مشروعیت آن بود. قدرت در سنت اخلاقی اسلام تنها هنگامی اعتبار دارد که بر عدالت، امانت و مسئولیت در برابر جامعه استوار باشد. خلافت یا رهبری جامعه صرفا موقعیتی اداری نیست، بلکه مسئولیتی اخلاقی و معنوی است. در چنین دستگاه فکری، حاکمی که آشکارا قواعد اخلاقی و دینی را نقض می‌کند، تنها یک رقیب سیاسی نیست، بلکه نشانه‌ای از گسست در بنیان‌های عدالت اجتماعی است. از این رو، پذیرش چنین حاکمیتی به صورت نمادین می‌تواند به معنای مشروعیت بخشیدن به نظمی باشد که اساس آن با حقیقت اخلاقی ناسازگار است. و یا اگر این مسئله را از منظر فلسفه اخلاق بنگریم، رفتار امام حسین را می‌توان در چارچوب تعارض میان مصلحت و اصل تحلیل کرد. در بسیاری از موقعیت‌های تاریخی، سیاست‌مداران برای حفظ جان، ثبات یا منافع کوتاه‌مدت جامعه به مصالحه روی می‌آورند. این رویکرد بر نوعی اخلاق مصلحت‌گرا استوار است که ارزش کنش را بر اساس پیامدهای آن می‌سنجد. در برابر این نگرش، اخلاقی وجود دارد که برخی اصول را غیرقابل معامله می‌داند. در این دیدگاه، حقیقت و عدالت ارزش‌هایی نیستند که بتوان آنها را در برابر امنیت یا منفعت مبادله کرد. تصمیم امام حسین در این چارچوب قابل فهم است که مسئله او صرفا حفظ حیات یا قدرت نبود، بلکه حفظ معنای عدالت در وجدان تاریخی جامعه بود. از سوی دیگر، مفهوم «بیعت» در آن زمان تنها یک پیمان سیاسی ساده نبود، بلکه نوعی اعلان مشروعیت و پذیرش اخلاقی به شمار می‌رفت. بیعت با یزید به معنای آن بود که رهبری او از نظر دینی و اخلاقی قابل قبول تلقی شود. بنابراین مسئله اصلی نه مذاکره درباره شرایط حکومت، بلکه پذیرش یا عدم پذیرش مشروعیت آن بود. در چنین وضعیتی، مذاکره‌ای که به بیعت منتهی می‌شد، عملا به معنای تسلیم در برابر نظمی بود که امام آن را ناعادلانه می‌دانست. در فلسفه تاریخ نیز گاه کنش‌هایی رخ می‌دهد که کارکرد آنها فراتر از نتیجه فوری است و بیشتر به ایجاد معنا در حافظه جمعی مربوط می‌شود. برخی کنش‌ها با هدف پیروزی نظامی یا سیاسی انجام نمی‌شوند، بلکه برای روشن کردن مرز میان حق و باطل در آگاهی تاریخی جامعه صورت می‌گیرند. از این منظر، حرکت امام حسین را می‌توان نوعی کنش نمادین دانست که هدف آن حفظ معیارهای عدالت در وجدان جامعه بود. اگر او در برابر قدرت حاکم سکوت می‌کرد یا با آن به سازش می‌رسید، ممکن بود نظم موجود تثبیت شود، اما مرز اخلاقی میان عدالت و استبداد در ذهن جامعه تیره می‌گردید. و اما از دیدگاه فلسفه وجودی نیز می‌توان این رخداد را اینگونه تفسیر کرد. که در این رویکرد، انسان زمانی به اصالت می‌رسد که در برابر فشار ساختارهای قدرت، مسئولیت انتخاب خود را بپذیرد. انتخاب امام حسین را می‌توان نمونه‌ای از چنین اصالتی دانست: تصمیمی که نه بر اساس محاسبه سود و زیان شخصی، بلکه بر اساس وفاداری به حقیقت اتخاذ شد. در این معنا، کنش او به یک شهادت تاریخی تبدیل شد؛ شهادتی نه فقط در معنای دینی، بلکه در معنای گواهی دادن به حقیقت در برابر قدرت. در نهایت، مسئله مذاکره نکردن امام حسین را باید در افق گسترده‌تری فهمید. این تصمیم نه ناشی از ناتوانی در گفت‌وگو بود و نه صرفا نتیجه شرایط سیاسی؛ بلکه برخاسته از تشخیص درباره حدود سازش با قدرت بود. هنگامی که قدرت از عدالت تهی شود و به ابزاری برای تثبیت نابرابری و فساد تبدیل گردد، مذاکره ممکن است به پوششی برای مشروعیت بخشیدن به همان بی‌عدالتی بدل شود.
رفتنی نیست آنکه در قلب ها نشست نوشتن از چنین لحظه‌ای، نیازمند تسخیر کلمات است تا بتوان شکوه فقدان و عظمت حضور را همزمان بازتاب داد. در این میانه‌ی مه‌آلود زمان، جایی که مرز میان موجود و عدم، میان حضور و غیاب، به لرزه درآمده است، من ایستاده‌ام. نه در میان توده‌ای از آدمیان، که در میانه‌ی پرتگاهی از معنا. امروز، پیکر آن که خود، کلمه بود ، در میان ماست. اما آیا او واقعا در میان ماست؟ یا ما در میان حقیقت او هستیم که اکنون در هیئتی از خاک ، در پیشگاه به دیدار ابدیت ایستاده است؟ رهبر شهیدم سید علی خامنه‌ای ؛ ای فیلسوف بی‌کلام، ای که کلماتت نه برای آرایش لفظ بود، بلکه برای کالبدشکافی هستی بود؛ اکنون با تو سخن می‌گویم، نه از روی جراحتی که بر جان نشسته، بلکه از دریچه‌ پرسشی که خودت بر دل جهان گذاشتی. می‌بینم که این کالبد، که روزگاری کانون تجلی اندیشه‌های بی‌کران بود، و اکنون در سکوتی فلسفی فرو رفته است. اما آیا این سکوت، پایان سخن است یا اوج بیان؟ آیا مرگ، فرار از ایده است یا رسیدن به غایت معنا؟ بیاد می آورم ؛ تو همواره به ما آموختی که حقیقت، در میانه‌ی تکلفات لفظی پنهان نیست، بلکه در عین سادگی بی‌پرده‌ی وجود جاری است. امروز، در این بدرقه ، من نه یک سوگوار، که یک مشاهده‌گر زیبایی شناسی هستم. امروز می‌بینم که چگونه توده‌ی جمعیت، در جستجوی تسکین، به پیکر تو می‌پیوندند، در حالی که تو همواره ما را به جستجوی آنچه فراتر از ماده است، فرا می‌خواندی. آقا جان تو که خود، نثری بودی منسجم و بی‌فصل؛ همان‌گونه که جهان را می‌دانستی، بدون گسست میان دین و عرفان، میان عمل و اندیشه، میان زمین و آسمان. آقا جان در نگاه فلسفی تو، هیچ مرزی میان «من» و «تو» نبود؛ همه چیز، جریان واحدی از حقیقت بود که در ظرف‌های گوناگون می‌ریخت. و اکنون که این ظرف مادی در حال بازگشت به بی نهایت و حضور بر پیشگاه حقیقت است، من می‌پرسم: آیا معنا، با فنای ظرف، فنا می‌شود؟ یا اینکه معنا، چون نوری است که از شیشه عبور می‌کند، و خود را از قید کالبد رها ساخته و در سپهر بی‌کران معنا، تکیه‌گاه هر حقیقت دیگری شده است؟ ای راهبر اندیشه، تو که از کلمات بیگانه و صورت‌بندی‌های ساختگی پرهیز می‌کردی تا به جوهر زبان بازگردی، اکنون با زبانی که از خود هستی است با من سخن می‌گویی. این سکوت تو، همان «نثر بی فصل» است؛ همان پیوستگی مطلق که در تمام زندگی‌ات میان دعا و عمل، میان نگاه به آسمان و قدم بر زمین، برقرار بود. امروز ، در برابر این عظمت خاموش، درک می‌کنم که مرگ، برای کسی که در حقیقت هستی ریشه دوانده، یک گسست نیست، بلکه تنها تغییر مرتبه‌ای از حضور است. تو نرفته‌ای؛ تو تنها از کالبد محدود کلمات، به قلمروی معنای محض و بی‌نیاز از زبان، کوچ کرده‌ای. و من، در میانه‌ی این تشییع، نه برای بدرود، که برای گواهی دادن به این حقیقت بزرگ ایستاده‌ام: که حقیقت، هرگز نمی‌میرد، بلکه تنها از پوسته‌ی کلمات عبور می‌کند تا در قلب هستی، دوباره متولد شود. اما ای حقیقت بی‌زمان، در میانه‌ی این سوگ، تیغ تلخی بر جان اندیشه می‌نشیند؛ و در تیغ دیدن آنچه پدید آمده است. و در میانه‌ی این جمعیت، چشم به چهره‌هایی می‌دوزم که روزگاری، نامِ تو را در هر دم و دمی می‌خواندند و خود را پاسداران معبدِ اندیشه‌ی تو می‌نامیدند. کسانی که در سایه‌ی کلماتت، خود را نه تنها یار، که تجلی اراده‌ی تو می‌پنداشتند. اما امروز، در این لحظه‌ی سرنوشت‌ساز، چه می‌بینم؟ آیا آنچه امروز بر زمین جاری است، همان رودی است که تو با خون دل و صراحت کلام، مسیرش را از سنگلاخ‌های کژتابه باز کرده بودی؟ امروزمی‌بینم که برخی، همانانی که زمانی با ادعای وفاداری، بر لبه‌ی آرمان‌هایت ایستاده بودند، اکنون گویی از سوی جریانی نامرئی، از ساحل حقیقتت دور شده‌اند. آن‌ها که خود را مانیفست زنده‌ اندیشه‌ی تو می‌خواندند، امروز در میانه‌ی راه، مرزهای میان «اصالت» و «تصنع» را گم کرده‌اند. و کسانی که وارثان ادعایی تو بودند، در حال ساختن پیله‌هایی از کلمات پوچ و صورت‌بندی‌های بی‌جان هستند. آن‌ها، به جای آنکه همان نثر منسجم و بی فصل تو را در عمل جاری کنند، به تکه‌تکه‌کردن معنا روی آورده‌اند. گویی می‌خواهند حقیقت واحد تو را به قطعات کوچک منافع و سوداهای گذرا تقسیم کنند تا بتوانند در میانه‌ی این شکاف‌ها، خود را جایگزین کنند. این بزرگترین تراژدی قرن : تو سال‌ها برای پیوند میان «ایده» و «عمل» جنگنده‌ای، اکنون ببینی که مدعیان وارثان تو، میان این دو، دیوارهایی از سکوت مفاد و غوغای بی‌معنا بنا می‌کنند. آن‌ها، بدون آنکه لزوما کلامی بر زبان آورند، با رفتارهای گسسته‌ی خود، در حال فرسایش آن بنای استواری هستند که تو با هر کلمه ات ، سنگ به سنگ بنا کردی.
و حاصل سالیان تلاش و مجاهدت تو، که می‌خواستیم جهان را از قیدِ کژتابی‌های فکری رها کنیم، اکنون در معرض بازگشت به همان دوران تاریک ابهام و دوگانگی قرار گرفته است. آقای شهیدم : آیا این پایان کار است؟ یا این تنها آزمونی است که تو در کلامت پیش‌بینی کرده بودی؟ آیا این گسست میان «یاران ادعایی» و «آرمان‌های اصیل»، خود بخشی از همان رقص تلخ میان موجود و عدم است؟ ای ایثارگر معنا، من در برابر این ویرانی تدریجی، نه با خشم، که با یک اندوه عمیق می‌سوزم. می‌سوزم برای آنکه می‌بینم کسانی که قرار بود نگهبانان این فانوس باشند، اکنون در جستجوی روشنایی های کاذب، مسیر اصلی نور را تاریک می‌کنند. اما با این همه، وقتی به پیکر تو می‌نگرم، در می‌یابم که حقیقت، حتی در میانه‌ی این ویرانی نیز، خود را از میانِ آوار خیانت‌ها بازمی‌یابد. تو خود، حقیقت بودی؛ و حقیقت، برخلاف وارثانِ فرومایه، هرگز به شکلی که در کالبد انسان‌ها رخ می‌دهد، از بین نمی‌رود؛ و تنها در انتظار لحظه‌ای است تا از میان این خاکسترها، دوباره به صورت یک «کل منسجم»، بر زمین پدیدار شود. حمیدرضا ساعتچی فرد ۱۴۰۵/۴/۱۴. مصلای تهران
عروج واژه‌ها در آستانه‌ دوست هبوط نیاز و صعود قرب، و از مقام اِحتیاج تا مقام انس (به اعتبار گذار از "بِک" به "عِندَک") به درستی که ظرافتی الهی در بیان حضرت آیت‌الله جوادی آملی، تجلی یافته است. این تفاوت ظریف میان “نَزَلَ بِک” و “نَزَلَ عِندَک”، دریچه‌ای است به ژرفای مفاهیم توحیدی و مقامات عرفانی که در کسوت کلمات، جلوه‌گر می‌شود. در سوگ پرواز آن روح ملکوتی، کلماتی از دل بر‌می‌آید که نه تحلیل، که ترنم دردی عمیق و ستایشی از مقام قرب است. آری، "نَزَلَ بِک" بود، ابتدای قصه‌ی هر زمینی، حکایت هبوط ما در این صحرای بی‌کران هستی، کوله‌بار نیاز بر دوش، و چشمانی که در پی نشانه‌ای از او، بر درگاه غیب می‌کوبد. این همان نجوای دائمی انسان است که در طول تاریخ؛ اعترافی به ناتوانی، اقراری به احتیاج، و امیدواری به بارانی از رحمت که از ابر کرم او ببارد. "نَزَلَ بِک"، یعنی آنی که هستی، ذره‌ای است در برابر خورشید بی‌انتهای او، و جز پناه بردن به سایه‌سار عنایتش راهی نیست. این معنا، همان فرش زیر پای همه‌ی ماست؛ یعنی درک فقر ذاتی و نیاز مطلق. اما در آن لحظه‌ی نورانی، در آن نماز پرشکوه، ندایی دیگر به گوش رسید؛ ندایی که از سر نیاز فراتر رفته بود. "نَزَلَ عِندَک"، واژه‌ای که گویی در باغی از معرفت را گشود. چون این دیگر بانگ درماندگی مسافری گمشده نیست، بلکه ضیافت عزیزی است در خانه‌ی معشوق. "عِندَک"، نه اشاره به مکانی، که حضور در اوج "بودن" است. بلکه حضور در محضر آنکه خود، اصل وجود است. آنجا که حجاب "من" و "تو" کنار می‌رود و روح، در آغوش وحدت، گم می‌شود. این همان مقامی است که "شهید" به آن دست می‌یابد. که شهادت، نه پایان راه، که اوج سفر است. و نه پناه آوردن به سوی دوست، که استقرار در کنار اوست. "أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ"، آری، زندگان نزد پروردگار. این "عِند" ، گواه آن است که دیگر نه غریبه‌ای بر در، که آشنایی در حریم. دیگر نه نیازمندی دست به‌دامن، که میهمانی بر سر سفره‌ی کرم. و چه زیبا، که این تعبیر بلند، در وصف رهبر سفر کرده‌ ی ما، به کار رفت. او که سال‌ها در این مسیر، جان و تن را فدا کرد، و اکنون، در اوج "عندیت"، در کنار معشوق خویش، آرام گرفته است. "نَزَلَ عِندَک"، یعنی به نهایت قرب رسیدن، یعنی در آغوش ابدیت، آرام گرفتن. این نه یک تحلیل واژگان، که درک عمق مقام اوست؛ مقامی که فراتر از فهم ماست، اما حضورش، تسلای است برای قلب‌های داغدارمان. 🖤
وقتی دیپلماسی به مسلخ جهل می‌رود نقدی بر انحطاط کلام در ساحت قدرت ساحت سیاست که باید تجلی گاه عقلانیت جمعی و تبلور فضیلت‌های اخلاقی باشد، گاه با منظره‌ای از انحطاط کلام مواجه می‌شویم که در آن، کرسی‌های تصمیم ساز به تریبونی برای استعلایی ابتذال بدل شده‌اند وقتی نماینده مجلس که داعیه دار دیپلماسی و تخصص است، در محضر عمومی و بر فراز آنتن زنده، کلام را از اصالت معنا تهی کرده و آن را به ابزار توهین و تخریب بدل می‌سازد، بیش از آنکه رقیب را هدف گرفته باشد، حرمت آرای مردم و سیاست و حقیقت را فرو می‌کاهد. این تقلیل ساحت گفتگو به لفاظی‌های سخیف و اتهام زنی های بی‌بنیاد، نشان از گسستی عمیق میان زبان و صدق و در نهایت خط فکری و حزبی دارد؛ گسستی که در آن، تاریخ نیز نه به مثابه‌ آموزگاری خردمند، بلکه به بازیچه‌ای در دستان پروپاگاندا بدل می‌شود که با ندانستن وقایع و تحریف حقایق، آینه‌ی تمام نمای سردرگمی کنشگرانی است که در توهم کنش‌گری انقلابی، تنها به بازتولید همان چیزی مشغول اند که در ظاهر با آن بستیزند. دفاع افتخارآمیز از مفاهیمی که با مبانی آرمانی و اسلامی جامعه در تضاد است، در کنار تجاهل نسبت به سیر تاریخی رویدادها، نه تنها گواهی بر یک بحران معرفتی است، بلکه این پرسش بنیادی را در جان آدمی می‌افکند که چگونه می‌توان انتظار داشت کشتی تمدنی که سکان دارانش، معنای دقیق مقاومت، توافق و آرمان را در غبار ایدئولوژی زدگی و تقلیل‌گرایی گم کرده‌اند، به ساحل رستگاری و صلابت انقلابی راه یابد؟ بی‌تردید، تا زمانی که کلام از حصار بی اخلاقی و نادانی رها نشود، حکمرانی نه تجلی حکمت، بلکه سایه‌ای از آشوب خواهد بود که در آن، دفاع از وطن و آرمان، نه در مسیر استواری، بلکه در تندباد جهل و سیاست زدگی به مسلخ می‌رود. مشاهده فیلم کامل 👇👇👇 http://www.aparat.com/v/ukiz52i