گفتی غزل بگو، غزلِ من چرا غزل؟
وقتی که میشود مغازله فرمود در عمل
بیهوده است شعر و غزل، وزن و قافیه
مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل
سر تا به پا تو خود غزلِ ناسرودهای
وقتیکه اصل هست عزیزم چرا بَدَل؟
چشمِ شرابگونِ تو، خالی مِنَ الکحول
لبهای دلفریبِ تو، اَحلی مِنَ العَسَل
از مَأذنِ نگاهِ تو آن چشمهای مست
فریاد میزنند که "حَیّ عَلَی الاَمَل"
تلخی مکن که چشمِ تو را مست خواندهام
شیرینِ من مناقشهای نیست در مَثَل
دیگر مَده حواله ما را به روزِ بعد
مُردیم از کشیدنِ چکهای بیمحل
با اینهمه به لطفِ حضورِ تو قانعم
از خندهای دریغ نفرمای لااقل
«چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد؛
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم»
من بریدم دل ز دنیا ، آبرویم را مبر ...
رو زدم حالا به دریا ، آبرویم را مبر ...
غرق در بحر گناهم ، دستگیر عالمین ...
جان زهرا ، جان مولا ، آبرویم را مبر ...
من کجا و گریه کردن بر حسین ...
وصله ی ناجورم اینجا ، آبرویم را مبر ...
من خودم را بین خوبان تو پنهان کرده ام ...
تو ببین این خوب ها را ، آبرویم را مبر ...
دارم از حال خودم خیلی خجالت میکشم ...
سر نمی آرم به بالا ، آبرویم را مبر ...
بین خوبانت به من هم روزی اشکی بده ...
می شوم بی اشک رسوا ، آبرویم را مبر ...
دارد آقا آبرویم میرود کاری بکن ...
جان زهرا ، جان مولا ، آبرویم را مبر ...
دارد این دوری ز تو خیلی خرابم میکند ...
کربلایم را بده یا آبرویم را مبر ...
با فراق کربلا داری عذابم میکنی ...
بیشتر با این بلا ها آبرویم را مبر ...