من اگر سؤال کردم چه سؤال نابجایی
تو اگر سکوت کردی چه جواب دلربایی
به زبان بیزبانی به تو گفتم و نگفتم
که چقدر بیقرارم که چقدر بیوفایی
چو به من به خنده گفتی که همیشگیست عشقت
به خودم به گریه گفتم چه دروغ آشنایی
ز وفا مگر چه گفتم که نگفته ابروان را
گرهی زدی که پیداست دگر نمیگشایی
تو قرار شد بیایی به مزار من پس از من
قدمت به دیده اما به خدا اگر بیایی
- فاضل نظری
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
ازهرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود
کاری ندارم کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه؟
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه؟
زلف در دستِ صبا، گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه؟
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شدهای
قدرِ این مرتبه نشناختهای یعنی چه؟
نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه؟
سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرِّ میان
وز میان تیغ به ما آختهای یعنی چه؟
هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه؟
حافظا در دلِ تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه؟
شعور .
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گا
سلام
عاااااشق این شعرم مخصوصا بیت اولش😍😍