ص۱
درس صد و شصت و هشتم🏝 بیان در پنج بخش
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
بخش اول
فصل «فی مقدمات الحکمة»
تذکر:
مرحوم آخوند ره توضیح میدهد که کلمات به تنهایی معنای قطعی ندارند و برای رسیدن به حقیقت، نیازمند زمینه و قرینه هستند.
متن
قَدْ ظَهَرَ لَكَ أنَّهُ لَا دَلَالَةَ لِمِثْلِ (رَجُلٍ) إِلَّا عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْمُبْهَمَةِ وَضْعًا، وَأَنَّ الشِّياع وَالسَّرْيَانَ كَسَائِرِ الطَّوَارِئِ يَكُونُ خَارِجًا عَمَّا وُضِعَ لَهُ، فَلَا بُدَّ فِي الدَّلَالَةِ عَلَيْهِ مِنْ قَرِينَةِ حَالٍ أَوْ مَقَالٍ أَوْ حِكْمَةٍ، وَهِيَ تَتَوَقَّفُ عَلَى مَقَادِمَ:
ترجمه
«برای تو آشکار شد که کلمهای مانند «انسان» (رجل)، بهطور قراردادی دلالتی جز بر یک «ماهیت مبهم» ندارد؛
و همانطور که جریانها و سریانها (مانند سایر حوادث طبیعی)، خارج از قصد و وضع اولیهشان رخ میدهند، در دلالت بر معنای واقعی نیز حتماً نیاز به قرینهای از «حال»، «مقال» یا «حکمت» است. این قرینهها نیز خود منوط به داشتن مقدماتی هستند.»
توضیح با سوال و پاسخ
سوال اول: چرا نویسنده میگوید کلمه «انسان» دلالتی جز بر ماهیت مبهم ندارد؟
پاسخ: چون کلمات در زبان فقط قراردادهایی هستند که برای اشاره به یک مفهوم کلی و عمومی وضع شدهاند. وقتی میگوییم «انسان»، منظورمان یک ویژگی کلی است که تمام انسانها را شامل میشود، اما مشخص نمیکند که منظور کدام ویژگی خاص یا کدام فرد است. بنابراین، بدون زمینه، معنای آن «مبهم» باقی میماند.
سوال دوم: منظور از «قرینه حال، مقال یا حکمت» چیست؟
پاسخ: اینها ابزارهایی هستند که ابهام کلمات را برطرف میکنند:
قرینه حال: موقعیت، فضا یا شرایطی که کلمه در آن گفته میشود.
قرینه مقال: کلمات قبل یا بعد از آن که به معنای آن کمک میکنند.
قرینه حکمت: منطق، عقل یا هدفی که گوینده از گفتن آن کلمه دارد.
اینها مثل چراغهایی هستند که مسیر معنای کلمه را روشن میکنند.
سوال سوم: چرا این فرآیند نیازمند «مقدمات» است؟
پاسخ: چون برای اینکه بتوانیم قرینههای درست را تشخیص دهیم و به حقیقت برسیم، باید پیشنیازهای فکری، منطقی و دانشی داشته باشیم. بدون این مقدمات، ممکن است قرینهها را اشتباه تفسیر کنیم یا به نتیجهای نادرست برسیم.
بخش دوم
متن
الأُولَى: كَوْنُ الْمُتَكَلِّمِ فِي مَقَامِ بَيَانِ تَمَامِ الْمُرَادِ، لَا الْإِهْمَالِ أَوْ الْإِجْمَالِ.
الثَّانِيَةُ: انْتِفَاءُ مَا يُوجِبُ التَّعْيِينَ.
الثَّالِثَةُ: انْتِفَاءُ الْقَدْرِ الْمُتَيَقَّنِ فِي مَقَامِ التَّخَاطُبِ، وَلَوْ كَانَ الْمُتَيَقَّنُ بِمُلَاحَظَةِ الْخَارِجِ عَنْ ذَلِكَ الْمَقَامِ فِي الْبَيْنِ، فَإِنَّهُ غَيْرُ مُؤَثِّرٍ فِي رَفْعِ الْإِخْلَالِ بِالْغَرَضِ، لَوْ كَانَ بِصَدَدِ الْبَيَانِ، كَمَا هُوَ الْفَرْضُ، فَإِنَّهُ فِيمَا تَحَقَّقَتْ لَوْ لَمْ يُرَدِ الشِّيَاعُ لَأَخَلَّ بِغَرْضِهِ،
ترجمه
اول: اینکه سخنگونده در مقام بیان کامل مراد خود باشد، نه در مقام «اهمال» (نادیده گرفتن) یا «اجمال» (کلیگویی).
دوم: نبود چیزی که موجب «تعین» (تعیین و خاص کردن) شود.
سوم: نبود «قدر متيقن» (میزان قطعی) در مقام گفتوگو؛ حتی اگر آن قطعی در خارج از این مقام واضح باشد، باز هم تأثیری در رفع اختلال غرض ندارد. اگر سخنگونده قصد بیان داشته باشد (که فرض ماست)، در آنچه تحقق یافته، اگر «شیاع» (جریان یا گسترش) مورد نظر نبود، با غرض او اختلال ایجاد میکرد.
توضیح با سوال و جواب
سوال اول: «مقام بیان تمام المراد» یعنی چه و چرا مقدمه اول است؟
پاسخ: یعنی سخنگونده واقعاً میخواهد همه مرادش را کامل بگوید، نه اینکه عمداً چیزی را حذف کند (اهمال) یا کلی بگوید (اجمال). بدون این شرط، کلمات ممکن است ناقص تفسیر شوند و ابهام باقی بماند.
سوال دوم: «انتفاء ما یوجب التعیین» چه نقشی دارد؟
پاسخ: یعنی هیچ عاملی (مثل قرینه خارجی) نباید وجود داشته باشد که معنای کلمه را بهطور خودکار خاص و محدود کند. اگر چنین چیزی باشد، دلالت کلمه تغییر میکند و مراد اصلی گوینده را منحرف میسازد.
سوال سوم: چرا «قدر متيقن» در مقام تخاطب مهم است، حتی اگر خارجاً واضح باشد؟
پاسخ: چون در لحظه گفتوگو، شنونده باید بر اساس آنچه در همان مقام هست، قضاوت کند. دانش خارجی تأثیری ندارد؛ اگر «شیاع» (جریان طبیعی) نباشد، حتی با قصد بیان کامل، غرض گوینده مختل میشود.
ص۲
بخش سوم
متن
حَيْثُ إِنَّهُ لَمْ يَنْبَهُ مَعَ أَنَّهُ بِصَدَدِهِ، وَبِدُونِهَا لَا يَكَادُ يَكُونُ هُنَاكَ إِخْلَالٌ بِهِ، حَيْثُ لَمْ يَكُنْ مَعَ انْتِفَاءِ الْأُولَى، إِلَّا فِي مَقَامِ الْإِهْمَالِ أَوْ الْإِجْمَالِ، وَمَعَ انْتِفَاءِ الثَّانِيَةِ، كَانَ الْبَيَانُ بِالْقَرِينَةِ، وَمَعَ انْتِفَاءِ الثَّالِثَةِ،
ترجمه
زیرا که (گوینده) توجهی نکرده، با اینکه در صدد بیان بوده است. و بدون این مقدمات، به سختی میتوان گفت که اختلالی در غرض (هدف) او رخ داده است؛ زیرا اگر مقدمه اول (کامل بودن قصد) نباشد، تنها در مقام «اهمال» یا «اجمال» است که اختلال رخ میدهد. و اگر مقدمه دوم (نبودن عامل تعیینکننده) نباشد، بیان از طریق «قرینه» انجام میشود. و اگر مقدمه سوم (نبودن قدر متیقن) نباشد،
توضیح با سوال و جواب
توضیح با سوال و پاسخ
سوال اول: چرا نویسنده میگوید بدون این مقدمات، «اختلال در غرض» رخ نمیدهد؟
پاسخ: چون اگر گوینده قصد کامل نداشته باشد (مقدمه اول نباشد) یا اگر ابهام با قرینه برطرف شود (مقدمه دوم نباشد)، دیگر نمیتوان گفت که او در هدفش شکست خورده است. ابهام در این حالت، طبیعی و قابل قبول است و نباید آن را به حساب نقص در بیان گذاشت.
سوال دوم: نقش «قرینه» در اینجا چگونه تغییر میکند؟
پاسخ: وقتی مقدمه دوم (نبودن عامل تعیینکننده) از بین برود، یعنی ابهامی وجود دارد که باید با «قرینه» برطرف شود. در این حالت، گوینده نیازی ندارد که همه چیز را صریح بگوید؛ بلکه شنونده با استفاده از قرینهها (حال، مقال، حکمت) معنای مورد نظر را میفهمد و غرض گوینده محقق میشود.
سوال سوم: چرا متن در اینجا قطع شده و چه چیزی را باید حدس زد؟
پاسخ: متن ناتمام است، اما با توجه به ساختار منطقی، جمله بعدی احتمالاً میگوید: «و اگر مقدمه سوم نباشد، باز هم ابهامی وجود دارد که با قرینه برطرف میشود.» نویسنده میخواهد بگوید که اگر این سه شرط نباشند، ابهام طبیعی است و نباید انتظار داشت که همه چیز بهطور کامل و بدون ابهام بیان شود.
متن
«لَا إِخْلَالَ بِالْغَرَضِ لَوْ كَانَ الْمُتَيَقَّنُ تَمَامَ مُرَادِهِ، فَإِنَّ الْفَرْضَ إِنَّهُ بِصَدَدِ بَيَانِ تَمَامِهِ، وَقَدْ بَيْنَهُ، لَا بِصَدَدِ بَيَانِ إِنَّهُ تَمَامِهُ، كَيْ يُخْلَّ بِبَيَانِهِ، فَافْهَمْ.
ترجمه
هیچ اختلالی در غرض (هدف) گوینده نیست، اگر «قدر متیقن» (آنچه قطعاً منظور است) تمام مراد او باشد؛ زیرا فرض بر این است که او در صدد بیانِ «تمامِ مرادش» است و آن را بیان کرده است، نه اینکه در صدد بیانِ این جمله باشد که «این، تمامِ مراد من است» تا در بیانِ آن جمله خلل کند. پس این نکته را بفهم.
توضیح با سوال و پاسخ
سوال اول: تفاوت «بیان تمام مراد» با «بیان اینکه تمام مراد است» چیست؟
پاسخ: وقتی گوینده میگوید «من دارم میروم»، او در حال «بیان تمام مرادش» است (یعنی قصد رفتن دارد). اما اگر بخواهد بگوید «این جملهای که گفتم، تمامِ مراد من است»، این یک لایه اضافی است. نویسنده میگوید ما نیازی نداریم گوینده صریحاً بگوید «این تمامِ حرف من بود»، مگر اینکه قرینهای خلاف آن وجود داشته باشد.
سوال دوم: چرا نویسنده میگوید «فافهم» (پس بفهم)؟
پاسخ: چون این یک نکته ظریف و مهم است که بسیاری ممکن است آن را اشتباه تفسیر کنند. نویسنده میخواهد تأکید کند که اگر گوینده قصدش را کامل بیان کرده باشد، نیازی به تأکید اضافی روی «کامل بودن» آن ندارد و اگر چنین تأکیدی نکند، به معنای نقص در بیان نیست.
سوال سوم: این بحث چه کمکی به ما در فهم متون فلسفی میکند؟
پاسخ: به ما یاد میدهد که نباید هر ابهامی را به حساب نقص در بیان گوینده بگذاریم. اگر گوینده در مقام بیان کامل باشد و قرینهای خلاف وجود نداشته باشد، ما باید بر اساس «قدر متیقن» و «قصد اصلی» عمل کنیم، نه اینکه دنبال جزئیات اضافی بگردیم که ممکن است اصلاً وجود نداشته باشند.
ص۳
بخش چهارم
متن
«ثُمَّ لَا يَخْفَى عَلَيْكَ أَنَّ الْمُرَادَ بِكَوْنِهِ فِي مَقَامِ بَيَانِ تَمَامِ مُرَادِهِ، مُجَرَّدُ بَيَانِ ذَلِكَ وَإِظْهَارِهِ وَإِفْهَامِهِ، وَلَوْ لَمْ يَكُنْ عَنْ جِدٍّ، بَلْ قَاعِدَةً وَقَانُونًا، لِتَكُونَ حُجَّةً فِيمَا لَمْ تَكُنْ حُجَّةً أَقْوَى عَلَى خِلَافِهِ، لَا الْبَيَانَ فِي قَاعِدَةِ قُبْحِ تَأْخِيرِ الْبَيَانِ عَنْ وَقْتِ الْحَاجَةِ، فَلَا يَكُونُ الظَّفْرُ بِالْمَقِيدِ - وَلَوْ كَانَ مُخَالِفًا - كَاشِفًا عَنْ عَدَمِ كَوْنِ الْمُتَكَلِّمِ فِي مَقَامِ الْبَيَانِ، وَلِذَلِكَ لَا يَنْثَلِمُ بِهِ إِطْلَاقُهُ وَصِحَّةُ التَّمَسُّكِ بِهِ أَصْلًا، فَتَأَمَّلْ جَيِّدًا.
ترجمه
«سپس بر تو پنهان نیست که منظور از «کونِ او در مقام بیان تمام مرادش»، صرف بیان، آشکار کردن و فهماندن آن است؛ حتی اگر از روی جدّیت نباشد، بلکه به عنوان یک قاعده و قانون منطقی، تا در مواردی که حجت نیست، حجت قویتری بر خلاف آن باشد. نه اینکه بیان در قاعده «قبح تأخیر بیان از وقت حاجت» باشد؛ بنابراین، به دست آوردن «مقید» (معنای خاص) - حتی اگر مخالف باشد - کاشف از عدم بودن سخنگونده در مقام بیان نیست. و به همین جهت، اطلاق آن (کلمه) و صحت تمسک به آن اصلاً لطمه نمیبیند. پس خوب تأمل کن.
توضیح با سوال و پاسخ
سوال اول: «مقام بیان تمام مراد» دقیقاً به چه معناست؟
پاسخ: صرفاً «بیان، آشکار کردن و فهماندن» مراد کامل است، نه لزوماً از روی جدّیت عمیق. این یک قاعده منطقی است که فرض میکنیم گوینده میخواهد شنونده مرادش را کامل بفهمد، مگر اینکه خلافش ثابت شود.
سوال دوم: چرا نویسنده قاعده «قبح تأخیر بیان» را رد میکند؟
پاسخ: چون آن قاعده میگوید بیان باید در وقت نیاز باشد، اما اینجا بحث از «مقام بیان» به عنوان فرض منطقی است، نه الزام عملی. پس پیدا کردن معنای مخالف (مقید)، مقام بیان را نقض نمیکند.
سوال سوم: چرا «اطلاق کلمه و تمسک به آن» لطمه نمیبیند؟
پاسخ: چون حتی اگر معنای خاص (مقید) مخالف پیدا شود، فرض «مقام بیان» پابرجاست و میتوان به معنای عام (اطلاق) کلمه تمسک کرد. این دقّه، از تفسیرهای غلط جلوگیری میکند.
بخش پنجم
متن
«وَقَدْ انْقَدَحَ بِمَا ذُكِرَ أَنَّ النَّكْرَةَ فِي دَلَالَتِهَا عَلَى الشِّيعَةِ وَالسُّرْيَانِ - أَيْضًا - تَحْتَاجُ فِيمَا لَا يَكُونُ هُنَاكَ دَلَالَةُ حَالٍ أَوْ مَقَالٍ إِلَى مِنْ مُقَدَّمَاتِ الْحِكْمَةِ، فَلَا تَغْفُلْ.
ترجمه
«و از آنچه گفتیم، این نکته روشن شد که کلمه «نکره» (مثل «کسی» یا «چیزی») در دلالت خود بر «شیاع» (جریان عمومی) و «سریان» (گسترش)، - همچنین - در حالتی که قرینه حال یا مقال (گفتار) وجود نداشته باشد، نیازمند [بررسی] این مقدمات حکمت است. پس غافل نشو!»
توضیح با سوال و پاسخ
سوال اول: چرا کلمات «نکره» هم به این مقدمات نیاز دارند؟
پاسخ: چون کلمات نکره ذاتاً ابهام دارند (مثلاً «کسی آمد» یعنی چه کسی؟). اگر قرینهای (مثل نگاه یا موقعیت) نباشد، باید از این سه مقدمه استفاده کنیم تا بفهمیم آیا گوینده قصد بیان «همه موارد» را داشته یا فقط «برخی موارد».
سوال دوم: «شیاع» و «سریان» در اینجا چه معنایی دارند؟
پاسخ: «شیاع» یعنی جریان داشتن و «سریان» یعنی گسترش یافتن. یعنی وقتی میگوییم «کسی آمد»، آیا منظورمان «همه کسانی که ممکن است بیایند» است یا فقط «یک نفر خاص»؟ این مقدمات به ما کمک میکنند تا بفهمیم مراد گوینده چیست.
سوال سوم: چرا نویسنده میگوید «فلا تغفل» (پس غافل نشو)؟
پاسخ: چون این نکته بسیار ظریف است و بسیاری ممکن است فکر کنند این قواعد فقط برای کلمات خاص (مثل «این مرد») است، در حالی که برای کلمات نکره هم بسیار مهم است و اگر غافل شویم، در فهم متون دچار اشتباه میشویم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته🌱
پایان درس صد و شصت و هشتم 🤲
ص۱
درس صد و شصت و نهم 🏝 بیات در پنج بخش
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
بخش اول
متن
بَقِيَّ الشَّيْءِ: [الأصل عند الشک في فی کون المتکلم في مقام البیان]
وَهُوَ أَنَّهُ لَا يَبْعُدُ أَنْ يَكُونَ الْأَصْلُ فِيمَا إِذَا شُكَّ فِي كَوْنِ الْمُتَكَلِّمِ فِي مَقَامِ بَيَانِ تَمَامِ الْمُرَادِ، هُوَ كَوْنُهُ بِصَدَدِ بَيَانِ إِنَّهُ، وَذَلِكَ لِمَا جَرَتْ عَلَيْهِ سِيرَةُ أَهْلِ الْمُحَاوَرَاتِ مِنَ التَّمَسُّكِ بِالْإِطْلَاقَاتِ فِيمَا إِذَا لَمْ يَكُنْ هُنَاكَ مَا يُوَجِّبُ صَرْفَ وَجْهِهَا إِلَى جِهَةٍ خَاصَّةٍ.
ترجمه
باقیمانده از بحث این است:
بعید نیست که اصل در حالتی که شک داریم گوینده در مقام بیان «تمام مراد» است یا خیر، این باشد که او در صدد «بیانِ این جمله» است که «این، تمام مراد من است». و این به خاطر آن است که در سیره (روش) مردم در مکالمات، وقتی چیزی نیست که باعث شود معنای کلمه را به سمت یک جهت خاص بکشیم، بر «اطلاق» (معنای عام) آن تمسک میکنند.
توضیح با سوال و جواب
سوال اول: چرا اصل بر این است که گوینده در صدد «بیانِ تمام بودن مراد» است؟
پاسخ: چون در مکالمات عادی، وقتی کسی چیزی را میگوید، ما فرض میکنیم که او میخواهد بگوید «این حرف من کامل است» (یعنی هیچ حرف دیگری ندارم). مگر اینکه قرینهای وجود داشته باشد که بگوید «نه، من فقط بخشی از مرادم را گفتم».
سوال دوم: «تمسک به اطلاق» در اینجا چه معنایی دارد؟
پاسخ: یعنی وقتی ابهامی وجود دارد و قرینهای برای محدود کردن معنی نیست، ما به معنای عام (اطلاق) کلمه عمل میکنیم. مثلاً اگر کسی بگوید «من یک کتاب خواندم»، بدون قرینه خاص، منظورمان این است که «کتابی خواندم» (نه لزوماً تمام کتابهای دنیا)، اما اگر بگوید «این کتاب تمام مراد من است»، یعنی «هیچ کتاب دیگری مد نظر من نیست».
سوال سوم: چه چیزی باعث میشود معنای کلمه از «اطلاق» به «جهت خاص» تغییر کند؟
پاسخ: وجود «قرینه» یا «دلیلی» که نشان دهد گوینده قصدش محدود به یک مورد خاص است. مثلاً اگر کسی بگوید «من یک کتاب خواندم» و بعد بگوید «اما هنوز کتاب دیگری هم هست»، این قرینه باعث میشود معنای کلمه از «اطلاق» به «محدودیت» تغییر کند.
بخش دوم
متن
...وَلِذَا تَرَى أَنَّ الْمَشْهُورَ لَا يَزَالُونَ يَتَمَسَّكُونَ بِهَا، مَعَ عَدَمِ إِحْرَازِ كَوْنِ مُطْلَقِهَا بِصَدَدِ الْبَيَانِ،
وَبُعْدُ كَوْنِهِ لِأَجْلِ ذَهَابِهِمْ إِلَى أَنَّهَا مُوضَعَةٌ لِلشِّيعَةِ وَالسُّرْيَانِ،
وَأَنَّ كَانُوا رُبَّمَا نُسِبَ ذَلِكَ إِلَيْهِمْ، وَلَعَلَّ وَجْهَ النِّسْبَةِ مُلَاحَظَةُ أَنَّهُ لَا وَجْهَ لِلتَّمَسُّكِ بِهَا بِدُونِ الْإِحْرَازِ وَالْغَفْلَةُ عَنْ وَجْهِهِ، فَتَأَمَّلْ جَيِّدًا.
ترجمه
به همین دلیل میبینی که مشهور (فقها و اصولیین) همواره به این اطلاقها تمسک میکنند، حتی اگر مطمئن نباشند که گوینده در مقام «بیان تمام مراد» بوده است. بعید است که دلیل رفتاری آنها این باشد که معتقدند کلمات برای «شیوع و سریان» وضع شدهاند. شاید این نسبت (که آنها معتقدند کلمات برای شیوع هستند) به آنها داده شده، اما احتمالاً وجه این نسبت، این است که: بدون «احراز» (اطمینان از قصد گوینده)، تمسک به اطلاق وجهی ندارد، و آنها از این وجه غافل شدهاند. پس خوب تأمل کن.
توضیح با سوال و جواب
سوال اول: چرا مشهور بدون اطمینان از «قصد گوینده» به اطلاق تمسک میکنند؟
پاسخ: چون آنها به یک قاعده کلی عمل میکنند: «در صورت شک، به معنای عام (اطلاق) عمل کن». آنها فکر میکنند این قاعده خودش کافی است، حتی اگر نتوانند دقیقاً بفهمند گوینده قصدش چه بوده است.
سوال دوم: آیا مشهور معتقدند کلمات فقط برای «شیوع و سریان» (معنای عام) وضع شدهاند؟
پاسخ: نویسنده میگوید بعید است که دلیل اصلی آنها این باشد. بلکه احتمالاً آنها از یک نکته غافل شدهاند: اینکه تمسک به اطلاق بدون «احراز» (اطمینان از اینکه گوینده واقعاً قصد بیان تمام مراد را داشته) از نظر منطقی توجیهپذیر نیست.
سوال سوم: «وجه نسبت» (دلیل نسبت دادن این نظر به مشهور) چیست؟
پاسخ: احتمالاً چون آنها در عمل به اطلاق تمسک میکنند، دیگران فکر میکنند که آنها معتقدند کلمات ذاتاً برای معنای عام هستند. اما نویسنده میگوید اشتباه است؛ آنها فقط از «نیاز به احراز» غافل شدهاند.
ص۲
بخش سوم
متن
[الانصراف و أ نواعه]
ثُمَّ إِنَّهُ قَدْ انْقَدَحَ بِمَا عَرَفْتَ - مِنْ تَوَقُّفِ حَمْلِ الْمُطْلَقِ عَلَى الْإِطْلَاقِ، فِيمَا لَمْ يَكُنْ هُنَاكَ قَرِينَةُ حَالِيَّةٍ أَوْ مَقَالِيَّةٍ عَلَى قَرِينَةِ الْحِكْمَةِ الْمُتَوَقِّفَةِ عَلَى الْمَقَدَّمَاتِ الْمَذْكُورَةِ - أَنَّهُ لَا إِطْلَاقَ لَهُ فِيمَا كَانَ لَهُ الْانْصِرَافُ إِلَى خُصُوصِ بَعْضِ الْأَفْرَادِ أَوِ الْأَصْنَافِ، لِظُهُورِهِ فِيهِ.
ترجمه
سپس از آنچه فهمیدی روشن شد - که حمل کلمه «مطلق» بر معنای «عام» (اطلاق)، در صورتی که قرینه حال یا مقال (گفتار) وجود نداشته باشد، منوط به وجود «قرینه حکمت» (که آن هم منوط به آن سه مقدمه است) - این است که: در حالتی که کلمه «انصراف» (تمایل به معنای خاص) به سمت «برخی از افراد» یا «برخی از اصناف» دارد، دیگر «اطلاق» (معنای عام) ندارد؛ زیرا در آن حالت، انصراف به معنای خاص «ظاهر» و آشکار است.
توضیح با سوال و جواب
سوال اول: «انصراف» در اینجا دقیقاً چه معنایی دارد؟
پاسخ: یعنی کلمه به سمت یک معنای خاص و محدود «تمایل» پیدا میکند. مثلاً وقتی میگوییم «کسی را دیدم» و در آن لحظه فقط «علی» را میبینیم، کلمه «کسی» از معنای عام (همه مردم) به معنای خاص (علی) انصراف پیدا میکند.
سوال دوم: چرا نویسنده میگوید «لِظُهُورِهِ فِيهِ» (چون در آن ظاهر است)؟
پاسخ: چون وقتی قرینهای وجود دارد که نشان میدهد گوینده فقط یک مورد خاص را مد نظر دارد، دیگر نیازی به فرض «مقام بیان تمام مراد» نیست. خودِ قرینه، معنای خاص را «ظاهر» و آشکار میکند، پس دیگر جایگاهی برای «اطلاق» (معنای عام) باقی نمیماند.
سوال سوم: این نتیجهگیری چه تأثیری بر فهم متون دارد؟
پاسخ: این یعنی ما نباید همیشه کلمات را به معنای عام بگیریم. اگر قرینهای (مثل موقعیت، نگاه، یا گفتار قبلی) وجود داشته باشد که نشان دهد گوینده قصدش محدود به یک مورد خاص است، باید همان معنای خاص را بگیریم و دیگر به قاعده «اطلاق» تکیه نکنیم.
متن
أَوْ كَوْنُهُ مُتَيَقَّنًا مِنْهُ، وَلَوْ لَمْ يَكُنْ ظَاهِرًا فِيهِ بِخُصُوصِهِ، حَسْبَ اخْتِلَافِ مَرَائِبِ الْانْصِرَافِ، كَمَا إِنَّ مِنْهَا مَا لَا يُوَجِّبُ ذَا وَلَا ذَاكَ، بَلْ يَكُونُ بَدَوِيًّا زَائِلًا بِالْتَأَمُّلِ، كَمَا إِنَّ مِنْهَا مَا يُوَجِّبُ الْاشْتِرَاكَ أَوِ النُّقْلَ
ترجمه
یا اینکه آن [انصراف] به حدی باشد که به آن «یقین» پیدا کنیم، حتی اگر به صورت «ظاهر» و آشکار در همان مورد خاص نباشد؛ این بستگی به «درجات مختلف انصراف» دارد. همانطور که برخی از این انصرافات، نه این معنی را میخواهند و نه آن معنی را، بلکه فقط یک «حس بدوی» (احساس اولیه) هستند که با «تأمل» (دقت کردن) از بین میرود. و همانطور که برخی دیگر از آنها، باعث «اشتراک» (مشترک بودن دو معنی) یا «نقل» (تغییر معنی) میشوند.
توضیح با سوال و جواب
سوال اول: چرا برخی انصرافات «بدوی» و زائل با تأمل هستند؟
پاسخ: چون گاهی ما فقط از روی عادت یا حس اولیه فکر میکنیم کلمه به معنای خاصی اشاره دارد (مثلاً وقتی میگوییم «کسی آمد» و فقط یک نفر را میبینیم، فکر میکنیم منظور همان یک نفر است). اما اگر دقیقتر فکر کنیم (تأمل)، میفهمیم که این حس اولیه درست نبوده و کلمه هنوز هم میتواند معنای عام داشته باشد.
سوال دوم: «اشتراک» و «نقل» در اینجا چه معنایی دارند؟
پاسخ: اشتراک: یعنی کلمه همزمان دو معنی را پوشش میدهد و نمیتوانیم بگوییم فقط یکی مد نظر است.
نقل: یعنی کلمه از معنای اصلی خود فاصله میگیرد و به معنای دیگری منتقل میشود (مثلاً «دست» به معنای «قدرت» یا «دستگیری»).
سوال سوم: چرا نویسنده میگوید «حسب اختلاف مراتب الانصراف»؟
پاسخ: چون انصراف یک چیز ثابت نیست؛ گاهی خیلی قوی است و ما را به یقین میرساند، گاهی ضعیف است و فقط یک حس اولیه ایجاد میکند، و گاهی هم اصلاً معنای خاصی را تحمیل نمیکند. پس باید در هر مورد، درجه انصراف را بسنجیم.
ص۳
بخش چهارم
متن
«لَا يُقَالُ: كَيْفَ يَكُونُ ذَلِكَ، وَقَدْ تَقَدَّمَ أَنَّ التَّقْيِيدَ لَا يُوجِبُ التَّجَوُّزَ فِي الْمُطْلَقِ أَصْلًا؟»
ترجمه
«نمیشود گفت: چطور اینطور میشود؟ در حالی که پیشتر گفتیم که «تقیید» (محدود کردن) اصلاً باعث «تجوز» (تغییر معنای کلمه به معنای دیگری) در کلمه «مطلق» نمیشود؟»
توضیح با سوال و جواب
سوال اول: تفاوت «تقیید» و «تجوز» در اینجا چیست؟
پاسخ:تقیید: یعنی گوینده با یک قرینه، معنای کلمه را محدود میکند (مثلاً میگوید «انسان» ولی منظور «انسانِ خوب» است). این کار معنای کلمه را تغییر نمیدهد، فقط دامنه آن را کم میکند.
تجوز: یعنی کلمه اصلاً معنای دیگری پیدا میکند که در لغت نیست (مثل اینکه «دست» به معنای «قدرت» به کار رود).
اشکال: نویسنده میگوید اگر تقیید فقط محدود کردن باشد، پس چرا میگوییم کلمه «مطلق» دیگر به معنای عام نیست؟ مگر تقیید باعث نمیشود کلمه «تجوز» کند؟
سوال دوم: پاسخ به این اشکال چیست؟
پاسخ: پاسخ این است که در اینجا بحث ما «تجوز» نیست، بلکه بحث «انصراف» است. وقتی قرینهای وجود دارد که نشان میدهد گوینده فقط یک مورد خاص را مد نظر دارد، کلمه دیگر «مطلق» (عام) نیست، بلکه «منصرف» (محدود شده) است. این تغییر، تغییر در «معنای لغوی» نیست، بلکه تغییر در «کاربرد و قلمرو» کلمه است.
سوال سوم: چرا این تفاوت مهم است؟
پاسخ: چون اگر بگوییم تقیید باعث «تجوز» میشود، یعنی کلمه معنای جدیدی گرفته است. اما اگر بگوییم باعث «انصراف» میشود، یعنی کلمه همان معنای اصلی را دارد، اما گوینده فقط یک مورد خاص را مد نظر داشته است. این تفاوت در فهم متون دینی و حقوقی بسیار مهم است.
# پاسخ به اشکال: چرا تقیید، معنای مطلق را تغییر میدهد؟
متن
فَإِنَّهُ يُقَالُ: مَضِيًّا إِلَى أَنَّهَا إِنَّمَا قِيلَ لِمُوجِبِهَا، لَا لِعَدَمِ إِمْكَانِهِ، فَإِنَّ اسْتِعْمَالَ الْمُطْلَقِ فِي الْمُقَيَّدِ بِمَكَانٍ مِنَ الْإِمْكَانِ، وَإِنْ كَثْرَةُ إِرَادَةِ الْمُقَيَّدِ لَدَى إِطْلَاقِ الْمُطْلَقِ، وَلَوْ بِدَلِيلٍ آخَرَ، رُبَّمَا تَبْلُغُ بِمِثْلِهِ تَوَجُّهًا يُوَجِّبُ لَهُ مَزِيَّةَ أَنْسٍ، كَمَا فِي الْمَجَازِ الْمَشْهُورِ، أَوْ تَعْيِينًا وَاخْتِصَاصًا بِهِ، كَمَا فِي الْمَنْقُولِ بِالْغَلَبَةِ، فَافْهَمْ.
نکته: متن اصلی کمی پیچیده است و کلماتی مثل «تَوَجُّهًا» یا «مَزِيَّةَ أَنْسٍ» نیاز به دقت دارند. در اینجا سعی شده معنای کلی آن بر اساس سیاق اصولی استخراج شود.
ترجمه
پاسخ این است: آنها نگفتند که «تقیید» باعث میشود «تجوز» (تغییر معنای کلمه) «غیرممکن» باشد، بلکه گفتند که «تقیید» به خودی خود «استلزام» (لزوم) تجوز ندارد.
اما واقعیت این است که استفاده از کلمه «مطلق» در معنای «مقید» (محدود)، از نظر «امکان» وجود دارد. چرا؟ چون اگر «تکرار» و «تأکید» بر معنای مقید (حتی با یک دلیل دیگر) زیاد شود، ممکن است به حدی برسد که باعث شود کلمه، «آسانتر» و «مناسبتر» به آن معنای خاص برداشته شود (مثل مجاز مشهور)، یا اینکه کلمه به طور کامل به آن معنای خاص «تعیین» و «اختصاص» پیدا کند (مثل منقول بالغلبة). پس خوب درک کن.
توضیح با سوال و جواب
سوال اول: تفاوت «عدم استلزام» و «عدم امکان» چیست؟
پاسخ: عدم استلزام: یعنی وقتی کسی کلمهای را مقید میکند، لزوماً و خودبهخود معنای کلمه تغییر نمیکند (تقیید به تنهایی تجوز ایجاد نمیکند).
عدم امکان: یعنی اصلاً نمیشود کلمه را به معنای دیگری برد.
نکته نویسنده: ما نمیگوییم «غیرممکن» است که کلمه مطلق به معنای مقید استفاده شود، بلکه میگوییم «لزوم» ندارد. یعنی اگر شرایط خاصی (مثل تکرار زیاد) پیش بیاید، این اتفاق «ممکن» و «واقعی» میشود.
سوال دوم: «مزیت انس» و «تعیین و اختصاص» چه تفاوتی دارند؟
پاسخ:مزیت انس (مثل مجاز): یعنی کلمه به مرور زمان و به خاطر تکرار، آنقدر با معنای خاص گره میخورد که شنیدن آن، آن معنای خاص را «آسانتر» و «طبیعیتر» میکند (مثل اینکه بگوییم «دست» به معنای «قدرت»).
تعیین و اختصاص (مثل منقول بالغلبة): یعنی کلمه آنقدر با یک معنای خاص همراه میشود که دیگر اصلاً معنای عامش را به یاد نمیآوریم و فقط همان معنای خاص را میفهمیم (مثل اینکه کلمه «کتاب» فقط به معنای «کتاب قرآن» به کار رود).
سوال سوم: چرا نویسنده میگوید «کثرة إرادة المقید» (تکرار اراده مقید) مهم است؟
پاسخ: چون اگر کسی بارها و بارها در مکالماتش، وقتی میخواهد بگوید «انسان»، منظور «انسانِ خوب» باشد، و این کار را تکرار کند، ذهن مخاطب عادت میکند که وقتی «انسان» شنیده میشود، فوراً «انسانِ خوب» را بفهمد. این تکرار، باعث میشود معنای خاص، جایگزین معنای عام شود.
ص۳
تنبیه مهم
بخش پنجم
متن
«تَنْبِیهٌ:
وَهُوَ أَنَّهُ يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ لِلْمُطْلَقِ جِهَاتٌ عَدِيدَةٌ، كَانَ وَارِدًا فِي مَقَامِ الْبَيَانِ مِنْ جِهَةٍ مِنْهَا، وَفِي مَقَامِ الْإِهْمَالِ أَوِ الْإِجْمَالِ مِنْ أُخْرَى، فَلَا بُدَّ فِي حَمْلِهِ عَلَى الْإِطْلَاقِ، نِسْبَةً إِلَى جِهَةٍ، مِنْ كَوْنِهِ بِصَدَدِ الْبَيَانِ مِنْ تِلْكَ الْجِهَةِ، وَلَا يَكْفِي كَوْنُهُ بِصَدَدِهِ مِنْ جِهَةٍ أُخْرَى، إِلَّا إِذَا كَانَ بَيْنَهُمَا مُلَازِمَةٌ عَقْلًا أَوْ شَرْعًا أَوْ عَادَةً، كَمَا لَا يَخْفَى.»
ترجمه
«تنبیه:[فیما إذا کان للمطلق جهات عدية ]
ممکن است یک کلمهی «مطلق» دارای جهات و کاربردهای مختلفی باشد؛ مثلاً در یک جهت، گوینده در مقام «بیان» (توضیح دقیق) باشد، اما در جهت دیگر، در مقام «غفلت» یا «کلیگویی» باشد.
بنابراین، برای اینکه بتوانیم آن را به معنای «عام» (اطلاق) حمل کنیم، باید در آن جهتی که مد نظر است، گوینده واقعاً در مقام «بیان» بوده باشد. کافی نیست که در جهتی دیگر (مثلاً در مقام غفلت) بیان کرده باشد، مگر اینکه بین این دو جهت (بیان و غفلت)، یک «لزوم عقلی، شرعی یا عرفی» وجود داشته باشد که اینگونه نباشد.
توضیح با سوال و جواب
سوال اول: منظور از «جهات مختلف» برای یک کلمه چیست؟
پاسخ: یعنی یک کلمه میتواند در یک لحظه با دقت و قصد بیان دقیق به کار رود (مثلاً در یک حکم شرعی دقیق)، و در لحظهی دیگر به صورت کلی و بدون دقت (مثلاً در یک گفتگوی روزمره) به کار رود. نویسنده میگوید ما باید ببینیم در کدام «جهت» کلمه به کار رفته است.
سوال دوم: چرا کافی نیست که در یک جهت «بیان» باشد؟
پاسخ: چون اگر گوینده در یک جهت «بیان» کرده باشد اما در جهت دیگر «غفلت» داشته باشد، ما نمیتوانیم بگوییم کل کلمه به معنای عام است. باید مطمئن شویم که در همان جهتی که میخواهیم معنای عام را بگیریم، گوینده واقعاً قصد «بیان تمام مراد» را داشته است.
سوال سوم: «ملازمة عقلاً یا شرعاً» چه زمانی اتفاق میافتد؟
پاسخ: یعنی اگر بین «بیان» و «غفلت» یک رابطهی منطقی یا شرعی وجود داشته باشد که مثلاً اگر در یک جهت بیان کرد، در جهت دیگر هم حتماً باید بیان کرده باشد. در این صورت، حتی اگر در یک جهت غفلت داشته باشد، باز هم میتوانیم بگوییم در کل معنای عام مد نظر بوده است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته 🌱
پایان درس صد و شصت و نهم 🤲
ص۱
درس صد و هفتادم🏝 بیان در پنج بخش
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
بخش اول
[فصل المطلق و المقید المتنفیان و کیفية الجمع بينهما]
متن
إِذَا وَرَدَ مُطْلَقٌ وَمَقْیَّدٌ مُتَنَافِیَانِ،
فَإِمَّا یَکُونَانِ مُخْتَلِفَیْنِ فِی الْإِثْبَاتِ وَالنَّفْیِ،
وَإِمَّا یَکُونَانِ مُتَوَافِقَیْنِ.
فَإِنْ کَانَا مُخْتَلِفَیْنِ، مِثْلَ (أَعْتِقْ رَقَبَةً) وَ (لَا تَعْتِقْ رَقَبَةً کَافِرَةً)، فَلَا إِشْکَالَ فِی التَّقْیِیدِ.
وَأَمَّا إِنْ کَانَا مُتَوَافِقَیْنِ، فَالْمَشْهُورُ فِیهِمَا الْحَمْلُ وَالتَّقْیِیدُ، وَقَدْ اسْتُدَلَّ بِأَنَّهُ جَمْعٌ بَیْنَ الدَّلِیلَیْنِ، وَهُوَ أَوْلَى.
ترجمه
هرگاه مطلق و مقید با هم متضاد (متنافی) باشند، دو حالت دارند:
یا در اثبات و نفی با هم تفاوت دارند،
یا در اثبات با هم توافق دارند.
اگر در اثبات و نفی تفاوت داشته باشند (مانند: «بردگی را آزاد کن» و «بردگی کافر را آزاد نکن»)، در تقیید کردنِ مطلق به مقید هیچ اشکالی نیست.
اما اگر در اثبات با هم توافق داشته باشند (هر دو مثبت باشند)، نظر مشهور در این مورد، حمل و تقیید است. و برای این کار استدلال شده که این کار، جمع بین دو دلیل است و این کار اولویت دارد.
توضیح با سوال و جواب
سوال ۱. چرا در حالت «اختلاف در اثبات و نفی» (مثبت و منفی)، تقیید کردنِ مطلق، «بدون اشکال» است؟
جواب چون در اینجا تضاد، صریح و قطعی است. یک دستور میگوید «انجام بده» و دستور دیگر میگوید «انجام نده».
وقتی یک دلیل میگوید «آزاد کن» و دلیل دیگر میگوید «آزاد نکن»، عقل حکم میکند که دستورِ «آزاد نکن» یک قیدِ خاص برای دستورِ «آزاد کن» است.
پس مطلق (آزاد کن) باید محدود شود به مواردی که در آنها دستورِ منفی (آزاد نکن) صدق نمیکند. این یک جمعِ منطقی و اجتنابناپذیر است و هیچ جای تردید یا اختلاف نظر باقی نمیگذارد.
سوال ۲. چرا در حالت «توافق در اثبات» (هر دو مثبت)، بحث پیچیدهتر میشود و مشهور به «حمل و تقیید» قائل شدهاند؟
جواب چون وقتی هر دو دستور مثبت هستند (مثلاً: «بردگی را آزاد کن» و «بردگی کافر را آزاد کن»)، به ظاهرِ کلام، هیچ تضادی وجود ندارد.
اما اگر مطلق را به صورت کلی اجرا کنیم، ممکن است با مقید (که یک مورد خاص را بیان کرده) تعارض پیدا کند.
مشهور علمای اصولی معتقدند که برای حفظِ هر دو دلیل و جلوگیری از لغو شدنِ یکی، باید مطلق را به مقید «تقیید» کنیم (یعنی بگوییم منظور از مطلق، همان مقید است) یا مطلق را به مقید «حمل» کنیم. این کار باعث میشود هر دو دلیل معنا پیدا کنند و هیچکدام دور انداخته نشوند.
سوال ۳. استدلالِ «جمع بین الدلیلین وهو أولى» (جمع بین دو دلیل و اولویت آن) چه معنایی دارد؟
جواب این استدلال بر پایهی یک قاعدهی کلیدی در اصول فقه است: «اولویتِ جمع بین دلایل بر تفکیک یا ردِ یکی از آنها».
یعنی: اگر بتوانیم دو دلیل را طوری تفسیر کنیم که با هم سازگار باشند (جمع کنیم)، این کار بهتر و اولویت دارد تا اینکه بگوییم یکی از دلایل لغو شده یا باطل است.
در اینجا، با تقییدِ مطلق به مقید، ما هم دستورِ مطلق را اجرا میکنیم (در مواردِ غیرِ مقید) و هم دستورِ مقید را اجرا میکنیم (در موردِ خاص). این بهترین راه برای احترام به هر دو نصِ الهی است.
سوال ۴. تفاوتِ «تقیید» در حالتِ «متنافی» (متضاد) با حالتِ «متوافق» (مطابق) چیست؟
جواب در حالتِ متنافی (مثبت و منفی): تقیید، یک «لزومِ عقلی» است. چون نمیشود همزمان هم انجام داد و هم انجام نداد. پس تقیید، راهِ اجباری برای حلِ تعارض است و هیچ جای بحثی نیست.
در حالتِ متوافق (هر دو مثبت): تقیید، یک «راهحلِ فقهی» است. چون از نظر منطقی، ممکن است هر دو حکم با هم سازگار باشند (مثلاً یکی عام و دیگری خاص). اما برای اینکه مطمئن شویم مرادِ خداوند، همان موردِ خاص است و مطلقِ عام، لغو نمیشود، مشهور علمای اصولی به تقیید یا حمل قائل میشوند. اینجا بحث بیشتر بر سرِ «احتمالِ مرادِ خداوند» و «جمعبندیِ ادله» است تا یک لزومِ قطعیِ عقلی.
ص۲
بخش دوم
تذکر:
مصنف در این بخش به اعتراضات (ایرادات) وارد بر نظر مشهور (که گفتیم باید مطلق را به مقید حمل کنیم) میپردازد و دو استدلال مهم برای رد این نظر مطرح میکند.
متن
وَ قَدْ أُورِدَ عَلَیْهِ بِإِمْکَانِ الْجَمْعِ عَلَی وَجْهٍ آخَرَ، مِثْلَ حَمْلِ الْأَمْرِ فِی الْمَقْیَّدِ عَلَی الْاِسْتِحْبَابِ.
وَ أُورِدَ عَلَیْهِ بِأَنَّ التَّقْیِیدَ لَیْسَ تَصَرُّفًا فِی مَعْنَى اللَّفْظِ، وَإِنَّمَا هُوَ تَصَرُّفٌ فِی وَجْهٍ مِنْ وُجُوهِ الْمَعْنَى، اِقْتَضَاهُ تَجَرُّدُهُ عَنِ الْقَیْدِ، مَعَ تَخَيُّلِ وُرُودِهِ فِی مَقَامِ بَیَانِ تَمَامِ الْمُرَادِ.
وَ بَعْدَ الاطِّلَاعِ عَلَی مَا یَصْلُحُ لِلتَّقْیِیدِ نَعْلَمُ وُجُودَهُ عَلَی وَجْهِ الْإِجْمَالِ، فَلَا إِطْلَاقٌ فِیهِ حَتَّى یَسْتَلْزِمَ تَصَرُّفًا، فَلَا یُعَارِضُ ذَلِکَ بِالتَّصَرُّفِ فِی الْمَقْیَّدِ، بِحَمْلِ أَمْرِهِ عَلَی الْاِسْتِحْبَابِ.
ترجمه
به این نظر (مشهور که میگوید مطلق را به مقید حمل میکنیم) دو ایراد وارد شده است:
ایراد اول:
امکان جمع بین دلایل به روش دیگری وجود دارد؛ مثلاً میتوان دستورِ در حکمِ «مقید» را به «استحباب» (پسندیده بودن) حمل کرد، نه وجوب. اینطوری هم مطلق (وجوب) اجرا میشود و هم مقید (که شاید فقط استحباب باشد) بدون اینکه مطلق را محدود کنیم.
ایراد دوم (مهمتر):
تقیید کردن (محدود کردن مطلق)، در واقع «تصرف در معنی کلمه» نیست. بلکه فقط تغییر در «وجه معنایی» است.
وقتی لفظی بدون قید میآید، ما تصور میکنیم که در مقام بیانِ «تمام مراد» آمده است. اما وقتی به قیدِ مناسب نگاه میکنیم، میفهمیم که اصلِ معنا به صورت «اجمالی» (کلی و مبهم) بوده و «اطلاق» (مطلق بودن) در آن وجود ندارد که نیاز به تصرف باشد.
پس این تقیید، با تصرف در حکمِ مقید (مثل حمل آن به استحباب) تعارضی ندارد.
توضیح با سوال و جواب
سوال ۱. ایراد اول (جمع به روش استحباب) چه میگوید؟
جواب این ایراد میگوید: لازم نیست حتماً مطلق را محدود به قید کنیم. شاید اصلاً حکمِ «مقید» (مثلاً دستور به آزاد کردن بردگی کافر) به معنای «وجوب» نباشد، بلکه به معنای «استحباب» باشد.
نتیجه: اگر حکم مقید فقط استحباب باشد، با حکم مطلق (وجوب) تعارضی ندارد و نیازی به تقیید نیست.
سوال ۲. چرا در ایراد دوم میگویند تقیید «تصرف در معنی» نیست؟
جواب چون وقتی لفظی (مثل «بردگی») بدون قید میآید، ما فرض میکنیم که خداوند «تمام مراد» را بیان کرده است.
اما در واقعیت، وقتی قید میآید (مثل «کافر») میفهمیم که لفظ اصلی، «اجمالی» بوده و منظور، همان قید خاص بوده است.
پس ما معنی کلمه را تغییر ندادهایم، بلکه فقط «وجه» یا «نحوه» فهم آن را دقیقتر کردهایم.
سوال ۳. منظور از «تجرد لفظ عن القید» و «تخیل ورود در مقام بیان تمام مراد» چیست؟
تجرد: یعنی لفظ به تنهایی و بدون قید آمده است.
تخیل: ما به صورت پیشفرض تصور میکنیم که وقتی خداوند بدون قید حرف میزند، یعنی «همه موارد» را شامل میشود.
واقعیت: اما بعداً میفهمیم که این تصور ما اشتباه بوده و لفظ در اصل، «اجمالی» بوده و قید، فقط آن را شفاف کرده است، نه اینکه معنی را عوض کرده باشد.
سوال ۴. چرا این استدلال میگوید تقیید با حمل مقید به استحباب تعارض ندارد؟
جواب چون در این دیدگاه، تقیید کردن مطلق، یک «تصرف» (تغییر ارادی) در معنی نیست، بلکه فقط کشفِ مرادِ اصلی است.
بنابراین، اگر در جای دیگر بگوییم حکمِ مقید «استحباب» است، هیچ تضادی با این کشفِ مرادِ اصلی ندارد. هر دو میتوانند درست باشند.
ص۳
بخش سوم
متن
«وَ أَنْتَ خَبِیرٌ بِأَنَّ التَّقْیِیدَ أَيْضًا یَکُونُ تَصَرُّفًا فِی الْمُطْلَقِ، لِمَا عَرَفْتَ مِنْ أَنَّ الظَّفَرَ بِالْمَقْیَّدِ لَا یَکُونُ کَاشِفًا عَنْ عَدَمِ وُرُودِ الْمُطْلَقِ فِی مَقَامِ الْبَیَانِ، بَلْ عَنْ عَدَمِ کَوْنِ الْإِطْلَاقِ الَّذِی هُوَ ظَاهِرُهُ بِمَعُونَةِ الْحِکْمَةِ، بِمُرَادِ جَدِّی.
غَایَةُ الْأَمْرِ أَنَّ التَّصَرُّفَ فِیهِ بِذَلِکَ لَا یُوجِبُ التَّجَوُّزَ فِیهِ،
مَعَ أَنَّ حَمْلَ الْأَمْرِ فِی الْمَقْیَّدِ عَلَی الْاِسْتِحْبَابِ لَا یُوجِبُ تَجَوُّزًا فِیهِ، فَإِنَّهُ فِی الْحَقِیقَةِ مُسْتَعْمَلٌ فِی الْإِیجَابِ، فَإِنَّ الْمَقْیَّدَ إِذَا کَانَ فِیهِ مَلَکُ الْاِسْتِحْبَابِ، کَانَ مِنْ أَفْضَلِ أَفْرَادِ الْوَاجِبِ، لَا مُسْتَحَبًّا فِعْلًا، ضَرُورَةً أَنَّ مَلَکَهُ لَا یَقْتَضِی اسْتِحْبَابَهُ إِذَا اجْتَمَعَ مَعَ مَا یَقْتَضِی وَجُوبَهُ.
ترجمه
تو (ای خواننده)
میدانی که تقیید کردنِ مطلق، خودش هم یک تصرف در معنی مطلق است.
دلیلش این است که: پیدا کردنِ حکمِ مقید، ثابت نمیکند که مطلق اصلاً در مقام بیان نیامده است؛ بلکه فقط ثابت میکند که آن «اطلاق» (مطلق بودن) که ظاهر لفظ است، با توجه به حکمتِ خداوند، مرادِ اصلی نبوده است.
حداکثر چیزی که میشود گفت این است که این تصرف (تقیید)، باعث «تجاوز از حدود» یا «بیاحترامی به لفظ» نمیشود.
در حالی که حملِ حکمِ مقید به «استحباب» هم باعث تجاوز نمیشود؛ اما مشکل اینجاست که در واقعیت، لفظِ مقید (مثل دستور به آزاد کردن بردگی) در مقام «وجوب» به کار رفته است.
چرا؟
چون اگر در حکمِ مقید، ملاکِ استحباب وجود داشته باشد، باز هم آن حکم جزو «بهترین مصادیقِ واجب» محسوب میشود، نه یک عملِ مستحبِ معمولی.
چون ضرورتاً ملاکِ استحباب، وقتی با ملاکِ وجوب (که در مطلق هست) جمع شود، دیگر استحباب را اقتضا نمیکند، بلکه وجوب را تقویت میکند.
بخش:
توضیح با سوال و جواب
سوال ۱. چرا نویسنده میگوید تقیید هم «تصرف» است؟
جواب چون وقتی ما مطلق را به مقید محدود میکنیم، در واقع داریم معنیِ ظاهریِ کلمه (که همه موارد را شامل میشد) را تغییر میدهیم تا فقط مواردِ خاص را شامل شود.
اما نویسنده میگه: این تغییر، به این معنی نیست که خداوند مطلق را اصلاً بیان نکرده؛ بلکه یعنی آن اطلاقِ ظاهری، با توجه به حکمتِ خدا، مراد نبوده است.
سوال ۲. منظور از «عدم کون الإِطلاق الذی هو ظاهره... بمراد جدّی» چیست؟
جواب یعنی: ظاهر کلمه (مطلق بودن) وجود دارد، اما این ظاهر، «مرادِ واقعی» خدا نیست.
خداوند حکیم، در این مورد خاص، نمیخواسته که مطلق به معنای عامِ خود اجرا شود، بلکه میخواسته محدود شود. پس تقیید، فقط کشفِ مرادِ واقعی است، نه تغییرِ معنیِ کلمه.
سوال ۳. چرا «حمل مقید به استحباب» راه حل درستی نیست؟
جواب چون در واقعیت، وقتی یک دستور (مثل آزاد کردن بردگی) با یک قید میآید، اگر آن قید ملاکِ استحباب داشته باشد، باز هم آن دستور جزو «بهترین مصادیقِ واجب» است.
یعنی: اگر واجبِ مطلق با چیزی جمع شود که خودش استحبابی است، آن استحبابِ جمعشده، دیگر «استحبابِ معمولی» نیست، بلکه تبدیل به «واجبِ مستحبی» (بهترین نوع واجب) میشود. پس نمیتوان گفت که حکمِ مقید، اصلاً استحباب است.
سوال ۴. چرا نویسنده میگوید تقیید، «تجاوز» (بیاحترامی به لفظ) نیست؟
جواب چون تقیید، فقط برای هماهنگ کردن دو دلیل است و هیچکدام از دلایل را حذف نمیکند.
در حالی که اگر بگوییم مقید، استحباب است، داریم به ظاهرِ لفظِ مقید (که معمولاً در مقام وجوب به کار میرود) بیاحترامی میکنیم و معنی آن را تغییر میدهیم.
پس تقیید، روشی منطقی و محترمانه برای جمع بین دو دلیل است، نه تجاوز از حدود.
ص۴
بخش چهارم
تذکر:
نویسنده داره یک شرط مهم رو یادآوری میکنه و بعد یک دلیل جدید برای تقیید میزنه و در آخر یک اشکال رو مطرح میکنه که باید جوابش رو داد.
متن
«نَعَمْ، فِیمَا إِذَا کَانَ إِحْرَازُ کَوْنِ الْمُطْلَقِ فِی مَقَامِ الْبَیَانِ بِالْأَصْلِ، کَانَ مِنْ التَّوْفِیقِ بَیْنَهُمَا حَمْلُهُ عَلَی أَنَّهُ سِیقَ فِی مَقَامِ الْإِهْمَالِ عَلَی خِلَافِ مُقْتَضَى الْأَصْلِ، فَافْهَمْ.
وَلَعَلَّ وَجْهَ التَّقْیِیدِ کَوْنُ ظُهُورِ إِطْلَاقِ الصِّیَغَةِ فِی الْإِیجَابِ التَّعْیِینِیِّ أَقْوَى مِنْ ظُهُورِ الْمُطْلَقِ فِی الْإِطْلَاقِ.
وَرُبَّمَا یَشْکَلُ بِأَنَّهُ یَقْتَضِی التَّقْیِیدَ فِی بَابِ الْمُسْتَحَبَّاتِ، مَعَ أَنَّ بِنَاءَ الْمَشْهُورِ عَلَی حَمْلِ الْأَمْرِ بِالْمَقْیَّدِ فِیهَا عَلَی تَأْکِیدِ الْاِسْتِحْبَابِ.»
ترجمه
بله، درست است؛ اما فقط در صورتی که اصل یعنی عقل یا عقلای حاکم ثابت کند که لفظِ مطلق در مقام بیان یعنی برای بیانِ همه موارد آمده است. در این صورت، حمل کردنِ مطلق بر اینکه در مقام «غفلت یا عدم توجه آمده و خلافِ مقتضای اصل است، راهی برای جمع بین دو دلیل است. پس این را خوب بفهم
و احتمالاً دلیلِ تقیید این است که: «ظاهرِ اطلاقِ صیغهی امر در «وجوبِ تعیینی» (یعنی انجامِ دقیقِ کار)، قویتر از «ظاهرِ اطلاقِ لفظ» در «مطلق بودنِ معنی» است.
یعنی وقتی دستور میدهیم، قویتر است که بگوییم «این کارِ خاص را انجام بده» تا اینکه بگوییم «هر کاری را انجام بده».
و شاید اشکال شود که: این استدلال باعث میشود در بابِ «مستحبات» هم تقیید کنیم! در حالی که مشهور علمای اصولی، در مستحبات، حکمِ مطلق را به «تأکیدِ استحباب» (یعنی بسیار پسندیده بودن) حمل میکنند، نه اینکه آن را محدود به قیدِ مقید کنند.
توضیح با سوال و جواب
سوال ۱. شرط اصلی برای اینکه بگوییم «مطلق در مقام بیان بوده» چیست؟
جواب شرط این است که «اصل» (عقل یا عرف) ثابت کند که لفظِ مطلق در مقام بیانِ همهی موارد آمده است.
اگر اصل بگوید: «این لفظ در مقام بیان آمده»، آنگاه اگر حکمِ مقید بیاید، میتوانیم بگوییم مطلق در مقام «غفلت» یا «عدم توجه» آمده و باید محدود شود.
اگر اصل بگوید: «این لفظ در مقام بیان نیامده»، آنگاه تقیید کردنِ مطلق، درست نیست.
سوال ۲. چرا نویسنده میگوید «ظاهرِ اطلاقِ صیغهی امر در وجوب تعیینی قویتر است»؟
جواب چون وقتی خداوند دستور میدهد (مثل: «نماز بخوان»)، قویترین ظاهر این است که منظور، «انجامِ دقیقِ نماز» است، نه «هر کاری که شبیه نماز است».
یعنی: اطلاقِ لفظ (که همهی موارد را شامل شود) ضعیفتر از اطلاقِ صیغهی امر (که دستورِ دقیق را میرساند) است. پس وقتی مقید میآید، باید مطلق را به آن قید محدود کنیم تا دستورِ دقیق اجرا شود.
سوال ۳. اشکال مطرح شده در آخر متن چیست؟
جواب اشکال میگوید: اگر استدلالِ ما این است که «ظاهرِ اطلاقِ صیغه قویتر است»، پس باید در همهی موارد (حتی مستحبات) تقیید کنیم.
اما در واقعیت، در بابِ مستحبات (کارهای پسندیده)، مشهور علمای اصولی نمیگویند مطلق را به مقید محدود کنیم؛ بلکه میگویند مطلق را به «تأکیدِ استحباب» حمل میکنیم.
یعنی: در مستحبات، مطلق را محدود نمیکنیم، بلکه شدتِ آن را زیاد میکنیم.
سوال ۴. چگونه میتوان به این اشکال پاسخ داد؟
پاسخ این است که در مستحبات، چون حکمِ اصلی «استحباب» است، وقتی مقید میآید، نمیتوانیم بگوییم مطلق در مقام بیان بوده (چون در مستحبات، اطلاقِ مطلق کمتر محتمل است).
پس در مستحبات، اصل بر این است که مطلق در مقام «غفلت» یا «عدم توجه» آمده و مقید، آن را «تأکید» میکند.
اما در واجبات، چون حکمِ اصلی «وجوب» است، اطلاقِ صیغهی امر قویتر است و باید مطلق را به مقید محدود کنیم.
ص۵
بخش پنجم
مصنف به یک اصل مهم در اصول فقه اشاره میکنه: تشخیصِ تضاد (تنافی) مهمتر از نوعِ حکمه.
متن
ثُمَّ إِنَّ الظَّاهِرَ أَنَّهُ لَا یَتَفَاوَتُ فِیمَا ذَکَرْنَا بَیْنَ الْمُثْبِتَیْنِ وَالْمُنْفِیَّیْنِ بَعْدَ فَرْضِ کَوْنِهِمَا مُتَنَافِیَیْنِ، کَمَا لَا یَتَفَاوَتَانِ فِی اسْتِظْهَارِ التَّنَافِی بَیْنَهُمَا مِنْ اسْتِظْهَارِ اتِّحَادِ التَّکْلِیفِ، مِنْ وَحْدَةِ السَّبَبِ وَغَیْرِهِ [۳]، مِنْ قَرِینَةِ حَالٍ أَوْ مَقَالٍ حَسْبَمَا یَقْتَضِیهِ النَّظَرُ، فَلِیَتَدَبَّرْ.
ترجمه
«سپس، ظاهر اینه که در مواردی که گفتیم (یعنی تقیید مطلق به مقید)، تفاوتی بین «دو حکم مثبت» و «یک مثبت و یک منفی» وجود ندارد، به شرطی که فرض کنیم این دو با هم «متنافی» (متضاد) هستند.
همچنین، تفاوتی در «استظهارِ تنافی» (فهمِ تضاد) بین این دو وجود ندارد؛ یعنی فهمیدنِ اینکه این دو حکم با هم تضاد دارند، از طریق فهمیدنِ «اتحاد تکلیف» (یکسان بودنِ وظیفه) از طریق «وحدتِ سبب» (یک علت واحد) یا سایر قراین (نشانههای حال یا مقال) انجام میشود، همانطور که عقل و نظر میطلبد.
پس خوب تدبر کن!
توضیح با سوال و جواب
سوال ۱. چرا نویسنده میگوید تفاوتی بین «مثبتین» و «منفیین» نیست؟
جواب چون اصل بحث، «جمع بین دو دلیل متضاد» است. چه تضاد به صورت «یکی میگوید انجام بده، دیگری میگوید انجام نده» (مثبت و منفی) باشد، و چه به صورت «هر دو میگویند انجام بده، اما یکی قید دارد» (مثبت و مثبت)، راه حلِ «تقیید» یا «حمل» یکی است.
یعنی: روشِ حلِ تعارض، به نوعِ حکم (مثبت یا منفی) بستگی ندارد، بلکه به «تضادِ موجود» بستگی دارد.
سوال ۲. منظور از «استظهارِ تنافی» چیست؟
یعنی: چطور بفهمیم که دو حکم با هم تضاد دارند؟
جواب نویسنده میگه: ما از طریق «قراین» (نشانهها) این تضاد را میفهمیم. مثلاً اگر ببینیم که دو حکم، یک «سبب» واحد دارند (مثل: آزاد کردن بردگی برای خدا)، اما یکی میگوید «آزاد کن» و دیگری میگوید «آزاد نکن»، میفهمیم که این دو با هم تضاد دارند.
سوال ۳. چرا «وحدتِ سبب» و «قراین حال و مقال» مهم هستند؟
جواب چون گاهی اوقات دو حکم، ظاهرِ متفاوتی دارند، اما اگر به «علتِ آنها» (سبب) نگاه کنیم، میفهمیم که هدفِ خداوند یکی بوده و این دو حکم، در واقع با هم تضاد دارند.
مثلاً: اگر ببینیم که در یک موقعیت خاص (حال) یا در یک متن خاص (مقال)، دو حکم با هم آمدهاند، میفهمیم که باید آنها را با هم جمع کرد (تقیید یا حمل).
سوال ۴. چرا نویسنده میگوید «فلیتدبر» (خوب تدبر کن)؟
جواب چون این نکته، کلیدِ فهمِ کلِ مبحثه.
اگر ندانیم که «تضاد» چطور تشخیص داده میشود، نمیتوانیم بگوییم که آیا باید تقیید کنیم یا حمل.
نویسنده میخواد بگه: «به جای اینکه فقط به ظاهرِ کلمات نگاه کنی، به «علتِ حکم» و «قراینِ موقعیت» دقت کن تا بفهمی آیا واقعاً تضاد وجود دارد یا نه.
نکته
مرحوم آخوند ره: روشِ تشخیصِ تضاد، مهمتر از نوعِ حکمه.
چه حکمها «مثبت» باشند و چه «منفی»، اگر «تضاد» داشته باشند، راه حلِ آنها یکی است: یا تقیید یا حمل. و تشخیصِ این تضاد، از طریقِ «وحدتِ سبب» و «قراینِ موقعیت» انجام میشود.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته🌱
پایان درس صد و هفتادم🤲