eitaa logo
𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏🌷
139 دنبال‌کننده
394 عکس
47 ویدیو
0 فایل
به نام خدا🍂🎀 اشتباهات مانند غلط املایی و... به خاطر سرعت تایپ و.. است به بزرگی خود ببخشید 🫂✨ من اینجام👈 Asal_sharifi@ ادمین تبادلاتی مون👈 NILAY502@
مشاهده در ایتا
دانلود
پیام شما👇 عسل سوال پرسید ولی من الان دیدم پیام من👇 فدا سرت💗
پیام شما👇 تو هرچی بگی من گوش میدم پیام من👇 قربونت برم خوشگلم💗
پیام شما👇 اخه نمیدونم چیو عوض کنم پیام من👇 درسته من یکم زود پرسیدم باید یکم داستان میرفت جلو تر😃😄
پیام شما👇 شما ناراحت نشو باشه ؟ ما همه واقعا خسته ایم گاهی فراموش میکنیم پیام من👇 من فدات شم نه خچشگلم از چی ماراحت شم درک می کنم نازنینم🦋 می فهمم 🐳
بریم برای پارت فقط امروز دوتا دارم🦋
🌷🌷🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷 🌸 🌱به نام خداوند نویسنده🌱 نیما: شاید حق با تو باشه... شاید زیادی عادت کردیم آخر هر بحث بگیم «داداش هرچی بگه». ولی باور کن این از ترس نیست... از روی اعتماده. کورش دستی به مو هایش کشید و بر خاست و رفت. هانا زیر چشمی نگاهش کرد. هانا: عسل برو دنبالش. عسل سری تکان داد.. بلند شد و قبل از رفت رو به بچه ها گفت: من منظوری نداشتم فقط.. علیار: می دونیم برو دنبال کورش. عسل سرتکان می دهد و به سوی کورش روانه شد. نویسنده: عسل کپی برخورد قانونی https://eitaa.com/httproman_asal 🌸 🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷 🌸 🌱به نام خداوند نویسنده🌱 در اتاق را به صدا در می آورد. از کورش صدای در نیامد. دوبار تقه ای به در زد. باز هم تنها جواب سکوت بود. با سلام و صلوات در را باز کرد. سری در اتاق چرخاند چشمش به در باز تراس خورد. به سمت آن رفت تقی به در شیشه ای تراس وارد کرد. کورش که سرش میان دستانی که رو نرده های تراس بود بلند کرد: بله؟ عسل : میشه حرف بزنیم؟ کورش که حرصی بود با حالت گیجی سر تکان داد به عسل اشاره کرد که به داخل تراس بیاید. عسل نمی دانست از کجا شروع کند، نمی دانست باید چه بگوید. کورش به کنایه گفت: مناظره زیبایه خوب شد اومدیم تو تراس. و بعد پوزخند... عسل کمی فکر کرد اما انگار لال شده بود. تا حالا شد نتوانید منظورتان را بیان کنید؟ و هر چقدر هم بخواهید توضیح دهید بد تر و بد تر می شود. دقیقا حس عسل بعد از این همه اتفاق این است! هر چقدر هم تلاش می کرد فکر هایش را جمع کند و به زبان بیاورد نمی شد. کورش: چرا نگرانی؟ چون بهم اعتماد نداری؟ چون... عسل میان حرفش پرید انگار سوالات کورش کلید ذهن عسل بود . قاطع گفت: نه! من.. من.. فقط... سرش را میان دستانش گرفت ادامه داد: شاید فکر کنی دارم شونه خالی می کنم و بهونه میارم یا ترسیدم اما نه باور کن این طور نیست.... در حال توضیح دادن بود که تلفنش زنگ خورد. سعی کرد تمرکز کنه و ادامه بده: من.. گوش قطع شد و دوباره صداش بلندش.. عسل دستی به موهاش می کشه و پوفی میکنه: وقتی جواب نمیدم یعنی کار دارم دیگه.. و بعد آیکون سبز را کشید... شیرین📠... ﴿فوضولیتون قول کرده بدونید چی میشه😁﴾ نویسنده: عسل کپی برخورد قانونی https://eitaa.com/httproman_asal 🌸 🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷🌷🌷
بفرمایید🦋 0:0 تایم فداتون🐳
پیام شما 👇 خواهر گلم، شیرین چی‌گفتتت؟😂 پیام من👇 شیرین چیزی نگفت موقعیت زمانی عوض میشه😁
پیام شما 👇 وای خیلی خوب بوود این پاارت پیام من👇 قربونت برم💕
بچه ها دعا کنید اونی که می خوام بشه هفته بعد نه هفته بعدش 6تا پارت بهتون هدیه میدم🦋💕