eitaa logo
𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏🌷
164 دنبال‌کننده
403 عکس
47 ویدیو
0 فایل
به نام خدا🍂🎀 اشتباهات مانند غلط املایی و... به خاطر سرعت تایپ و.. است به بزرگی خود ببخشید 🫂✨ من اینجام👈 Asal_sharifi@ ادمین تبادلاتی مون👈 NILAY502@
مشاهده در ایتا
دانلود
پیام شما 👇 من خیلی ناشناس را دوست دارم پیم من👇 من هم همین طورررر🥰
پیام شما 👇 آخ جون مبارکههه همه خوش اومدین قاره یکی از قشنگ ترین رمان های عمرتونو بخونیدددد🥺 پیام من👇 قربونت برممم💕🥰
هدایت شده از setaiesh
اینجا من +شما غر میزنم🍒🤣 خب من گفتم تو ایتا ادمای ایتایا از ایتا خسته شدن من دست بکار بشم شما بیاین غرغر کنین 👀🫖 خلاصه که اینجا جایی غرغرهاس😌 https://eitaa.com/joinchat/1610483241C4f3ccd548a
پیام شما👇 میشه اگه حالت خوبه و موقعیتشو داری برامون پارت بزاری؟ پیام من👇 چشم حتما فعلا مهمونیم رفتم خونه بزارم؟
پیام شما👇 حالا که زیاد شدیم و تعدامون بالاتره پارت نداریمممم🤗💕 پیام من👇 رفتم خونه حتمااا🦋
غریبه آشناااا🥺
دوست دارم بیا🥰
من با خود ببر به شهر قصه هاا🚶‍♂📚
🌷🌷🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷 🌸 🌱به نام خداوند نویسنده🌱 شیرین📠 در اتاق باز شد. با قدم ها کوتاه و منظم وارد اتاق شد. دستی زیر لبش کشید و با حالت حرص دراری لب زد: عزیزم آماد ای؟ شیرین از آینه به سهراب نگاه کرد. کت و شلوار مشکی اش بهش بی نهایت می آمد اما چه فایده! شیرین که انتهای نگاهش تنفر این یک ماه جا گرفت بود لب به سخن باز کرد: جسمم آمادست اما روحم نه! به جلو آمد کمی از پارچه سفید دامن شیرین را در دست گرفت سرش را کمی کج کرد و گفت: یک ماه گذشته یک نفر هم دنبالت نیومده باز هم بل بل زبونی می کنی؟ شیرین پوزخندی زد. نویسنده: عسل کپی برخورد قانونی https://eitaa.com/httproman_asal 🌸 🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷 🌸 🌱به نام خداوند نویسنده🌱 شیرین پوزخندی زد. اگر سال ها هم می گذشت نامید نمی شد! نا امید از چی از غیرت کورش؟ از عشقی که می دونست هیچ وقت پایان نداشت؟ از سمجی و شجاعت عسل؟ از خواهری هانا؟ از هوش علیار؟ از... از کدوم باید نا امید می شد؟ سهراب دامن سفید را با شدت ول کرد و انگشت اشارش را به بالا آورد: برای من فرقی نداره چقدر مقاومت کنی فقط کار خودت رو سخت می کنی. نویسنده: عسل کپی برخورد قانونی https://eitaa.com/httproman_asal 🌸 🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷 🌸 🌱به نام خداوند نویسنده🌱 دستش را به سمت شیرین دراز کرد. شیرین بدون ذره ای برگشتن گفت: چرا فکر کردی دستت رو می گیرم و به حرف هات گوش می کنم؟ سهراب پوزخندی زد و دستش را پایین آورد لب هایش را با زبان تر کرد: چون مجبورت می کنم عزیزم همون جوری که تو من رو مجبور کردی انقدر تغییر کنم. شیرین بر می گردد چشمانش قرمز بود و حالت های جنون وار دست داده بود. سرش را مدام چپ و راست می کرد چند قدم جلو رفت. خندی سر داد و با دستانش اشاره می کرد: من؟ واقعا من؟ تو اگه از همون اول درست بودی که من الان شش تا بچه داشتم. از همون اول تو برادرت برای من و هانا اشتباه بودین . سهراب با چشمان عصبی فریاد کشید: دفعه آخرت باشه که اسم برادر من رو به زبون میاری فهمیدی؟ شیرین سکوت کرد. هیچ نگفت فقط هیسترک وار سرش را تکان می داد. نویسنده: عسل کپی برخورد قانونی https://eitaa.com/httproman_asal 🌸 🌷🌷 🌸🌸🌸 🌷🌷🌷🌷