پیام شما 👇
آخ جون مبارکههه همه خوش اومدین
قاره یکی از قشنگ ترین رمان های عمرتونو بخونیدددد🥺
پیام من👇
قربونت برممم💕🥰
هدایت شده از setaiesh
اینجا من +شما غر میزنم🍒🤣
خب من گفتم تو ایتا ادمای ایتایا از ایتا خسته شدن من دست بکار بشم شما بیاین غرغر کنین 👀🫖
خلاصه که اینجا جایی غرغرهاس😌
https://eitaa.com/joinchat/1610483241C4f3ccd548a
پیام شما👇
میشه اگه حالت خوبه و موقعیتشو داری برامون پارت بزاری؟
پیام من👇
چشم حتما فعلا مهمونیم رفتم خونه بزارم؟
پیام شما👇
حالا که زیاد شدیم و تعدامون بالاتره پارت نداریمممم🤗💕
پیام من👇
رفتم خونه حتمااا🦋
🌷🌷🌷🌷
🌸🌸🌸
🌷🌷
🌸
🌱به نام خداوند نویسنده🌱
#Part185
شیرین📠
در اتاق باز شد.
با قدم ها کوتاه و منظم وارد اتاق شد.
دستی زیر لبش کشید و با حالت حرص دراری لب زد:
عزیزم آماد ای؟
شیرین از آینه به سهراب نگاه کرد.
کت و شلوار مشکی اش بهش بی نهایت می آمد اما چه فایده!
شیرین که انتهای نگاهش تنفر این یک ماه جا گرفت بود لب به سخن باز کرد:
جسمم آمادست اما روحم نه!
به جلو آمد کمی از پارچه سفید دامن شیرین را در دست گرفت سرش را کمی کج کرد و گفت:
یک ماه گذشته یک نفر هم دنبالت نیومده باز هم بل بل زبونی می کنی؟
شیرین پوزخندی زد.
نویسنده: عسل
کپی برخورد قانونی
https://eitaa.com/httproman_asal
🌸
🌷🌷
🌸🌸🌸
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌸🌸🌸
🌷🌷
🌸
🌱به نام خداوند نویسنده🌱
#Part186
شیرین پوزخندی زد.
اگر سال ها هم می گذشت نامید نمی شد!
نا امید از چی از غیرت کورش؟
از عشقی که می دونست هیچ وقت پایان نداشت؟
از سمجی و شجاعت عسل؟
از خواهری هانا؟
از هوش علیار؟
از...
از کدوم باید نا امید می شد؟
سهراب دامن سفید را با شدت ول کرد و انگشت اشارش را به بالا آورد:
برای من فرقی نداره چقدر مقاومت کنی فقط کار خودت رو سخت می کنی.
نویسنده: عسل
کپی برخورد قانونی
https://eitaa.com/httproman_asal
🌸
🌷🌷
🌸🌸🌸
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌸🌸🌸
🌷🌷
🌸
🌱به نام خداوند نویسنده🌱
#Part187
دستش را به سمت شیرین دراز کرد.
شیرین بدون ذره ای برگشتن گفت:
چرا فکر کردی دستت رو می گیرم و به حرف هات گوش می کنم؟
سهراب پوزخندی زد و دستش را پایین آورد لب هایش را با زبان تر کرد:
چون مجبورت می کنم عزیزم همون جوری که تو من رو مجبور کردی انقدر تغییر کنم.
شیرین بر می گردد چشمانش قرمز بود و حالت های جنون وار دست داده بود.
سرش را مدام چپ و راست می کرد چند قدم جلو رفت.
خندی سر داد و با دستانش اشاره می کرد:
من؟
واقعا من؟
تو اگه از همون اول درست بودی که من الان شش تا بچه داشتم.
از همون اول تو برادرت برای من و هانا اشتباه بودین .
سهراب با چشمان عصبی فریاد کشید:
دفعه آخرت باشه که اسم برادر من رو به زبون میاری فهمیدی؟
شیرین سکوت کرد.
هیچ نگفت فقط هیسترک وار سرش را تکان می داد.
نویسنده: عسل
کپی برخورد قانونی
https://eitaa.com/httproman_asal
🌸
🌷🌷
🌸🌸🌸
🌷🌷🌷🌷