𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_19 اِ مامان چرا بی خبر عکس میگیری؟ خوب یه ندا بده ژست بگیریم. دو روز دیگه این عکسا رو بچه ام م
#part_20
اِ آرایشگر میاد؟
مگه خودمون نمیریم آرایشگاه؟
تا حالا از این برنامه ها نداشتیم که آرایشگر بیا خونمون.
مامان همینطور که سعی می کرد منو از بغل رضا بیرون بکشه گفت:
وقت نمیشه بریم آرایشگاه، زودتر برو به کارت برس که بعد نخوای هول بزنی.
این دیگه مدرسه ات نیست که دقیقه نود کاراشو میکنی هاا!
به دنبال حرف مامان، رضا منو روی زمین گذاشت و گفت:
برو خواهری برو لباستو در بیار خراب نشه..!
به حرفای مامانم گوش بده.
سرمو تکون دادم و خرامان و با ناز از اتاق رضا بیرون رفتم و به طرف اتاق خودم راه افتادم.
دوست داشتم هرچه زودتر شب بشه و عکس العمل پسرای فامیلو ببینم.
آخ که چقدر دوست داشتم چشم تک تکشنو در بیارم.
توی فامیل ما چیزی که به وفور یافت میشد، پسر بود.
از همه بیشتر دلم می خواست عکس العمل سام پسر خالمو ببینم.
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄