𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_2 بازم یه روز دیگه، دوباره باید ول شم توی خونه، حالم از تابستون بهم میخوره. کی میشه تموم شه؟ ی
#part_3
چند تا حوض بزرگ به غیر از برکه پشت ساختمون وجود داشت.
که به حیاط روح میداد، تیکه تیکه چمن کاری شده بود و با قسمتای سنگی ز هم جدا میشد.
از جلوی پنجره که کنار رفتم یهو یه فکری تو ذهنم بالا پایین پرید که باعث شد خودمم شاد شم و بالا پایین بپرم، با شادی گفتم:
آخ جون... امروز مهمونی داریم، ای رضا دورت بگردم که اول صبحی دل منو شادولی کردی...!
اون شب مهمونی بزرگی به مناسبت قبولی رضا، داداش بزرگترم تو کنکور برگزار می شد..
رضا بیست و یک سالش بود، و من هجده سال...!
البته دلیل اینکه رضا سه سال پشت کنکور بود خنگ بودنش نبود، کلاس کاریش بود.
رضا دوست داشت اول خدمت سربازیشو تموم کنه و بعد بره دانشگاه...!
همیشه میگفت:دوست ندارم وقتی که سنم رفت بالا، با یه مدرک بالای تحصیلی تازه برم آش خوری.
اون وقت برام افت داره....!
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄