طرز فکرم خیلی وقته عوض شده. دیگه به آدمهای قدر نشناس خوبی نمیکنم. برای کسی که شعور نداره کاری انجام نمیدم. به کسی که لطف رو وظیفه میبینه محبت نمیکنم. دیگه با خوبی بیش از حد و اندازهی خودم، خودم رو کوچیک نمیکنم.
برای نگه داشتن آدما تلاش نکنید، فایده نداره. کسی که بخواد بمونه خودتم بخوای بری نمیزاره.
بعضی وقتا حس میکنم انگار فقط برای خودم ساخته شدم و هیچوقت هیچکس نمیتونه واقعاً عمیق منو درک کنه.
سختترین چیزی که توی بزرگسالی برام جا افتاده اینه که باید هر جور شده به راهت ادامه بدی، مهم نیست چه حسی داری. باید وقتی غمگینی ادامه بدی، وقتی دلت شکسته ادامه بدی، وقتی عزاداری ادامه بدی، وقتی خستهای هم ادامه بدی. زندگی به حال و احوالت کاری نداره، برای هیچکس صبر نمیکنه؛ فقط باید بلند شی و ادامه بدی.
اصرار به هیچ چیز نکنید آدما بخوان حرف میزنن، بخوان تماس میگیرن، اگه بخوان همه کار میکنن.
همیشه موقع توضیح دادن ناراحتیم، عمیقتر گریم میگیره. تا نسبت به زمانی که ناراحت شدم. نمیدونم شاید چون حرف زدن راجع به غمی که تجربه کردم، یعنی دوباره لمس کردنش.