شبیه یک کتاب باز زیر بادم. با هر بادی که بهم میخوره من دائم ورق میخورم. به گذشته، به آینده، به حالم. گاهی حتی یادم میره صفحهی چندم. یک گذشته رو بارها و بارها مرور میکنم. شبیه به یک آدم گمشده توی یک داستان بلندم و کاش واقعا میدونستم حال کجای این داستانم.