🤍𝔽𝕝𝕠𝕨𝕖𝕣 𝕣𝕠𝕤𝕖
ازدواج اجباری 🕯💍 𝐏𝐀𝐑𝐓: 19 🥂 آنقدر فکر کرده بودم که مغزم داشت میترکید؛ اما تنها امیدم توی اون سیا
ازدواج اجباری 🕯💍
𝐏𝐀𝐑𝐓: 20 🥂
رفتم توی ایستگاه اتوبوس نشستم.
بعد از چند دقیقه اتوبوس اومد و سوار شدم.
رفتم جلو تا کارت بکشم، اما دیدم کارتم خالیه و پول نقد همراهم نیست!
خواستم از مسافرها بخوام کارت بزنم و به جاش بهشون پول نقد بدم،
اما رانندهی اتوبوس اصلاً حوصله و تحمل نداشت؛ مدام با صدای بلند میگفت:
«خانوم کارتت خالیه، پیاده شو!»
داشتم دیرم میشد، با این حال
هیچچی نگفتم .
و فقط پیاده شدم؛
ولی رفتار تندش حسابی اعصابم رو خورد کرده بود.
خوشبختانه ایستگاه به عابر بانک نزدیک بود.
سریع رفتم کارتم رو شارژ کردم؛ ۲۵ هزار تومان شد.
بعد از اون دوباره برگشتم توی ایستگاه و نشستم تا اتوبوس بعدی بیاد…
🤍🍃
https://eitaa.com/iEAOb919 ...)
به نام خداوند یکتا"🐞🍃
شروع رمان جدید هیجانی و جذابمون:
••عمارت ماهِ خونین 🩸🌚••
ژانر رمان: ترسناک ، رمانتیک🍃
نویسنده :[•S•]
• خواندن این رمان به علت هیجان بالا و جذابیت زیاد خطر اعتیاد داره🤭‼️
• رمان انلاااین نوشته میشود و هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد❌!
پایان.خوش❤️🔥🍃
https://eitaa.com/iEAOb919
🤍𝔽𝕝𝕠𝕨𝕖𝕣 𝕣𝕠𝕤𝕖
به نام خداوند یکتا"🐞🍃 شروع رمان جدید هیجانی و جذابمون: ••عمارت ماهِ خونین 🩸🌚•• ژانر رمان: تر
عمارت ماه خونین 🩸🌚
𝐏𝐀𝐑𝐓: 1🍷
در تاریکی مطلق، شبی که آسمان به رنگ خون درآمده بود، پسری به دنیا آمد.
که اسمش را گذاشتند آریا.
نوزادی که تولدش با رازهای عجیبی گره خورده بود و هیچکس نمیدانست سرنوشت قرار است او را به کجا بکشاند.
سالها گذشت…
آریا حالا بزرگ شده بود، اما سایهی تاریکیِ شبِ تولدش هنوز داشت زندگیاش رو دنبال میکرد.
او حالا در «عمارت ماه خونین»
کار میکرد؛ عمارتی بزرگ، سرد و مخوف که وسط یک جنگل مهگرفته قرار داشت.
امشب هم ماه دوباره به همون رنگ خون درآمده بود.
آریا توی یکی از اتاقهای تاریک عمارت قدم میزد.
که ناگهان صدای گریهی یک نوزاد از راهروی متروکه به گوش رسید…
صدایی که نباید توی این عمارت شنیده میشد!
🩸🍷
https://eitaa.com/iEAOb919 ...)
🤍𝔽𝕝𝕠𝕨𝕖𝕣 𝕣𝕠𝕤𝕖
عمارت ماه خونین 🩸🌚 𝐏𝐀𝐑𝐓: 1🍷 در تاریکی مطلق، شبی که آسمان به رنگ خون درآمده بود، پسری به دنیا آمد.
عمارت ماه خونین 🩸🌚
𝐏𝐀𝐑𝐓: 2🍷
صدای گریهی نوزاد توی راهروی سرد و تاریک عمارت ماه خونین میپیچید؛
صدای نازک و ظریفی که از تهِ یک راهروی فرعی و متروکه میآمد.
آریا آب دهنش را قورت داد.
تنش از ترس لرزید.
میدانست توی این عمارت بزرگ، هیچ نوزادی نباید وجود داشته باشد.
صاحب عمارت، سیاووش، همیشه آدم سرد و خشنی بود
و هیچوقت اجازه نمیداد کسی به طبقات بالایی یا بخشهای قدیمی عمارت نزدیک شود.
اما کنجکاوی و ترسی که همهجا رو پر کرده بود،
پاهای آریا رو به سمت اون صدا کشوند.
چراغقوهی توی دستش سوسو میزد و نور ضعیفی روی دیوارهای نمگرفته و پوستهپوسته شده میانداخت.
قابعکسهای قدیمی با چشمهای خیره و تاریک، از دو طرف راهرو به او نگاه میکردند.
آریا جلوتر رفت، دستش رو لرزان روی دستگیرهی یک درِ چوبیِ کهنه گذاشت.
صدا قطع شده بود، اما بوی عجیبی مثل بوی خاک نمخورده و گل سرخ تیره همهجا رو پر کرده بود.
با فشردن دستگیره، در با صدای جیرجیر بلندی باز شد.
داخل اتاق تاریکِ تاریک بود. آریا نور چراغقوه رو چرخوند و ناگهان نفس توی سینهاش حبس شد…
روی تختِ کهنهی وسط اتاق، یک قنداق سفید افتاده بود
که قطرات خون روی پارچهاش خودنمایی میکرد!
آریا با چشمهای گرد شده از ترس، جلوتر رفت و آرام لبهی قنداق رو کنار زد تا به بچه نگاه کند…
اما با دیدن داخل قنداق، خون توی رگهایش یخ بست!
🩸🍷
https://eitaa.com/iEAOb919 ...)
توی این دنیای شلوغ، من موندم و یه بغضِ سنگین که هیچوقت خالی نمیشه…
دیگه نه امیدی به فردا دارم، نه رمقی برای ادامه دادن.
کاش این کابوسِ لعنتی تموم بشه؛ خستهتر از اونم که بخوام باز بجنگم..
هدایت شده از Eling"
هدایت شده از Eling"
چقد خوشگلی حاجی بیا زنم شو ناموسا
_
ددددد🗿
https://eitaa.com/joinchat/2846754532C040f693e67
هدایت شده از Eling"
چقد س* 🌶😼سیییی حاجییییی بهو*😼رمتتتتتتتتتتت
_
اوfffff🤣
https://eitaa.com/joinchat/2846754532C040f693e67
هدایت شده از Eling"
چه سf*🌶دی
_
ممنون🤣💔
https://eitaa.com/joinchat/2846754532C040f693e67