برنده کسی نیست جز 🤔🤔🤔🤔
جز
جز
جز
جز
جز
جز
جز
جز
جز
گمنام 🎉🎉🎉🎉🤩🤩🤩🤩
گمنام جان با ماسک بپر پی وی
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤
🖤🖤
🖤
رمان چــشم تــ🖤ــاریکی
#پارت_45
#محمد
رسیدیم دم خونه خودم در رو باز کردم دیدم عطیه خانم و عزیز لب حوض نشستن...
+سلااممم احیانا شما مهمون نمیخایید؟
_سلامممم صد در صد خیر.
¢سلام دورت بگردم. خوش اومدی
+ممنونم.
از پله ها رفتیم پایین.
سر سفره شام...
+عه عطیه عزیز کجا رفت!
_سرش درد میکرد بهش یه مسکن دادم خورد رفت استراحت کنه...
+به به دست شما درد نکنه....چه ماکارونی شود...
_نوش جان من که میدونم شما چقد دوس دارید...
+بعلههه دیگه....
_میگم محمد؟!
+؟!
_فردا یه سر وقت داری بریم خرید البته دو نفره؟!
+آره می تونن بگم دو سه ساعت دیر تر میام من که میدونم واسه چی میگی؟
_واسه چی میگم؟
+سیسمونی دیگه این فرشته کوچولو چهار ماهه دیگه میاد...
به این حرفا لبخند قشنگی رو لبش نشست...
_محمد تو خودت خوب میدونی دلم نمیخاد که ...
+میدونم میخایی چی بگی...ولی باور کن هر چی خدا بخواد همونه..
_این دفه فرق میکنه این دفه دخترم هست...میدونی که...
سرمو انداختم پایین...حق داشت بگه شاید به اندازه ایی که اون میخاست پیششون نبودم اما شاید از این دفعه به بعد شاید بدتر بشه به هر حال پرونده سنگینی بهمون خورده...سعی میکردم دلداریش بدم هر چی بگه حق داشت.... نمیدونم خدا از این به بعدش رو چی میخاد .
فردا صبح....
+عطیه خانم عطیه...
سرش رو از رو بالشت بلند کرد....
_محمد نرفتی هنوز؟
+نچ مگه دیروز نگفتی کت بسته در خدمت شما باشم الانم کت بسته در خدمت شمام..
خندید..
_خیلی ممنون.... صبحونه خوردی..
+آره خوردم صبحانم حاضره....
_اوهههه چه کردی پس....
+بععله...
بعد چن دقیقه...
از خونه اومدیم بیرون...سوار ماشین شدیم رفتیم تو یه پاساژ...
#عطیه
رفتیم جلو یه ویترین مغازه وایسادیم...چه چیزی خوشگل موشگلی بود رفتیم تو اول از همه....محمد چن تا عروسک خرسی قرمز و صورتی برداشت...
+محمد ما که عروسک خریده بودیم..
_این جداست این از طرف بابا محمدشه.
خندیدم....
این دفعه رفتیم سراغ لباس و کفشش...
لباسش من برداشتم کفشش به سلیقه ی محمد بود..
_به نظرت این خوشگله؟
+خیلی قشنگه(دور کفش با پولک های نقره ای پر شده بود به خاطر کوچیک بودنش جلوه خاصی به کفش میداد)
یهودستش رو برد سمت یه مغازه دیگه لوازم نظامی بود برا بچه ها...
_میگم خوب از اون لباس پلیسیه براش بخریم دیگه به هر حال باید یکمی خشن باشه عین باباش.
+وا محمد مگه تو خشنی!
_معلومه که نه ولی باید یه ته خشنی باشه دیگه...
خندیدم...(از دست تو)
خرید هامون رو کردیم و سوار ماشین شدیم...
که یه دفعه ماشین رو وایسوند....رفتم تو یه گل فروشی و شیرینی فروشی یه جعبه شیرینی و یه دسته گل خرید....
_من تورو میرسونم سرکار خودمم از اون ور میرم بیمارستان...
+ باشه...
من رو رسوند سرکار و خودش رفت...
#داوود
پشت میز نشسته بودم...(گوشیم زنگ خورد.....)
جانم آقا محمد....الان....بچه هام بیان....باشه....ممنون...یاعلی...
+سعید رسول صادق پاشید آقا محمد گفت میریم پیشه فرشید...
+بجنبین...
از سایت اومدیم بیرون آقا محمد تو راهرو بیمارستان منتظر ما بود...ماهم رفتیم پیشش...
_سلا بچه ها... ماشاالله همتونم که یه چیزی آوردین...که
یه نگاه به خودم و بچه ها کردم اروم زدیم زیر خنده....رفتیم تو اتاقش... دکتر داشت معاینه میکرد...
_چطوره حالش ؟
+خدا روشکر به روزای قبل بهترن..
از خوشحالی داشتیم بال درمیوردیم...
دکتر رفت بیرون... رفتیم کنار تختش..
فرشید تا ما رو دید سلام کرد ..
¥سسلام..
+سلام،کیف میکنیا...
&سلام آقای اراذل و اوباش ..
_عه رسول.... وقت دنیا رو میگیری ها.
از خجالت سرشو انداخت پایین...
~گرفت آقا گرفت بدجوریم گرفت..