ساعت 2:18 دقیقه ی بامداد ..
پیوی مرضیه ..
پیامارو میبینم ..
اشکام جلو خوندمو میگیره
چیشده مگه ؟ ..
دهمِ اسفندِ هزار و چهارصد و چهار ..
همون روزی که رفتی ..
تنهامون گذاشتی ..
شاید اگه الان خواب بودم
اینطوری نمیشد ..
اخه میدونی شب خوب نیست ..
شبا ، دلتنگی بیچاره میکنه آدمو
اینکه نیستی مارو بیچاره کرده
برگرد همه چی شکل قبل باشه
برگرد قول میدم
بلند بهت بگم دوست دارم
به همه میگم دوست دارم ..
دیگه نمیترسم ..
قول میدم دیگه شک نکنم ..
شک نکنم که اسمتو بیارم یا نه ..
که جلو همه بهت بگم دوست دارم یا نه ..
دلم شکسته ، خسته شدم ..
نیستی ، رفتی
خسته بودی ، دیگه گفتی برم
خداحافظی کردی و رفتی
الان ما موندیم ، کاش نمیموندم
کاش فردای بدون شمارو نمیدیدم ..
ـ بامدادِ هشتمِ خردادِ
هزار و چهارصد و پنج ..