این روزا حتی از خودمم خستم،از این فکری که ولکن نیست،از این دل بیقراری که هرچی ساکتش میکنم باز یه جای دیگه شروع میکنه به بیقراری کردن،از این همه کلنجار رفتن با خودم،با حسهام،با چیزایی که نه میتونم درستشون کنم،نه میتونم نادیدهشون بگیرم. آدم یه وقتایی از دنیا خسته نمیشه،از خودش میشه،از این نسخهای که هر روز باهاش بیدار میشه و میبینه هنوز همون گرهها سر جاشه،هنوز همون خستگی ته دلشه. من این روزا بیشتر از همیشه دلم یه فاصله میخواد،یه فاصله از خودم،از این همه فکر،از این همه فشار،از این همه انسان.