از سرکار برگشتی خسته و کوفته یهو پیام دوستتو میبینی که دوتا گربه فرستاده و نوشته این ماییم و نجات دهنده روزت پیدا میشه.
من بودم که هرکی رو به یکی دیگه وصل میکردم. ولی تهش خودم گوشه موندم. جمع بزرگ شد ، ولی جای من توش خالی شد. آدمها همدیگه رو پیدا کردن، من گم شدم.
همیشه اون دوست صمیمی رو داشتم. کسی که باهاش حرف بزنم، درد دل کنم، بخندم ، برنامه بریزم. ولی هیچوقت کسی منو اول از همه صدا نزد. من برای همه بودم، ولی برای هیچکس «همون یکی» نبودم.
و این سختترین قسمشه ؛ اینکه بلدی چطور حال بقیه رو خوب کنی، ولی خودت یاد نگرفتی چطور از کسی بخوای حال تو رو بپرسه. بلدی چطور ببخشی، چطور بمونی، چطور دوست باشی... ولی هیچوقت کسی اونقدر بلد نبود که برای تو هم همون باشه.