-
نشسته بودم به خواندن .
کتاب در دست هایم باز بود و نگاهم روی سطر ها میچرخید .
" باید مواظب باشی ، مواظب دلت ، دل پاکت !
باید مراقب باشی علاقه هات حتی به دوستانت از سر زیبایی و ظاهر بینی نباشه . عشقی که برای این جهان باشه به قول خودتون جوونا از یه جایی به بعد دیگه راضیت نمیکنه ! دیگه حال نمیکنی ! "
سرم را بالا اوردم و نگاهم با چشمانت ملاقات کرد .
خیره به من بودی .
با فاصله ای دور ، چشمان من ضعیفند و مرا خشنودی مصرف عینک نیست . ولیکن مطمعنم مرا نگاه میکردی !
خیره ات شدم .
منِ فراری از نگاهت ، مستقیم در چشم های پر حرفت خیره شدم .
محتاج آن بودم که کتاب را بیاورم و نشانت بدهم و بگم میبینی ؟ میبینی ؟ من اینجوری نیستم . من نمیبینم ظاهرت رو !
ولی نشد . نباید میشد .
سرم را پایین انداختم . ابیات فاضل در ذهنم با فونتی بولد نوسته شده بودند .
" از سخن چینان شنیدم اشنایت نیستم ، خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم !"
نفسم را از حبس ازاد کردم و سرم را دوباره بالا اوردم .
نبودی .
نفسم حبس شد .
برای دوباره دیدنت خیلی زود دیر شده بود ؛!
هدایت شده از مُنیب ؛
هرچی جلوتر میرم میبینم واقعا مدرسه فاقد محتوا است
هدایت شده از مَحیــصآ
ما نه از رفتن آنها که از ماندن خویش دلتنگیم
آقاسیدمرتضیآوینی
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
هرچی جلوتر میرم میبینم واقعا مدرسه فاقد محتوا است
خبلی مصرم که سال بعد ترکش کنم ...
البته اگه رشته ی معارفو نذارن .
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
- شما
اسم کتاب؟https://eitaa.com/ihameman/1324
- ایهام