eitaa logo
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
92 دنبال‌کننده
1هزار عکس
145 ویدیو
24 فایل
🌱_در‌پی‌یافتنِ‌حقیقتِ‌طریقتِ‌بشریت ! متوسل‌به‌ایه‌ی‌۲۸۶‌سوره‌ی‌بقره - . شاید مذهبی ، شاید ادبی ، شاید سیاسی و شاید فرهنگی ! ایهام ؛ ارایه ایست که یک معنی نزدیک دارد و یک معنی دور و اغلب معنی نزدیک آن برداشت می‌شود. -گروه‌فرهنگی‌مهتدین‌؛ @MOHTADIN128 -
مشاهده در ایتا
دانلود
نه بیمارم، نه خوشحالم، نه از حالم خبر دارم گهی با جان گهی با دل، گهی از هر دو بیزارم - محمد‌_فارابی
داشتم یکی از این کانال های انتقاد به مداحان و شاعران رو نگاه میکردم و فقط یچیز به ذهنم رسید " بدتر از مطالعه نکردن ، کم مطالعه کردن و برداشتِ شخصیه ! "
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
از این لحاظ که زیبا بود ؛)
متنِ شعر رو ریتمِ مداحی بیشتر دلنشین بود ..
یکی از چیزایی که همیشه دغدغدم بود ، بی تفاوتی کادرِ چادری مدارس نسبتا به پوششِ دانش آموزا ، توی مدارس اسلامی و اغلب شاهد (!) به صورت مشهود بود ...
سفر عشق از آن روز شروع شد که خدا مهر یک بی کفن انداخت میان دل ما..💔
تنهایی را تاب آورده‌ايم و خاموشی را و اکنون در اعماق خاکستر می‌تپيم - احمد‌_شاملو
محبوب من ، دوست داشتنِ شما ، رویای بیغوله ی من است ؛
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
- از همان اول که پایمان را در جاده ی دو کیلومتری گردان تخریب گذاشتیم دیدمش ، سرِ بحث را باز کردم و برایش خیلی چیزها گفتم . گاهاً شوخی میکردم و اوهم خنده اش می‌گرفت . بعضی وقت ها حتی خودش هم صحبت می‌کرد.. به گردان تخریب که رسیدیم چند دقیقه ای داخل نشستیم . از کاروانِ خودمان جامانده بودیم و هرکس گوشه ای بود . روضه که شروع شد بین دوراهی ماندم .. می‌توانستم بمانم و از آخرین دقایق سفرم در انجا استفاده کنم و از طرفی هم می‌توانستم اورا به راهِ درست بکشانم .! انتخاب سختی بود ، بلند شدم و اوراهم دنبال خودم کشاندم . بیرون حسینیه جایی روی زمین نشستم و باز هم سر صحبت را باز کردم ... سعی می‌کردم خودم را قانع کنم که این کار مهم تر است . تا حدودی هم موفق بودم . توقع نداشتم همانجا بگوید محجبه میشوم و تمام ! ، میشناختمش ، می‌دانستم اهلِ این صحبت ها نیست ... چند سالی از من کوچکتر بود و همین باعث شد برایش از دورانِ نوجوانی خودم بگویم .. تا پایان مراسم فقط صحبت کردیم ... منطقی بود ولی می‌دانستم به همین زودی ها قانع نمیشود ؛ کمی وقت لازم بود .. سمت اتوبوس ها که رفتیم تا برگردیم دوکوهه حالِ چند نفر از بچه های کاروان بد شد و ذهنم به کل از او منحرف شد .. حتی تا آخر شب هم مدام نگرانِ باقی دوستان بودم . روی تخت ها نشسته بودیم و صحبت میکردیم که خودش آمد نشست روی تختم و گفت : گفتی یه برادر شهید انتخاب کنم ... چجوری آخه ؟ نمیشناسم هیچکسو ! لبخند زدم .. قبل از آنکه فرصت کنم راه را نشانش دهم یکی دیگر از دوستان مشغولِ توضیح دادن شد .. با دقت گوش میداد و گاهی هم شوخی می‌کرد ؛ حرف هایشان که تمام شد ، چند دقیقه ای مشغول گشتن در اینترنت شد ! میخواست اینطوری برادرِ شهیدش را پیدا کند ! سعی کردم بگذارم خودش جلو برود و با دوستان مشغول شدم که با هیجان گوشی را دستم داد و گفت این چطوره ؟ به شوخی گفتم که مگه اومدی خرید میخوای لباس انتخاب کنی ؟ خندید به صفحه ی تلفنش نگاه کردم و با دیدن چهره ی بشاشِ شهید جهاد لبخند تمامِ صورتم را پر کرد ، عجب شهیدی هم انتخاب کرده بود ! آقازاده ی مجاهد .. لبخند زدم و نگاهش کردم + خیلی خوش شانسیا ... شهید جهاد برادرِ هرکسی نمیشه ! لبخند زد .. زمانِ خاموشی که بود چند باری گفتم بخوابد که فردا به مشکل نخورد ، گوش نداد نصف شب که بیدار شدم هنوز مشغول خواندن درباره ی شهید بود !؛ فردا ، توی اتوبوس ، یادواره ی کوچکی همراه با گیره ی روسری بهمان دادند .. نه به یادواره نگاه کردم نه به گیره ی روسری اصلا حتی نفهمیدم هدیه‌شان چیست ! سرگرم کتاب بودم که با شوق سمتم آمد و گفت یادواره رو دیدی ؟ به یاد شهید جهادِ ! خنده ام گرفت ... آنجا مطمئن شدم که شهیدِ درستی را انتخاب کرده است با اصرارِ دوستان تسلیم شد که گیره ی روسری را برایش ببندم ، بستم ... خیلی به صورتش می آمد. بعدها با خبر شدم شاسی کوچکی از عکسِ شهید را هم خریده است و حتی مقنعه اش را هم چند سانتی جلوتر می‌کشد !؛) حالا هم که دوستان درباره ی شبِ گردان تخریب صحبت می‌کنند، فقط نگاهشان میکنم و در پاسخ تعجبشان که چطور تونستی گردان ول کنی با اون صحبت کنی ؟ ، فقط لبخند میزنم ... .