سفر عشق از آن روز شروع شد که خدا
مهر یک بی کفن انداخت میان دل ما..💔
#شب_زیارتی
تنهایی را تاب آوردهايم و خاموشی را
و اکنون در اعماق خاکستر میتپيم
- احمد_شاملو
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
از همان اول که پایمان را در جاده ی دو کیلومتری گردان تخریب گذاشتیم دیدمش ، سرِ بحث را باز کردم و برایش خیلی چیزها گفتم .
گاهاً شوخی میکردم و اوهم خنده اش میگرفت . بعضی وقت ها حتی خودش هم صحبت میکرد..
به گردان تخریب که رسیدیم چند دقیقه ای داخل نشستیم . از کاروانِ خودمان جامانده بودیم و هرکس گوشه ای بود .
روضه که شروع شد بین دوراهی ماندم .. میتوانستم بمانم و از آخرین دقایق سفرم در انجا استفاده کنم و از طرفی هم میتوانستم اورا به راهِ درست بکشانم .!
انتخاب سختی بود ، بلند شدم و اوراهم دنبال خودم کشاندم .
بیرون حسینیه جایی روی زمین نشستم و باز هم سر صحبت را باز کردم ... سعی میکردم خودم را قانع کنم که این کار مهم تر است . تا حدودی هم موفق بودم .
توقع نداشتم همانجا بگوید محجبه میشوم و تمام ! ، میشناختمش ، میدانستم اهلِ این صحبت ها نیست ...
چند سالی از من کوچکتر بود و همین باعث شد برایش از دورانِ نوجوانی خودم بگویم ..
تا پایان مراسم فقط صحبت کردیم ... منطقی بود ولی میدانستم به همین زودی ها قانع نمیشود ؛ کمی وقت لازم بود ..
سمت اتوبوس ها که رفتیم تا برگردیم دوکوهه حالِ چند نفر از بچه های کاروان بد شد و ذهنم به کل از او منحرف شد .. حتی تا آخر شب هم مدام نگرانِ باقی دوستان بودم .
روی تخت ها نشسته بودیم و صحبت میکردیم که خودش آمد نشست روی تختم و گفت : گفتی یه برادر شهید انتخاب کنم ... چجوری آخه ؟ نمیشناسم هیچکسو !
لبخند زدم .. قبل از آنکه فرصت کنم راه را نشانش دهم یکی دیگر از دوستان مشغولِ توضیح دادن شد ..
با دقت گوش میداد و گاهی هم شوخی میکرد ؛ حرف هایشان که تمام شد ، چند دقیقه ای مشغول گشتن در اینترنت شد ! میخواست اینطوری برادرِ شهیدش را پیدا کند !
سعی کردم بگذارم خودش جلو برود و با دوستان مشغول شدم که با هیجان گوشی را دستم داد و گفت این چطوره ؟ به شوخی گفتم که مگه اومدی خرید میخوای لباس انتخاب کنی ؟
خندید
به صفحه ی تلفنش نگاه کردم و با دیدن چهره ی بشاشِ شهید جهاد لبخند تمامِ صورتم را پر کرد ، عجب شهیدی هم انتخاب کرده بود ! آقازاده ی مجاهد ..
لبخند زدم و نگاهش کردم
+ خیلی خوش شانسیا ... شهید جهاد برادرِ هرکسی نمیشه !
لبخند زد .. زمانِ خاموشی که بود چند باری گفتم بخوابد که فردا به مشکل نخورد ، گوش نداد نصف شب که بیدار شدم هنوز مشغول خواندن درباره ی شهید بود !؛
فردا ، توی اتوبوس ، یادواره ی کوچکی همراه با گیره ی روسری بهمان دادند .. نه به یادواره نگاه کردم نه به گیره ی روسری اصلا حتی نفهمیدم هدیهشان چیست !
سرگرم کتاب بودم که با شوق سمتم آمد و گفت یادواره رو دیدی ؟ به یاد شهید جهادِ ! خنده ام گرفت ... آنجا مطمئن شدم که شهیدِ درستی را انتخاب کرده است
با اصرارِ دوستان تسلیم شد که گیره ی روسری را برایش ببندم ، بستم ... خیلی به صورتش می آمد.
بعدها با خبر شدم شاسی کوچکی از عکسِ شهید را هم خریده است و حتی مقنعه اش را هم چند سانتی جلوتر میکشد !؛)
حالا هم که دوستان درباره ی شبِ گردان تخریب صحبت میکنند، فقط نگاهشان میکنم و در پاسخ تعجبشان که چطور تونستی گردان ول کنی با اون صحبت کنی ؟ ، فقط لبخند میزنم ... .
آمدی در انجمن جنگ جهانی شد بپا
شاعران در وصف چشمانت رقابت میکنند
- حسین_مرادی
هدایت شده از [ پَناه ]
تو مرا دوست نداری به خودم مربوط است
دیگر این شهر چرا پشت سرم میخندند؟!
#نیم_بیت
@Pelak_channelحاج حسین یکتا.M4AToMP3Robot.mp3
زمان:
حجم:
19.7M
سخنرانیِ دیروزِ حاج حسین یکتا ..