- خیره شده بودم به تصویر بین شیشه ی کنار صندلی مترو و به ادم ها نگاه میکردم .
به سوار شدنشان ، به پیاده شدنشان ، به رفتن ها و ماندن هایشان ...
به گذرِ فروشنده ها و رد شدنشان . .
- ایستگاه بعد شهید قدوسی
نگاهی به ادم هایی کردم که به آنی بلند شدند و بین باز شدن در به تکاپو افتادن .
چاووشی هنوز در گوشم میخواند ؛ من باید میرفتم ، من با قطاری که . .
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
- در ماشین رو باز کرد و سرش را داخل برد
- اسنپ ؟
چند دقیقه ای در سکوت به هم نگاه کردند ؛ در عقب ماشین را باز کرد ، کیفش را گذاشت و نشست صندلی جلو .
چهره ی فرد دیگر را ندیدم ولی احتمالا آن لحظه مملو از شگفتی خیره ی او بود
+ حسین !!! چقدر بزرگ شدی !!!
همین ، همین برای یک ابتسام کافی بود ؛
- از مردم و حرفاشون
اومدم بگم فشارِ مهمونی ده کیلومتری رو خوردید ؟
یه هشتاد کیلومتریش تو راهه :)
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
[ الحمدالله ]
ظهر که رسیدم خونه ، چشمم برای بار سوم بهش افتاد .
نشان کتاب ها هنوز روی میز پخش بودند و مقواهای قرمز و سبز آماده ی پانچ شدن .
برگه های نشریه یکطرفش را اشغال کرده بودند و عیدی های غدیر گوشه اش افتاده بودند .
باطری های شارژ شده ی دوربین هنوز کنارش بود و خودکارم را حتی از بین صفحه های دفترچه ام برنداشته بودم . .
بیشتر از تشویش اما دلم آرام شد ، از اینهمه سر شلوغی برای خدا ؛ به دلآرامی دچار شدم"
-