طلب میکنن این جسم و روح کنج دنج گوشه ی کتابفروشی همیشگیو . .
کنجِ ادم بودنو ؛
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
🔖 شماره جدید نشریه خط حزب الله
حس کردم مطالعه اش بر همه واجبه .
چی گفته بودم راجع به جناب آقای سجاد محمدی ؟ . .
فقط یک جمله ، هیئت رو کنسرت نکنید آقا .
خود را با استغفار خوشبو كنيد
تا بوى بد گناهان را بپوشاند .
[ قالمولاعلی ع ]
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
[ روایت ماه و آه ]
با فراقت بال نشسته بودم به رسیدگی به امور شخصی که تلفنم زنگ خورد و خبر رسید که دوستان دارند میرند بهشت زهرا !
بازدمم حبس شد .
گفتند یک ربعه میرسند و حاضر باشم .
به آنی لباس پوشیدم و مقداری جزئی غذا خوردم و با تک زنگی که روی تلفنم افتاد راهی شدم .
تلفنم بدون شارژ بود و خودم بدون پوشیه ، دوربین هم که بدون شارژ . بطری آب یخ رو هم مادرم از غیب رساند .
توی راه متوجه شدیم که سخنران مجلس هم آقای پناهیان است .
رسیده و نرسیده رفتیم سر وقت مزارها .
شهید طارمی و اقوام و آخرش هم به اصرار یکی از بچه ها مزارِ آرمان !
به سختی پیدایش کردیم و بسنده کردیم به یک زیارت کوتاه .
در آن گرما راه افتادیم سمت مراسم .
بعد از سخنرانی هم جمع کردیم و برگشتیم .
حتی فرصت نشد سر مزار رفقای شهید برویم منتها هرچه فکر میکنم یکی از بهترین رزق های محرمم بود ؛
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
شبِ نهم محرم ۱۴۴۵ *
[ روایت ماه و آه ]
به هیئت که رسیدیم پلاستیک لیوان یکبار مصرف را روی میز ایستگاه صلواتی گذاشتیم و با لبخند خیره ی چهره ی مسئولینمان شدیم .
- خودکفا به روایتِ تصویر !
صدای خنده ی همهیمان بلند شد .
کمبود لیوان و از طرفی هم لیوان نرساندن آقایان آنقدری بهمان فشار آورده بود که خودمان رفتیم و لیوان خریدیم .
خستگی از صبح چیره بود ولی تشنه ماندن مهمان های امام حسین شده بود بهانه ای که خودمان دست به کار شویم .
یکی از بچه ها حساب کرده بود و میگفت نذر کرده ام !
ماهم کم نیاوردیم . حس استقلال رخنه کرده بود در کالبد تک تکمان .
هیچ چیز به اندازه ی لیوان های آنشب خوشحالم نکرده بود ؛