- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
-
جلسه هنوز ادامه داشت که تصمیم گرفتیم برویم بیرون ، اغلب شاعران رفته بودند و غم گون از صحبت نکردن با انها پایمان را از حیاط بیرون گذاشتیم و با چهره ی بشاش و در حال مصاحبه ی خانوم افشاریان روبرو شدیم .
لبخند صورتم را پوشاند ، به اصرار برگه ای از ته کیف دوستان پیدا کردیم و با خودکاری سپردیم دستش .
با همان لبخند عمیقش شروع کرد به نوشتن .
شروع کردم به صحبت کردن ، گفتم که شعر میگویم و چقدر شعرهایش را دوست دارم .
ابتسام ، پوشانده بود صورت هرجفتمان را .
- راستی .. من هم شعر میگم
+ جدی ؟ چه سبکی ؟
- سعی میکنم همه ی سبکارو کار کنم ولی بیشتر عاشقانه !
+ افرین ! خیلی خوبه ! سعی کن همیشه شعرهای مفهومی بگی و الکی قافیه هارو به هم نچسبونی ، شک نکن موفق میشی !
- مردم و حرفاشون
پ.ن: شبِ شعر و دیدار با خانوم فاطمه افشاریان :)
اگه سازنده ی مترو میدونست من قراره انقدر اونجارو دوست داشته باشم ، شاید زودتر اقدام میکرد .
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
یعنی حتی ادمای بصره هم از حاج مهدی بهره بردن ، من هنوز اینجام . .