ساعت سه و بیست و سه دقیقه : منتظر ایستاده بود تا پله ی برقی خالی تر شود که بتواند برود بالا
ساعت سه و بیست و چهار دقیقه : بین آن جمعیتِ عظیم چشمش خورد به نگاهی آشنا
ساعت سه و بیست و پنج دقیقه : خشکش زد و بی توجه به مردم پشت سرش لب تر کرد
ساعت سه و بیست و شش دقیقه : همانجا ایستاده بود و خیره بر جای خالی اش احساس میکرد گونه هایش تر شده
ساعت سه و بیست و هفت دقیقه : نفس عمیقی کشید و سمت ایستگاه بعد راه افتاد
لبخند؟ نه ، نه! نه!! نزنی وای.. وای.. وای...
حیران شدند قبله نماها چه میکنی...