مادر پدرهامان همین که کم میآوردند یک سفرهی موسیبنجعفر نذر میکردند. .
ء_.
زمستان معشوقِ عزیزِ دی اکسید کربن این روزها مارا اسیر کرده است
ذرات ارام ارام پایین امده و زمینِ سردِ کوچکِ مارا در اغوش میگیرند آنها حتی نمیگذارند لباس سفید عروسیِ زمستان لحظه ای باعث جداییشان شود و این نیز آسمانِ دلداده را به اشک اجبار خواهد کرد
همه ی جهآن انگار این روزها عاشق عرضِ خدا شده اند
ولیکن ما در ارزوی اسمان الله شهید خواهیم شد .!
- إیـــــــهامٓ
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
فِتنهِ خیزْ وَ بی اَمآن
دَر مَصآفِ اینْ سِتیزّ پُشتِ ناخُدا بِمآنْ.!
•
با هم رفتیم ارومیه. شب توی راه بودیم. از سحر منتظر بودیم ماشین بایستد، نماز صبح بخوانیم. می خواست به قهوه خانه ای جایی برسد. جاده بود و بیابان. تا می رسیدیم به خوی، نماز قضا می شد. مهدی جوش می زد. آخر بلند شد و به راننده گفت همان جا نگه دارد. کتش را پشت و رو کرد که من روی آن بایستم و خودش روی خاک ها نماز خواند.
- شهید_مهدی_باکری
هدایت شده از - بابا علـ¹¹⁰ـی ؛
میگفت:
مابچہهیئتیا،زیادبرامونمھمنیست بهمونبگندکتریامهندس...
همهیعشقموناینہکه:
بهمونبگن:
کربلایۍ :)