•
با هم رفتیم ارومیه. شب توی راه بودیم. از سحر منتظر بودیم ماشین بایستد، نماز صبح بخوانیم. می خواست به قهوه خانه ای جایی برسد. جاده بود و بیابان. تا می رسیدیم به خوی، نماز قضا می شد. مهدی جوش می زد. آخر بلند شد و به راننده گفت همان جا نگه دارد. کتش را پشت و رو کرد که من روی آن بایستم و خودش روی خاک ها نماز خواند.
- شهید_مهدی_باکری
هدایت شده از - بابا علـ¹¹⁰ـی ؛
میگفت:
مابچہهیئتیا،زیادبرامونمھمنیست بهمونبگندکتریامهندس...
همهیعشقموناینہکه:
بهمونبگن:
کربلایۍ :)
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
میگفت: مابچہهیئتیا،زیادبرامونمھمنیست بهمونبگندکتریامهندس... همهیعشقموناینہکه: بهمونبگ
چنتا الهی به رقیه میگید یه مسئله ای جور بشه انشالله ؟
- دال -Daal Band - Dancing My Song (UpMusic).mp3
زمان:
حجم:
9.2M
چشمانم را میباریدی ! __
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
چشمانم را میباریدی ! __
ما در انتظار مهتاب ماندیم . .
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
میگفت: مابچہهیئتیا،زیادبرامونمھمنیست بهمونبگندکتریامهندس... همهیعشقموناینہکه: بهمونبگ
حالماخوباست اما پنج وعده در صلاة
حالما را سجدهبر خاکتو بهتر میکند
هدایت شده از - شیداۍِقــلم :)
- خسته از هر جماعتم وقتی
همه هستند او که باید نیست.