هدایت شده از ᵗ᷒ᰰ𝐄𝐬𝐡𝐪𝐞 𝐄𝐠𝐛𝐚𝐫𝐢ᵗ᷒ᰰ:)
عکستازهمنتشرشدهاز
امین،حامیم،محمد،شروین،جواد،خانی،فرید
برای 4/4 هست تولد امین نوان 💆🏻♀
【𝐄𝐬𝐡𝐪𝐞 𝐄𝐠𝐛𝐚𝐫𝐢】
═══════
https://eitaa.com/Eshge_1376
هدایت شده از 𝖭𝐢𐌼𝗲 ꫧ᳟𝗮꯭𝗵 🌀
استوري جدید صآلحي.🤏🏻😭
اختصآصي چنل نیمه مآه. 💁🏻♀️
〢 𝖶︎ꫀ𝗅︎𝗅︎𝖼︎𝗈𐌼𝖳︎𝗈𝖬𝗒𝖢𝗁︎𝖺𝗇︎𝗇︎𝖾𝗅︎🍶
𓂃 𝗡𝗂𝗆︎࣭࣪𝗲᪾࣭࣪𝗠𝖺࣭࣪𝗁︎᪾࣭࣪ 🌌
𝗙𝖺𝗻𝗢𝖿︎𝗛𝖺𝗆︎𝗂𝗆︎𝗦𝖺𝗅︎𝖾𝗁︎𝗂 𖢆
مـاه شـب ٺـاࢪم ٺـو کہ باشۍ کݩـاࢪم چٻـز؎ کم
مگہ داࢪم?🤍
「 𝖫𝗂𝗇︎𝗄︎↷ @HAAMIM5390
رمان کافه ی باران
#پارت_سوم
فصل ۵: نگاههای خاموش
بارون آرام میبارید و خیابونها پر از انعکاس چراغها بودن. کافه نیمهخلوت بود، اما سکوتی سنگین بین میزها جریان داشت. آرمان کنار پنجره نشسته بود، نگاهش به قطرههایی بود که روی شیشه میلغزیدن.
آسمان وارد شد. صدای قدمهاش روی زمین چوبی کافه مثل ضربانی آرام بود. وقتی به میز رسید، نگاه کوتاهی به آرمان انداخت؛ نگاهی پر از حرفهای ناگفته.
آرمان با صدایی آرام گفت: «مدتهاست منتظر این لحظهام.»
آسمان آهی کشید: «بعضی لحظهها سختتر از اونین که فکر میکنی.»
در همان لحظه، در کافه باز شد. حامی صالحی وارد شد و مستقیم به سمت پیانو رفت. نتهای موسیقی مثل خاطرهای قدیمی در فضا پیچید.
آسمان نگاهشو به حامی دوخت، اما دستش آرام روی میز نزدیک دست آرمان بود.
سکوتی کوتاه بینشون افتاد؛ سکوتی که پر از انتخاب بود.
آرمان گفت: «گذشته سایهست، اما آینده انتخاب ماست.»
بارون بیرون شدیدتر شد. آن شب، نگاههای خاموش مثل پلی بود بین گذشته و آینده؛ پلی که میتوانست عشق را نجات دهد یا در سکوت خاموش شود.
ادامه دارد...
به قلم الی
@ihamim27