عشقِ حیدر در تمامِ عُمر کفایت میکند
عاشقان را با خودش،هر دم شفاعت میکند
گر تو را یک جرعه از عشق ِعلی باشد نصیب
بیدرنگ دریایِ این قطره،هدایت میکند
شیعه بیحد و عدد مجنون و رسوای علیست
ذوالفقارِحیدرم این را روایت میکند
چاره ی کل جهان در دستِ فرزندِ ولیست
این همه ظلم و ستم، بر این دلالت میکند
در زمان فتحِ خیبر، چیره گشتیم بر یهود
حق و باطل را فقط تاریخ حکایت میکند
شیعه و یارِعلی امروز هم با جان و دل
در رَهِ اولادِ او ، قصدِ شهادت میکند
تیغِ او در دست فرزندش،دلش همراه ماست
ذوالفقار و صاحبش مارا کفایت می کند
در غدیرِ خُم نبودیم ما ، ولی در این زمان
دست ِبیعت میدهیم ،مهدی قیامت میکند
گوشه ی چشم پدر،گر برسد مارا بس است
《حاتمْ》این شعر را فقط مولا عنایت می کند
#بداهه
@iiinscape
اِنفِجآرایِ دَمآدَم.
عشقِ حیدر در تمامِ عُمر کفایت میکند عاشقان را با خودش،هر دم شفاعت میکند گر تو را یک جرعه از عشق ِ
پ ن: امشب نوشتم میخواستم عید غدیر بزارم ولی خب الان میزارم شما عید غدیر بخونید :)
817.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا
رو پا هم نتونه بیاد
خودشو کشون کشون میرسونه
شهیده پل B1 کرج💔
سطلی های عزیز این هم وطناتونم دیدید یا چون براتون سودی نداشت چشم بستید ...
@iiinscape
🍃برگی از دفتر اسرار مگو
العبد محمد تقی بهجت:
《یکی از عنایاتی که به بنده شده این است که اگر برای کسی تشرفی( خدمت امام زمان) حاصل شده،ولو یک بار در عمرش باشد اورا میشناسم》
_روایت اول:
از سادات اهل علم دوستی داشتم که فامیلی ایشان فاطمی بود و در مقابل حرم مطهر حضرت معصومه سکونت داشت.یک بار درباره ی مسائل معنوی با من درددل کرد، به ایشان گفتم: شما چهل شب به جمکران بروید ، او هم شب های چهارشنبه سحرگاه به مسجد جمکران مشرف میشد، برنامه اش را انجام میداد و طلوع آفتاب برمیگشت، چهل شب به نیت تشرف به محضر مبارک امام زمان به جمکران رفت اما نتیجه ای نگرفت، برایم نقل کرد:
{شب چهلم که تمام شد خیلی ناراحت شدم به خانه برگشتم. حالم بسیار اشفته و پریشان بود با خود میگفتم : آقا مارا آدم حساب نکرد چهل شب رفتم حضرت نه درخواب و نه در بیداری مرا نپذیرفت. همین که چشمم گرم شد بخوابم دیدم در خانه را میزنند ،گفتم کیست؟ امدم بیرون و دیدم آقایی جلوی در است حال خوبی نداشتم با تندی گفتم بله؟! رو کرد به من و گفت : سلامی، علیکی! بله چیست؟!
دوباره با تندی گفتم آقا اگر کاری داری بگو و اگر کاری نداری وقت مرا نگیر
گفت: 《شما با ما کار دارید، ما که باشما کار نداشتیم》عصبانی شدم در را محکم کوبیدم ، در را که بستم یک دفعه به خاطر اوردم او به من گفت شما با ما کار دارید، ما که باشما کار نداشتیم گفتم یعنی چه؟! بلافاصله در را باز کردم اما کسی نبود بسیار به هم ریختم}
@iiinscape
اِنفِجآرایِ دَمآدَم.
🍃برگی از دفتر اسرار مگو العبد محمد تقی بهجت: 《یکی از عنایاتی که به بنده شده این است که اگر برای کسی
بعد از چند روز به من گفت می خواهم آقای بهجت را برای نهار دعوت کنم میپذیرند؟ گفتم بله .اقا را برای نهار دعوت کردند و آقا نیز پذیرفت ، در طول مسیر اقا صحبت میکرد تا به منزل رسیدیم ،به محض اینکه جلوی در رسیدیم ،آقای بهجت یک باره حرف را عوض کرد و با لبخندی گفت: 《مثل اینکه حضرت تا اینجا تشریف آوردند.》 بدون اینکه من یا آقای فاطمی آن قضیه را گفته باشیم.
#بشارت_حجت
@iiinscape
883.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر شبِ جمعه برای دیدنِ شش گوشه ات
می کِشد پَر دلِ ما و خبر از دیدار نیست...
#بداهه
@iiinscape
در رابطه با صحبتای فاطمه همینقدر میتونم بگم که کل سفر فکر میکردم سه تا خواسته ی اولم از خدا چی باشه،شبش باهم تو اتاق حرف میزدیم چی بخوایم سه تا خواسته رو جوری چیدیم که خیلی مسائل دیگه داخلش جا بشه وبه خیال خودمون زرنگ بازی در بیاریم.اما به محض دیدن کعبه یه جوری با سر رفتم توی دیوار رو سیاهیام و از محبت بی اندازه خدا خجالت زده شدم که کل دنیارو فراموش کردم حتی اسمم یادم نبود چه برسه خواسته هام، کلمه ها ناتوانن برای توصیف لحظه ی اول
فقط یادمه سر که از سجده بلند کردم این بیت تو ذهنم اومد:
هرکسی از یار چیزی خواست هنگامِ وصال
من به محضِ دیدن او خاطرش را خواستم
و اما ولایت ،
این رکن ولایت شیعه در کعبس، رکن یمانی محل تولد اولین ولی ما مولا علی و محل ظهور آخرین ولیّ صاحب الزمان.
امان از ولایت که اگر نباشه انگار انسان روحی در وجودش نیست ، هیچ وقت اینجوری درک نکرده بودم که ولی داشتن یعنی چی تا از نزدیک با ربات های انسان نمای وهابی مواجه شدم...
هر کسی ولایت علی «امیرالمومنین» و اولاد علی را نداشت؛ کافر مُرد..
_اولین دیدار
@iiinscape
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از سر ره تا غبار افشاند جان برخاستم
چون الف در وصل جانان از میان برخاستم
غرق خون هر چند جام روزیام، چون لاله بود
از کنار خوان قسمت شادمان برخاستم
مقصد از سامان هستی مهر تابان تو بود
همچو شبنم چهره، چون دادی نشان برخاستم
در لگد کوب حوادث جان دیگر یافتم.
چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم
همچو بلبل با گرانجانان ندارم الفتی
طوطیان تا لب گشودند از میان برخاستم
صحبت شوریده حالان مایه شوریدگی است
با «امین» هر گه نشستم بی امان برخاستم
✍🏻سید علی حسینی خامنه ای
@iiinscape
🍃برگی از دفتر اسرار مگو
العبد محمد تقی بهجت:
《هرکس باید به فکر خود باشد و راهی برای ارتباط با حضرت حجت و فرج شخصی خویش پیدا کند خواه ظهور و فرج آن حضرت دور باشد یا نزدیک》
_روایت دوم:
یکی از جوانان تشنه دیدار حضرت نقل میکند:
دریکی از تشرفاتم به حرم سید الشهدا در حالی که زیر گنبد ودر کنج شش گوشه ضریح مطهر بودم، یک باره به ذهنم خطور کرد که من بار ها و بارها حاجتم را زیر گنبد که یقینا دعا در آن مستجاب است طلب نموده ام، اما هیچ تشرفی به آن محضر قدسی برایم حاصل نشده است به شدت ناراحت و عصبانی شدم ،به حضرت حجت عتاب و خطاب نمودم که: آقا قبول! من ناپاکم و چشمانم لیاقت زیارت جمال الهی شمارا ندارد!اصلا من بدترین آدمها. اما این جد شماست و شما عاشق جدتان هستید، هرچه قدر من بد باشم عشق و ارادت شما به جدتان بزرگ تر از گناهان من است. تازه من زیر گنبد حاجت خواسته ام و خود شما اهل بیت به ما آموخته اید دعا زیر این گنبد مستجاب است؛ پس چه شد!؟ ایا گناهان من بزرگتر از عظمت و منزلت گنبد جدتان نزد شماست؟
همین طور که با عصبانیت عتاب میکردم چشمم به سیدی افتاد که مقابل ضریح نشسته بود و با غم و اندوه شدید فقط به ضریح و زوار نگاه میکرد.
@iiinscape
اِنفِجآرایِ دَمآدَم.
🍃برگی از دفتر اسرار مگو العبد محمد تقی بهجت: 《هرکس باید به فکر خود باشد و راهی برای ارتباط با ح
خیلی با وقار بودو جمال زیبایی داشت و از محاسن به شدت سیاهش نور مشعشع بود. آنقدر جذاب و دلکش بود که لحظاتی از خود بیخود شدم و فقط به چهره او نگاه کردم یک دفعه یادم آمد که حاجت مهمی دارم باز همان حرف هارا تکرار کردم و بی اراده به چهره او نگاه میکردم ،در عین حال با ناراحتی در دلم به آن سید اعتراض کردم که با این همه هیبت و جمال و وقار که خدا به تو داده به جای نشستن و نگریستن بلند شو و نماز و زیارتی بخوان!!دلم به سمت آن سید باوقار پر میکشید میخواستم حرکات موقرانه او را زیر نظر بگیرم و از دیدنش لذت ببرم اما چون دیدم مشغول زیارت نمیشود مشغول کار خود شدم
این بار سید الشهدا را مورد اعتراض قرار دادم آخر شما چیزی به فرزندتان بگویید که راضی شوند خدمتشان برسم در همین حال یک لحظه به خود آمدم گفتم نکند ایشان باشد،
سر چرخاندم اما کسی نبود در همان ثانیه غیب شده بود با شتاب تمام رواق های حرم وصحن را گشتم اما اثری از او نبود
نمیخواستم بی جهت برای خود تشرف را قائل شوم، به قم که برگشتم ،به نماز آیت الله بهجت رفتم ،نماز که تمام شد به محض اینکه مقابل من رسید نگاهی کرد و بدون این که چیزی بگویم فرمود :
《تشرفتم》(مشرف شدید).
#بشارت_حجت
@iiinscape