هیچکاری نمیتوانم بکنم؛ روی تخت، خسته و کوفته، افتادهام. ساعت به ساعت افکارم میگردند، میگردند در همان دایرههای ناامیدی. حوصلهام به سر رفته. هستیِ خودم مرا به شگفت انداخته؛ چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستیِ خودش را حس میکند.
- صادق هدایت
هدایت شده از "سایه"
You touched my soul the same way music does and that says a lot
صدام رو توی ذهنم بلندتر میکنم. نمیدونم، انگار طرفم گوشاش سنگینه. به چشماش نگاه میکنم و میگم:
نه، نه... اینطوری که تو فکر میکنی نیست. من همهچیو رها نکردم، من فقط حالم خوب نیست. ولی اینو هم میدونم باید یه کاری برای این زندگی نکبت انجام بدم.
ساعت رو بارها و پشت سر هم کوک میکنم. صبح که بیدار میشم، میگم دیگه تمرکزم رو میذارم روی درسام. برنامه رو برای بار صدم از اول میچینم. یه لیوان چای دمدستم میذارم، همهچیز رو آماده میکنم، اما بعد...
نمیدونم، وقتی میخوام شروع کنم، یه چیزی درونم مانع میشه. انگار توی یه مرداب گیر کردم و بین تموم کارهایی که انجام نشده، قولهایی که جا مونده و حرفهایی که هر روز گفته میشن، دست و پا میزنم.
تمرکز ندارم... یعنی دارم، ولی بیشتر وقتا ندارم. حالم بد میشه و بعد یهدفعه میزنم زیر گریه. تا شب همینطور دور خودم میچرخم و بعد، شب که میرسه، دوباره گریه میکنم بابت اینکه نتونستم دوباره برنامم رو بخونم.
تو بگو، این تقصیر منه؟؟؟
دوباره به چشماش نگاه کردم و داد زدم:یعنی میگی کم آوردم؟؟؟
یقشو میگیرم و جلوتر میارمش و دوباره به چشماش نگاه میکنم... و بعد به آینهی روبهروم.
لعنتی، دارم چه غلطی میکنم؟ یقهی پیراهن خودمو گرفتم؟ صدامو رو خودم بلند کردم؟ دیوونه شدم؟
به خدا سعیمو میکنم، اما زندگی برام سخت شده... خیلی سخت...
_ستاره