صدام رو توی ذهنم بلندتر میکنم. نمیدونم، انگار طرفم گوشاش سنگینه. به چشماش نگاه میکنم و میگم:
نه، نه... اینطوری که تو فکر میکنی نیست. من همهچیو رها نکردم، من فقط حالم خوب نیست. ولی اینو هم میدونم باید یه کاری برای این زندگی نکبت انجام بدم.
ساعت رو بارها و پشت سر هم کوک میکنم. صبح که بیدار میشم، میگم دیگه تمرکزم رو میذارم روی درسام. برنامه رو برای بار صدم از اول میچینم. یه لیوان چای دمدستم میذارم، همهچیز رو آماده میکنم، اما بعد...
نمیدونم، وقتی میخوام شروع کنم، یه چیزی درونم مانع میشه. انگار توی یه مرداب گیر کردم و بین تموم کارهایی که انجام نشده، قولهایی که جا مونده و حرفهایی که هر روز گفته میشن، دست و پا میزنم.
تمرکز ندارم... یعنی دارم، ولی بیشتر وقتا ندارم. حالم بد میشه و بعد یهدفعه میزنم زیر گریه. تا شب همینطور دور خودم میچرخم و بعد، شب که میرسه، دوباره گریه میکنم بابت اینکه نتونستم دوباره برنامم رو بخونم.
تو بگو، این تقصیر منه؟؟؟
دوباره به چشماش نگاه کردم و داد زدم:یعنی میگی کم آوردم؟؟؟
یقشو میگیرم و جلوتر میارمش و دوباره به چشماش نگاه میکنم... و بعد به آینهی روبهروم.
لعنتی، دارم چه غلطی میکنم؟ یقهی پیراهن خودمو گرفتم؟ صدامو رو خودم بلند کردم؟ دیوونه شدم؟
به خدا سعیمو میکنم، اما زندگی برام سخت شده... خیلی سخت...
_ستاره
سـتاره★
صدام رو توی ذهنم بلندتر میکنم. نمیدونم، انگار طرفم گوشاش سنگینه. به چشماش نگاه میکنم و میگم: نه،
ولی هنوزم ول نکردم حتی اگه خودم علیه خودم باشم.
بدبختی از آن روزی آغاز میشود که بفهمی بعضی آرزوها فقط برای زنده نگه داشتن تو ساخته شدهاند، نه برای رسیدن.
هدایت شده از I don't know
دردناکتر از بغض، لبخندی است که برای آرام کردن دیگران میزنی؛ در حالی که خودت مدتهاست آرامش را فراموش کردهای.