دیشب خواب حامیمو دیدم ..
خواب دیدم ؛
رفتم تهران ، پیشِ صدف داشتیم تو کتاب خونه با هم کتاب میخوندیم بعد که کتابمون تموم شد مسیرمون از هم جدا شد ...
منم داشتم میومدم خونه ولی به خونه نرسیدیم نمیدونم چجوری رسیدم به باشگاه خودمون تو اصفهان ! ولی تو تهران بود اون ..
بعد اونجا حامیمو دیدم که داره با اعضای بندش سالن رو برای کنسرت اماده میکنن..
نمیدونم چجوری ولی اون باشگاه شده بود سالن کنسرت ..
بعد تا حامیمو دیدم جیغ زدم و چون نشسته بود و داشت کاراشو میکرد متوجه من نشد
منم صداش کردم و یکم باهم حرف زدیم و بعد بهش گفتم میتونم بغلت کنم ؟ اونم گفت باشه و منم تو بغلش گریم گرفت ..
شاید تو واقعیت خودمو گول بزنم که اونم ادمه اونم میتونه حرف بزنه و اینا یه چیز عادیه من نباید براشون گریه کنم ..
ولی واقعا گریم گرفته بود که دیدم مامانم داره صدام میزنه از خواب که بیدار شدم دیدم ساعت 4 صبح و دارم گریه میکنم..
ینی انقد واقعی بود باورم شده بود 🥲
گاهی سین کردن و جواب ندادن،
بیاحترامی و بیاهمیتی و اینها نیست،
گاهی میخونی، چند بار هم میخونی،
انقدر بهش فکر میکنی، ولی واقعا نمیدونی
چی باید بگی، حس میکنی هر چی بگی
بدتر میشه...
آیسان ، صرفا رفیقم نیست،
خواهرمه
کسی که توو روزای سخت مثل بقیه آدما که گفتن خودش خوب میشه تنهام نذاشت بلکه همیشه گفت : من کنارتم💗
پناهمِ
کسی که وقتی درا واسم بسته بود ، باهم درای بسته رو باز کردیم :)
کسی که اگه چند سالم همو نبینیم ولی قلبامون پیشه همه🫂🫀
خیلی واسم مهمه ، نیمی از وجودمه🦋
همو نمیشناسیم؛ بلکه همو بلدیم💙🥲
"وَهٌـمٓ!:)✨
خیلیراحتصدفرومیتونین 300 تاییکنین💔🥹
آخ جاننننننننن🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹
300 تایی شدیممممممممم
دیگه چی میخوایم از خدااا ؟؟؟🥹💞😍