"وَهٌـمٓ!:)✨
سر این بابام دعوام کرد ولی تا الان از خانواده مادری هرکی دید کُلی ازم تعریف کردُ خاله هام قربون صدقم
😭😭😭🤍🤍🤍
بابات هم از نزدیک ببینه نظرش عوض میشهههه
"وَهٌـمٓ!:)✨
✨🤍به نام خدا🤍✨ پارت ۱۳ رمان جنگل جیغ🪵🍃 خواب میدیدم ك در کنار خانواده ام هستم ، آنها تحقیرم میکنند
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۱۴ رمان جنگل جیغ🪵🍃
اشک ها باعث میشدن که چشمام بسوزه ..
به سمت در اتاق رفتیم و از روی تُشک بلند شدیم و هرکدوم راهی بخشی از کلبه شدیم که بگردیم .
من سمت آشپزخونه و هال بودم که صدای ضعیف «میو میو» ای شنیدم..
بدنم لرزید و به سرعت ، دنبال صدا گشتم.
به هر طرف که میرفتم صدا دورتر میشد!
احساس میکردم این هم یک تله است.
جنگل متوجه عشق من به لومی شده بود و حالا برای بار سوم ، داشت اون رو از من میدزدید.
ولی کور خونده بود..!
توی این فکرا بودم که صدای بلند آرلا به گوشم رسید.
بلند داد زد:
"امیلی!! امیلی!! اون اینجاس!!!!!"
با سرعت خودم رو به طبقه بالا ، که آرلا بود رسوندم..
با دیدن صحنه رو به روم، اشک تو چشام خشک شد!
خون از بازوی آرلا جاری شده بود.
لومی هم در کنارش زخمی افتاده بود!
باید چیکار میکردم،؟
حالم بد بود و هر لحظه میتونستم بالا بیارم.
به سمت آرلا دویدم و به گوشه دیوار تکیه اش دادم.
لومی رو در آغوش کشیدم و از کلبه بیرون زدم..
دنبال دوایی برای زخم آرلا میگشتم؛
با چندتا گیاه دارویی و چوب، برای بازوش آتل بستم.
لومی زخمی رو روی تخت گذاشتم ، و خسته، سرم رو بین پاهام قرار دادم تا کمی فکر کنم.
نمیدوستم باید چیکار کنم!
این تازه اول سختی هایی بود که جنگل برامون چیده بود!
من توان تحمل این درد هارو نداشتم و مطمئن بودم که از پا در میام.
درست وقتی که فکر میکردم، برای چند لحظه همهچی تموم شد، صدای شکستن ظرفی از طبقه پایین اومد،دیگه نای راه رفتن نداشتم ، ولی هرطور شده باید میرفتم و میفهمیدم که چه اتفاقی افتاده!
دقیقا زمانی که پای زخمی شده از شیشه ام رو، روی زمین گذاشتم تا به سمت طبقه پایین حرکت کنم، دنیا کاملاً سیاه شد و تنها چیزی که میدیدم ، سیاهی مطلق بود.
صدای فریاد آرلا ؛ آخرین چیزی بود که شنیدم.
"وَهٌـمٓ!:)✨
✨🤍به نام خدا🤍✨ پارت ۱۴ رمان جنگل جیغ🪵🍃 اشک ها باعث میشدن که چشمام بسوزه .. به سمت در اتاق رفتیم و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا