"وَهٌـمٓ!:)✨
از این داستانا زیاد دارم😅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"وَهٌـمٓ!:)✨
من افتادم تو استخر داشتم غرق میشدم یه بارم میخواستم مامانمو متقاعد کنم یه پارچه بستم دور گردنم حالا
من با دخترداییم که ۵سال از خودم کوچیکتره داشتیم السا آنا بازی میکردیم🤣(اینقضیهبرمیگردهبهموقعیکهمنپیشدبستانیبودم)
بعد پای من گیر میکنه به شال من از پله های که ۱۰تاس قِل میخورم کلم میره زیر یخچال بیرونیه زنداییمینا حالا دختردایی کوچیکم بچه آروم آروم از پله ها میره پایین منم دارم خفه میشم حدود نیم ساعت چهل دیقه من زیر یخچال بیهوش بودم صورتم کبود خلاصه داییمینا و زنداییمینا منو میکشن بیرون🥰😂
"وَهٌـمٓ!:)✨
من با دخترداییم که ۵سال از خودم کوچیکتره داشتیم السا آنا بازی میکردیم🤣(اینقضیهبرمیگردهبهموقعیکه
بله عزیزان الان یافتم که هممون این حس رو تجربه کردیم😂
"وَهٌـمٓ!:)✨
من با دخترداییم که ۵سال از خودم کوچیکتره داشتیم السا آنا بازی میکردیم🤣(اینقضیهبرمیگردهبهموقعیکه
حالا منی که بچه بودم پنج بار از پله های خونمون قل خوردم رفتم تا پارکینگ
دو بارم داشتم تو استخر غرق می شدم خلاصه دیگه زندگی عالیهههه😂
"وَهٌـمٓ!:)✨
من با دخترداییم که ۵سال از خودم کوچیکتره داشتیم السا آنا بازی میکردیم🤣(اینقضیهبرمیگردهبهموقعیکه
من که یه بار ۴ سالم بود از کلاس زبان برمیگشتم رفتم لامپ راهرو رو روشن پام در رفت کنم از ۱۰ تا پله مث توپ قلقلی افتادم پایین همینجور رو زمین نشسته بودم نه گریه نه هیچی
مامانم از اون بالا داشت میخندید
هعی زندگی
مادرم مادرا قدیم