eitaa logo
"وَهٌـمٓ!:)✨
310 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
406 ویدیو
6 فایل
𝐈 𝐥𝐢𝐯𝐞 𝐟𝐨𝐫 𝐦𝐲𝐬𝐞𝐥𝐟 :)🤍 𝑻𝒉𝒆 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝒉𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 𝒚𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒍𝒍𝒔 𝒎𝒆.🙂💔 𝚂𝚎𝚌𝚛𝚎𝚝: https://daigo.ir/secret/2940193902
مشاهده در ایتا
دانلود
واسه همتون دعا کردم😁✨ ایشالا حاجت روا شید😊❤️
داریم بر میگردیممممم😭😭😭
با اتوبوس داریم میریم خونه که وسایلمون رو جمع کنیم😔❤️‍🩹
همسایه ها این چنل عضو شید بگید ادتون کنم😁❤️ چنلی که باید عضو شید~> @ihaamim_20
بیاین گپ 🎀 خوش میگذره 😏 گپمون محدودیت نداره 🤌🏻 دختر ، پسر ، پیر ، جوون ، ... لینکشم : https://eitaa.com/joinchat/239469844C82657c42cc
"وَهٌـمٓ!:)✨
فعالیت توپی که قولش رو دادم سر جاشه امروز براتون میزارم🤍✨
حالا بهتون میگم که فعالیت توپمون چیه…:) فعالیت توپمون ۹ پارت از رمانی که دارم مینویسم هستش🤍🩸✨
✨🤍به نام خدا🤍✨ پارت 1 رمان جنگل جیغ🪵🍃 در اعماق جنگل جیغ دخترکی تنها بود ك به دلیل مشکلات فراوان از جمله مسائل خانوادگی و آسیب های شدید از طرف دوستان و اطرافیان از خانه فرار کرده بود و به جنگل پناه برده بود. اِمیلی فقط میدوید و نمیدانست به کجا میرود،تا به خودش آمد دید در اعماق جنگل رسیده است و به طرز وحشتناکی گم شده است و در این حال صداهای مخوفی از انتهای جنگل به گوش میرسید٬صدایی مانند جیغ و ناله،صدای زوزه گرگ را در نزدیکیش احساس میکرد و بدنش را میلرزاند. دختر بیچاره تا صبح پلک روی هم نگذاشت تا مبادا حیوان های وحشی به آن حمله کنند و آن را ببلعند٬خستگی زیادی وجود امیلی را فرا گرفته بود،او دو روز بود ك غذا نخورده بود و داشت از گشنگی میمرد؛اما اطرافش را نگاه کرد و دید بسیاری قارچ در آن محل هستند ك میتواند از آنها استفاده کند و غذا درست کند. چندین تا قارچ خوراکی چید و کمی برگ های خوراکی جمع کرد و با آنها غذا درست کرد و خورد. هفته ها میگذشتند و امیلی بیشتر به وضعیت عادت میکرد. او فقط میتوانست دو ساعت در روز بخوابد. امیلی مانند احساس میکرد ك دیگر انسان آزادی نیست’او تبدیل به یکی از اعضای جنگل شده بود و دیگر هیچ وقت نمی توانست از آن جنگل فرار کند… امیلی هر شب حدود ساعت نه تا ده صدای جیغ و ناله میشنید ولی دیگر ترسی نداشت اما خیلی کنجکاو بود بداند ك آن فردی ك جیغ میکشد کیست. مردم شهر میگفتند ك هرکس به آن جنگل برود زنده بیرون نمی آید آنها میگفتند ك جنگل انسان هارا زندانی میکند تا بخشی از او شوند و جنگل را پرورش دهند. امیلی چاره ای نداشت جز اینکه به اسرار این جنگل مرموز پی ببرد و آن انسان های بی گناهی ك در جنگل گیر افتاده اند را نجات دهد…
✨🤍به نام خدا🤍✨ پارت 2 رمان جنگل جیغ🪵🍃 از خواب بیدار شدم… همه جا تاریک بود نمیدونم چقدر خواب بودم ولی احساس میکردم خیلی زیاد خوابیدم… مثلا یک سال اما نه گشنه بودم و نه تشنه احساس میکردم که دیگر نیاز به هیچی ندارم؛نه میتونستم بخندم و نمیتونستم گریه کنم یجوری که انگار دیگه [انسان] نیستم… حس عجیبی بود ولی خب دیگه چاره نداشتم جز تحمل کردنش،آخرین باری که بیدار بودم یادمه یک گربه پیدا کردم و همراهم بود ولی الان نبود یعنی پیش من نبود… چند ساعت گذشته و من بالاخره صدای پیشی رو میشنوم که میگه:«میووو،میوووو.» ولی نه مثل یک گربه ساده یک کوچولو فرق میکنه نمیدونم انگار که اون یک حیوون خاصه همینطور که توی جنگل میچرخیدم یهویی یک صدای وحشتناک مثل جیغ بلند شد این صدا رو از همه طرف میشد شنید یعنی انگار همه جا بود نمیدونم چه طوری بگم ولی خیلی ترسناک بود… گربه هه با این صدا نمیترسید و عین قبل میو میو میکرد ولی من یک ترسی رو توی وجودم احساس میکردم احساس کردم که یک نفر از پشت دستش رو گذاشت روی شونم و گفت:«به هیچ وجه بر نگرد امیلی…» با ترس گفتم:«چرا؟!» گفت:«چون من میگم.» از خودم پرسیدم یعنی اسم من رو از کجا میدونه!! در همون لحظه جواب داد:«همه اسم تورو میدونن» من متعجب برگشتم و نگاهش کردم… اون پسر بود و من میتونستم از توی چشماش بفهمم که اسمش [آرلا] بود:) او زیباترین پسری بود که من تا به حال دیده بودم خیلی زیبا بود. بلند گفت:«مگه نگفتم برنگرد…:/» گفتم:«یادم رفت ببخشید» گفت:«اشکال نداره،اسم من…» قبل اینکه حرفش رو تموم کنه گفتم:«اسم تو آرلا عه…» با تعجب گفت:«از کجا فهمیدی؟!» +از توی چشمات فهمیدم _اوه نههههه تو ، نباید عی واییییی +چی شده؟!تو کی هستی؟! _من برای مراقبت از تو فرستاده شدم،ولی… +ولی چیییییی؟! _تو کم کم داری تبدیل به یک روح میشی و اگر تبدیل به یک روح بشی دیگه به هیچ وجه راه خروج از جنگل رو ندارییی!!!! ترسیده بودم و متوجه شدم که اشک هام داره صورتم رو نوازش میکنه… آرلا بغلم کرد و گفت:«اشکالی نداره باهم درستش میکنیم…»
✨🤍به نام خدا🤍✨ پارت 3 رمان جنگل جیغ🪵🍃 به هیچ وجه دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام حس خوبی داشتم احساس میکردم اون هیچوقت ترکم نمیکنه… همون لحظه گربه ای که پیدا مرده بودم از لای بوته ها پرید بیرون آرلا ترسید و از من پرسید:«ابن گربه مال توعه؟!» +اوهوم…:) _اسمش چیه؟! +اسم نداره!! _یعنی چی که اسم نداره؟!پس من اسمش رو میزارم لومی. +لومی؟!باشه هرچی تو بگی… آرلا خیلی از لومی خوشش اومده بود حتی لومی هم از اسم جدیدش خوشحال بود. نمیدونم چرا ولی یهویی احساس کردم دارم از گشنگی میمیرم؛آرلا با تعجب نگاهم کرد و پرسید:«چی شده؟!گرسنه ای؟!» گفتم:«آره،از کجا فهمیدی؟!» _گفتم که من اینجام تا ازت مراقبت کنم و خب من میتونم همه چیز رو از چشمات بفهمم. +اینارو یک بار گفته بودی…خیلی جالبه آخه منم میتونم از تو چشمای تو همه جیز رو بفهمم. _این اصلا چیز جالبی نیست!! +چرا؟! _یکبار بهت توضیح دادم…:/ +نمیدونم ولی من این حسو دوست دارم:) _راستی تو چطوری سر از اینجا در آوردی؟! +قضیه اش خیلی طولانیه… ماجرا رو برای آرلا تعریف کردم و وسطاش دیدم که دیگه هیچی نمیگه وقتی نگاهش کردم دیدم لومی رو بغل کرده و خوابیده… رفتم و یک برگ بزرگ پیدا کردم و کشیدم روش:) بعدشم چندتا چوب آوردم و یک آتیش درست کردم. چندتا برگ گذاشتم زیر سرم و یک برگ بزرگترم کشیدم روی خودم و دقیقا یادم نیست کی خوابم برد. صبح با صدای آروم آرلا از خواب بیدار شدم و دیدم داره غذا درست میکنه…:) ازش پرسیدم:«چی درست میکنی؟!» _دارم برای تو گوشت گَوَزن درست میکنم… +چرا اون گَوَزن بیچاره رو کشتی؟! _چون باید برای تو غذا درست میکردم که نمیری…راستی یکم اونطرف تر یک چشمه زلال هست میتونی برای اونجا آب بخوری؛هروقت رفتی لومی هم ببر اون بدبختم تشنشه. +باشه،لومیییییییییی!لومیییییییی! صدای لومی رو میشنیدم که با صدای آرومی میگفت:«میووووووووو،میووووووووو» یهو دیدم ی چیزی از جا پرید وقتی رفتم نزدیکش دیدم لومی عه و پاش زخمی شده… جای چنگ زدنای یک گرگ بود،بغلش کردم و رفتم به آرلا نشونش دادم،آرلا چندتا گیاه دارویی پیدا کرد و بست به پای لومی… لومی بیچاره با نهایت توانش جیغ میزد من رفتم تا یکم آب بیارم اول یکم خوردم و بعد هم برای لومی آب بردم ناگهان صدای یک…
✨🤍به نام خدا🤍✨ پارت 4 رمان جنگل جیغ🪵🍃 ناگهان صدای یک جیغ بلند شد این جیغ با جیغ هایی که هروز میشنیدم فرق داشت این جیغ برای درخواست کمک بود…، سریع دویدم به سمت آرلا و به لومی آب دادم نفس نفس میزدم که آرلا گفت:«چی شده امیلی؟؟چرا اینطوری میکنی؟!» گفتم:«صدای صدای صدای..» _وا بگو دیگههههه +صدای جیغ میاد آرلا زد زیر خنده و گفت:«این که طبیعیه:)» +نه نه نههههه این طبیعی نیست این با اون جیغ هایی که هروز میشنویم فرق داره. همینطور داشتم با آرلا بحث میکردم که یهویی دیدم لومی نیست صدای داد زدنش میومد ولی خودش نبود آرلا بلند داد زد:«اونجاس اونجاس،» و بعد دوید سمتش تا بگیرتش با دقت نگاه کردم و‌ دیدم یک روح سیاه لومی رو بغل کرده و داره به سرعت باد میدوعه سرعت من خیلی پایین بود و هیچ فایده ای نداشت…