✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۷ رمان جنگل جیغ🪵🍃
از خواب بیدار شدم و متوجه شدم آرلا و لومی هنوز خوابن برای همین من وقت داشتم که برای لومی هم یک دستبند درست کنم😃
با کلی زحمت از بغل آرلا جدا شدم و رفتم تا برای لومی دستبند درست کنم...
وقتی که کار دستبند ها تموم شد رفتم تا خودم دست جفتشون کنم اول دست آرلا کردم که خیلی به دستش می اومد بعدم برای لومی رو دستش کردم که بیدار شد و کلی با ذوق میو میو کرد...:)🥲
آرلا همچنان خواب بود و من تصمیم گرفتم که صداش کنم
امیلی:(آرلا!!آرلا!! عزیزم بیدار شو ساعت ۳:۰۰ بعد از ظهره):
با کلی قربون صدقه بالاخره بیدارش کردم
چشماش پف کرده بود و هنوز خیلی خسته به نظر میرسید🥱
اما اونکه اینهمه خوابیده بود...
ازش پرسیدم:عزیزم چی شده چرا انقدر خسته ای؟؟
حتی حوصله حرف زدن رو هم نداشت
منم گفتم بزار ببوسمش شاید بهش انرژی بده و حالش بهتر بشه...
بدون اینکه فکر کنم بوسیدمش و اون هم با علاقه به بوسه ادامه داد
حالش واقعا بهتر شد و دوباره بوسیدمش تا کل انرژی قبلیش رو بدست بیاره آرلا اینبار با تمام وجودش لب هایم را میبوسید و عشقش به من کاملا واقعی بود و این منو خوشحال میکرد...🫀✨
کارم که تموم شد دستش رو گرفتم تا بلندش کنم ولی زور اون بیشتر بود و منو کشید پایین و بغلم کرد بعد چشمش به دستبند توی دستش افتاد و با هیجان پرسید: اینو خودت درست کردی؟؟
منم با غرور جواب دادم: معلومه کار منه؟؟
آرلا داشت از ذوق بال در میآورد بعد لومی خودشو تو بغل آرلا جا کرد و دستبند خودش رو هم نشون داد:)
گفتم: تصمیم گرفتم که برای خودمون سه تا دستبند ست درست کنیم که هرجا رفتیم بفهمن ما سه تا دوستیم😄
آرلا گفت: ...
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۸ رمان جنگل جیغ🪵🍃
آرلا گفت: فقط دوست؟؟
گفتم: تو که عشق منی منظورم این نبود که فقط دوستیم منظورم این بود که همیشه باهمیم و هیچوقت همدیگه رو تنها نمیزاریم...🥲
یک نفس راحت کشید و بلند شد
گفتم منو بزار زمین ولی گوش نداد و همچنان سفت بغلم کرده بود و ولم نمیکرد و دوباره شروع به بوسیدنم کرد
و بعدش گزاشتم زمین و رفتیم تا باهم صبحونه بخوریم
برای لومی یک کاسه شیر ریختم و برای خودم و آرلا سوپ کشیدم
آرلا با اشتها کل کاسه رو خورد ولی من همینطور فقط بازی میکردم...
آرلا پرسید: چی شده عزیزم چرا غداتو نمیخوری؟؟
گفتم: چیزی نیست!یک دل درد شدید گرفتم و خیلی عصبی ام ولی دلیلش رو نمیدونم
آرلا کل سوپ رو تف کرد رو صورت لومی و کلی خندید و بعد
گفت: خب این یک چیز عادیه؛ عادت ماهانه دخترا...
قبل اینکه از خجالت سرخ شم آرلا بغلم کرد و گفت باید بیشتر حواسم بهت باشه...
توی این عادت ماهانه روحیت بهم میریزه و کلا یک آدم دیگه میشی🥲
بعدم محکم بغلم کرد و گفت: تا آخر عمرم حواسم بهت هست حتی یک لحظه هم چشم ازت بر نمیدارم...:)
لپام گل انداخته بود و با خجالت گفتم:
تاحالا همچین آدمی مثل تو ندیدم من از بوسیدن و بغل کردم متنفر بودم ولی انگار برای تو فرق داره وقتی تو بغلم میکنی یا میبوسی حس خیلی خوبی میگیرم و حالم خوب میشه...
واقعا مرسی که هستی و تنهام نمیزاری من با تمام وجو...
وسط حرفم شروع به بوسیدن لب هام کرد و نزاشت حرفم رو تموم کنم منم با اشتیاق همراهیش کردم
لب های آرلا خیلی طعم خوبی داشتن
واقعا وقتی میبوسیدمش احساس میکردم تو بهشتم
وقتی از لب های همدیگه سیر شدیم ادامه دادم: با تمام وجود عاشقتم...:)
و قبل اینکه آرلا شروع به حرف زدن کنه گفتم: لب های تو بهترین طعم جهانه
آرلا ادامه داد: تا به حال همچین طعمی نچشیدم و...🌱
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۹ رمان جنگل جیغ🪵🍃
بعد از سال ها گیر افتادن توی جنگل و سختی هایی که پشت سر گذاشتم آرلا واقعا یک معجزه الهی بود...
من و آرلا تصمیم گرفتیم که بیشتر خوش بگذرونیم و باهم وقت بزاریم
پس آرلا دست به کار شد و یک تاب با چوب های درخت درست کرد و به یک شاخه کلفت بست و
گفت: بشین روی تاب...
نشستم روی تاب و انقدر تاب خوردم تا تونستم بیرون جنگل رو هم ببینم
کلی آدم اون بیرون بودن و
فریاد میزدن:(امیلی!! امیلی!!! تولدت مبارک)
و گریه میکردن
من توی این مدت که داخل جنگل بودم یادم رفته بود که من هم تولد دارم و بعد که از تاب پیاده شدم به آرلا موضوع رو گفتم و کلی باهم صحبت کردیم تا متوجه شدیم امروز چه روزی است
آرلا گفت: تو متولد چهارمین روزِ ماه june سال 2000 هستی.
پرسیدم: الان چه سالی هستیم؟؟
آرلا فکر کرد و گفت: وقتی به جنگل اومدی چه سالی بود؟؟
امیلی: فکر کنم سال 2015 بود.
آرلا: (خب الان سال 2019 هستیم؛تو یک سال تنها اینجا بودی و سه سال بقیه اش من همیشه مراقبت بودم...)
آرلا گفت: میخوام با دستای خودم برات یک کلبه بسازم که باهم زندگی کنیم؛لومی هم پیش خودمون نگه میداریم،این رو به عنوان کادو تولد قبول میکنی؟؟؟
من واقعا نمیدونستم چی بگم انقدر ذوق کرده بودم که گفتم:معلومه که قبول میکنم؛ تزئیناتش با من😍
آرلا با خنده قبول کرد و شروع کرد به برداشتن تنه درخت هایی که روی زمین افتاده بود تا شروع کنه...:)