"وَهٌـمٓ!:)✨
✨🤍به نام خدا🤍✨ پارت ۹ رمان جنگل جیغ🪵🍃 بعد از سال ها گیر افتادن توی جنگل و سختی هایی که پشت سر گذاش
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۱۰ رمان جنگل جیغ🪵🍃
تقریبا کار کلبه تموم شده بود و حالا مونده بود
که وسایل خونگیش رو بسازیم؛
با ارلا دست به کار شدیم و اون بهم یاد داد چطور باید درخت رو برش بدم و کمکم کرد یک صندلی برای میز ناهار خوری درست کنیم…
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
حالا دیگه وسایل خونه هم کم کم اماده شدن..
ارلا در حال ساخت تخت خواب دو نفرمون بود و خب زمان خیلی زیادی برد تا کامل کامل درستش کنه،اما خب ارزشش رو داشت
منم داشتم برای شام یک چیزی سر هم میکردم که توی کلبه تقریبا امادمون بخوریم…!
ارلا به سمتم اومد و دستم رو کشید و
گفت:( قراره امشب؛شب فوق العاده ای برات بسازم)
با تعجب پرسیدم:«منظورت چیه؟»
_خودت میفهمی…!😁
و من با یک ذهن پر از فکر بر گشتم سر غذا،از یک نظر ترسیده بودم و از یک نظر خوشحال؛تقریبا متوجه منظور ارلا شده بودم ولی مطمئن نبودم!! من واقعا عاشق ارلا بودم پس فقط باید صبر میکردم…!
یهو یک صدایی تو گوشم
گفت: شامت یخ کرد ؛ به جی فکر میکنی؟؟
از جا پریدم و گفتم: ترسوندیم!! به هیچی🙄
_که اینطور؛خودم الان میفهمم!!
زل زده بود تو چشام تا بفهمه به چی فکر میکنم و یهویی با یک لبخند خیلی شیرین
گفت: پس داری به چیزی که بهت گفتم فکر میکنی و از یک نظر ترسیدی و از یک نظر خوشحالی؛تقریبا حدس زدی،واقعا عاشقمی پس میخوای صبر کنی ببینی چه اتفاقی قراره بیوفته…!
چشام رو بستم و از خجالت سرخ شدم .
شروع کردم به خوردن شامم و یک نگاه به لومی انداختم که داشت دنبال پروانه ها میدویید تا بگیرتشون؛لبخند کوتاهی زدم ولی خیلی زود لبخند از روی لبم محو شد!
[آرلا = _ امیلی = +]
_غذات تموم شد بیا طبقه بالا…
باشه ای گفتم و دوباره با هزار فکر و خیال ادامه غدام رو خوردم .
رفتم طبقه بالا و دیدم آرلا نشسته رو تخت!
پرسیدم:چیزی شده؟؟چرا نخوابیدی؟؟
_خب چون بهت قول یک شب رویایی رو دادم…
رفتم کنارش روی تخت نشستم و
گفتم: آرلا من اصلا الان آمادگی…
متوجه شدم که با بوسیدن لب هام صدام رو خفه کرد…
تند تند لب هام رو میمکید در حدی که احساس میکردم الان کبود میشه و باد میکنه…
من چاره ای جز همراهی کردنش نداشتم پس…
اینم از پارت جدید…:)😁🤌🏻✨
منتظر نظراتتون هستم🧘🏻♀️🌱:
https://daigo.ir/secret/2940193902
#صدف