منسیگارینیستم🗣
نوشتن را ترک کردم. نه مثلِ کسی که ده-بیست سال از زندگیاش را غرق مواد بوده؛ نه. مثلِ کسی که معتادِ یکی-دوسالهی "سیگار بهمن" است. مثلِ کسی که خامی کرده. فکر کرده خماریِ سطحیِ بدردنخورِ چند دقیقهای است و بعدش هم تمام میشود. فکر نمیکرد هوای بارانی توی ریههایش جا نشود یا طفلِ معصومهای پیادهرو عجیب نگاهش کنند یا مادرش با بغض سرسجاده گیر کند بینِ دعا و نفرین یا اگزوز موتورهای گازوئیلی بیشتر به ریشههایش بنشیند تا بوی هِلدارچین. فکر نمیکرد دیگر. نوشتن را دقیقاً مثلِ همین خبطِ دوسالهی بالا ترک کردم. دقیقاً مثلِ "سیگار بهمن". از متنهای بلند بالای "خوانندهی عزیز"، رسیدهام به متنهای نصفِ صفحهایِ "خیلی چیزها به آدمهای شانزده-هفده ساله ربطی ندارد". همانطور که از آهنگهای شجریان، رسیدهام به بُمرانیهای پراکنده بینِ دالبندهای مرحوم. خیلی هم سخت نبود.
منسیگارینیستم🗣
نوشتن را ترک کردم. نه مثلِ کسی که ده-بیست سال از زندگیاش را غرق مواد بوده؛ نه. مثلِ کسی که معتادِ ی
آدم باید درست بنویسد. اگر نشد، هیچ برگهای التماس دعا به هیچ انسانی ندارد. هیچ برگهای مدیون نمیشود. هیچ برگهای حرام نمیشود مگر انسانِ جسم پیچی شده حرامش کند. آدم باید درست بنویسد. اگر نشد، بجای نوشتن، میشود گریه کرد، میشود عصبی شد، میشود داد زد؛ برگه جای خطخطی کردن و هوار کشیدن نیست. آدم واقعیها، باید مسائلشان را توی هوای واقعی حل کنند. هیچ درختی دوست ندارد برای خالی شدنِ خشمِ انسانِ دمدمی مزاج کشته شود. آدم باید بدون سلاح، سپر، هندزفری، کاغذ قلم، آهنگ، آدم، یا هرچیز دیگری با خودش روبهرو شود. دنیا انقدر بیصاحب نشده است که انسانها بخواهند مسائلشان را با خلقاللهِ بدونِ الله حل کنند. والا.
منسیگارینیستم🗣
آدمیزادِ «بلانسبت شما» خر هروقت فهمید کاغذ هم حرمت دارد و جدی! وقتی باید بنویسد که سروته قضیه را نبافد به هم، بلکه باید مثلِ نخ کاموا مرتبش کند، آنوقت با بررسی عواملِ مهمِ دیگری، میتواند دست ببرد به خراب کردن کاغذ. مجدداً والا.
من نوشتنی که بیشتر شبیه تراشیدنِ روح با وسایلِ دندانپزشکی و حرام کردن برگه بود را ترک کردم.
منسیگارینیستم🗣
_
[نوشتن، ارث مشترک ما بود، از مسیر طی شدهی زمان.] زندگانی من تنیده شده است با نوشتن و قلم دست گرفتن و نوشتن دربارهی مسائلی کاملاً انتزاعی که برای ذهنم خیلی بزرگ بودند؛ پس میآمدند مینشستند روی کاغذ و به دنبال کلماتی برای توصیف خودشان میگشتند و من هم شاد از حرکت نظم داده شدهی قلم روی کاغذ، منتظر نگاه میکردم که کلمه بعدی چیست و از شدت شگفت انگیز بودن مصدر 'نوشتن' چشمهایم بسته نمیشد لحظهای؛ تا اینکه قلمم خشکید و ذهنم مثل آبشارهای فصلی از باریدن ایستاد و من ماندم و انبوهی کاغذ و ترسِ از دوباره نوشتن. و بله اینطور بود که در همان سنین خُرد من ترسیدم.
منسیگارینیستم🗣
[نوشتن، ارث مشترک ما بود، از مسیر طی شدهی زمان.] زندگانی من تنیده شده است با نوشتن و قلم دست گرفتن
اگر بخواهم کمی پایم را فراتر بگذارم، شاید -تاکید میکنم! شاید- کمی آن طرفتر در کوچه پس کوچههای زمان، دختری دیگر مثل من، قلم میچرخانده نه به نظم طبیعت بلکه به نظم آشفتهی ذهن انسان -باز هم مثل من- و رویدادهایش با یکسِری آهنگ یا متن شماره گذاری میشدند. و بعد او هم درگیر یک خشکسالی شد. او هم دیگر ننوشت و دیگر آخر هر شب چشم به راه متنی جدید نماند و روایت نکرد از ذهن انسان و آشفته نخوابید از ناتمام ماندن یک تکه از ذهنش و در عوض فقط رها کرد. شاید! من دقیق نمیدانم. دقیق از ریز جزئیات خبر ندارم که برایتان شرح دهم؛ هرچه بود او هم از مسیر طی شده زمان، نوشتن را ارث برده بود.
منسیگارینیستم🗣
اگر بخواهم کمی پایم را فراتر بگذارم، شاید -تاکید میکنم! شاید- کمی آن طرفتر در کوچه پس کوچههای زم
اگر رسمهای جهان را بخواهیم ترسیم کنیم، به الگوهایی ساده دست پیدا خواهیم کرد. مثلاً اینکه سنخیتها علاوه بر اینکه یکدیگر را جذب میکنند، باعث جرقه هم میشوند گاهی. گاهی شما با کسی سنخیت ندارید در آشکار، امّا در نهان در اعماقِ بطنهایِ قلبتان چیزی وجود دارد که حضورش هرچه کمرنگ، امّا هست و مشترک هم هست؛ در رگهایتان جاریست. برای من و شاید ورثه دیگر مشترکاً این عنوان نوشتن بود. و در نهایت اگر کسی را بیابید که ارث مشترکی داشته باشد از زمان، مثل شما و همراه با شما، هر دو مثل سنگهای چخماق عمل خواهید کرد؛ یک برخورد سریع و آنی با جرقهای تلنگرگونه که شما را میکِشد به سیاهچالی از خاطرات که برای من غرق نوشتن شدن بود.
منسیگارینیستم🗣
اگر رسمهای جهان را بخواهیم ترسیم کنیم، به الگوهایی ساده دست پیدا خواهیم کرد. مثلاً اینکه سنخیتها ع
نمیشود آدم ویژگی نداشته باشد، یا رفتاری را عادت به انجامش نداشته باشد و بعد بشود انعکاسش در دیگری؛ البته به جز قاعده عبرت. عبرت یک آینه جداست. دارم راجع به من و ورثه دیگر حرف میزنم که هر کدام فکر میکردیم دیگری، باعث شده دوباره برگردیم به جریان نوشتن یا اصلاً شروع کنیم به نوشتن. که اینطور نیست(البته من اینطور فکر میکنم). ما صرفاً یک شوخی بودیم برای زمان. یک شوخی که یادآوری بود از یک رخداد. یک رخداد که دفن شده بود زیر خاطرات و نوشتن نام داشت. من در ابتدا ناشیانه نوشتم بیقواره مثل دوختِ کج و زشتی که تلاش میکرد فقط باشد و بدوز؛ ولی ورثه دیگر به هنگام شروع محتاط عمل میکرد و ظریف. من نوشتههایم را در دست میگرفتم و بزرگ میکردم تا بالغ شوند و دیگر رهایشان نکردم. رابطه ورثه دیگر با نوشتن را آگاه نیستم ولی من در کشمکش رها کردن این مصدر اعجاب انگیز در سالهای گذشتهی زندگیام، چیزی آموختم و آن این است که اگر نوشتن ارثِ زمانهی من بود، و اگر زمان، ورثهی دیگر را بر سر راهم قرار داد که بازگردم به دنیای جوهرها و کاغذها، پس زندگی، قطعاً اتفاقی نیست. درست میگویم؟!
بیاید و لطف کنید و اگه میخونیدو بدتون میاد، یا خوشتون میاد یا هر حرفی دارید، بیاید و بهم بزنید و منو خوشحال کنید!