توی این روزها که کلاسهای دانشگاه و جلسات مشاورهٔ دانشجویی تعطیله، فرصت خوبیه که بیشتر خونه بمونم. بیشتر از فضای خونهای که بهش اُنس دارم و ساعتهای طولانی تنهایی رو با اون سپری میکنم، لذت ببرم.
خونهای به رنگ قرمز و کرم و سبز که بعضیا به تناقض رنگهای تند اون اعتراض میکنند و بعضیام میپسندند.
اما برای من، خود رنگ یا تناسبشون مهم نیست، بیشتر به تنوع فکر میکنم و به تغییر.
هربار که روزمرگی میاد سراغم، اولین سوژهای که شروع میکنم بهش گیر دادن، فضای خونه و چیدمان اونه و شاید دومینش، محتوای داخل کمدها و کابینتها و بیرون ریختن وسایلی که مدتیه بکار نیومده و بعد هم پرداختن به لباسها و بریدن و دوختن و دستکاری مدلهاشون.
این تغییرات، گاه وسیله طنز و شوخی دوستانِ نزدیکم میشه...
اما برای من حکم یک نیاز رو داره...
و عجیب اینکه هر تغییر کوچیک در محیط بیرونی من، نظم جدیدی به فضای فکری و روانیم میده...
👌 اینها روشهاییه که حال من باهاشون خوب میشه.
و برای شما حتما فرق میکنه. بگردید و با توجه به زندگی شخصی، امکانات و نیازهاتون، چیزهایی پیدا کنید که بهوقت کلافهشدن، روزمرگی و بیحوصلگی، ازش کمک بگیرید برای تغییر فضای ذهنتون...
🏃♂ و چیزِ دیگهای که فکرِ پر ابهام، آشفته و درهم این روزهای منو از پوکیدنِ قریبالوقوع نجات میده، حرکات تند و گاه موزون ورزشیه. چیزی که جسمم رو از پا بندازه تا ذهنم فرصت تخلیه پیدا کنه...
و چقدر برای من جواب میده. وقتی از نفس میافتم و کف زمین رها میشم، جریان استروژن و اندورفین رو درون رگهام حس میکنم و فرحی چسبناک روحم رو لبریز میکنه.
⬅️ از اجتناب بپرهیزید، از بیعملی، از راه دادن به جریان نشخوار فکری، از پا دادن به تنبلی و ساعتها اسکرول فیلم و عکس در فضای مجازی...
مقالات روز روانشناسی یکی از دلایل نوسانات خلقی رو حضور زیاد در سوشال مدیا میدونه. چرا جدی نمیگیریم؟!
✍راضیه
@interior_whisper
چهل ساله و مجرد بود.
گیرافتاده در کمالگرایی رنجآور، سرشار از خودسرزنشگری، حس بد نسبت به بدن و زیبایی، ناتوان برای لذت بردن از زندگی، آلودهٔ خودتنبیهگری افراطی، بیحوصله برای هر زنانگی و ناامید از ارتباط عاطفی با مردها...
انگار خودش رو مجرمی میدید که حق هیچ خوشی و حالِ خوبی رو نداره.
مذهبی بودن هم، بهانهای شده بود تا خودش رو از خیلی از لذات دنیا محروم کنه...
( میگم بهانه، چون میدونم ما آدمها وقتی زندگی کردن رو بلد نیستیم از بعضی گزارههای دینی برای زندگی نکردن استفاده میکنیم)
مهربون نگاش میکردم و هرچی میگفت، گفتم این حس رو تجربه کردم...
براش عجیب اومد، آخرش نتونست حیرتش رو مخفی کنه.
گفتم در محضر آقا هستیم و من مبالغه نمیکنم. تکتک این احساسات منفی ترو تجربه کردم. حداقل اونقدر که بتونم بفهمم چی داری میگی؟
و بعد قدم به قدم، اتفاقی که برای خودم افتاد تا اون حس تلخ رو کنار بذارم و به یک حالِ مثبت تبدیلش کنم، شرح دادم...
گاهی کافیه به آدمها بگی تو تنها کسی نیستی که این احساسات رو داره.
اینجور مواقع گفتن از تجربهٔ زیسته، بیشتر از هزار جمله قصار از کتابها، جواب میده.
البته من باور دارم که علم روانشناسی در واقع بر اساس تجربهٔ هزاران انسان شکل گرفته و پاهاش روی همین زمین خاکیه و انتزاعی و فرازمینی نیست.
وقتی با حال خوب و برق در نگاهش از اتاق بیرون رفت، دعا کردم فقط یک جمله از کل این جلسه براش یادگاری از مشهدالرضا بمونه، همین!
✍راضیه
@interior_whisper
جوونتر که بودم، یکی از چیزایی که ذهنم رو گاهُ بیگاه مشغولِ خودش میکرد، عدالت خدا بود...
وقتایی که کم میاوردم، وقتایی که خودم رو با از ما بهترون، مقایسه میکردم، شاکی میشدم از دست خدایی که تو گوشم خونده بودند، همهش کار خودشه. به هرکی بخواد میده و از هرکی بخواد میگیره...
آخه این چه جور خدایی کردنه؟
اگه مَرده، مادری مثل مادر ایتالله بهجت بهم میداد، بعد ما دوتا رو میبرد تو یه بهشت و جهنم...
اگر اهل حاله، ثروت بیلگیتس رو بهم میداد، بعد میدید اهل شکرگزاری و بخشش هستم یا نه؟
یا که خوشگلی آنجلینا جولی رو بهم میداد و بعد میگفت برو با خودت حال کن و اعتماد به نفس داشته باش...
گاهی هوسِ هوش اینشتین رو میکردم،
گاهی برای استعداد فلسفی بوعلیسینا دلم ضعف میرفت،
گاهی قدرت شعرگویی سهرابسپهری مدهوشم میکرد،
گاهی توان دلبری و غمازیِ مرلینمونرو دلم رو میبرد،
و گاهی معجزه نقاشی بابراس.
آخه این چه جور خدایی کردنه که باید ته خاورمیانه پرآشوب، بدون رضایت، از پدر و مادری که حق انتخابشون رو نداری، یهو بیوفتی وسط این روزگار بدمصبِ پربلا؟
بابا بیخیال! وایستا دنیا من میخوام پیادهشم...
الان که نیم قرن زندگی رو پشت سر گذاشتم، میبینم بیعدالتی وقتیه که به آدما ابزار و امکانات متفاوت بدی و خروجی یکسان بخوای؟
میبینم انگار مقایسهای در کار نیست؟ حریف مسابقهٔ من، خودِ منم...
اومدم تو این دنیا با ظرفیت اولیهای که ژن، تربیت، استعداد و امکاناتم، تعیینش کرده، تا بعد از هفتاد سال زندگی، راضیهای که شدم، با راضیهای که قابلیتِ شدن، داشته، مقایسه بشه...
و این کلی خیالم رو راحت کرد...
درسته هنوز وقتی حالم گرفتهست، دوست دارم غر بزنم که چرا بیشتر بهم ندادی، اما میدونم یکروز میفهمم که بیشتر ریختن توی ظرفی که گنجایش اون محدوده، عینِ بیرحمیه.
و خدا نهایت رحمت و مهربونیه.🌱
✍راضیه
@interior_whisper
Parvaz Homay - ماهان موزیکParvaz Homay - Divaneh Tar Shodam-320 (1).mp3
زمان:
حجم:
11.8M
ترانه: دیوانهتر شدم
خواننده: پرواز همای
عجیبه! بعضی ترانهها، چرا تاثیری اینچنین رو روح و روانت میذاره؟! حتی بدون هیچ تصویر یا رویا یا خاطرهای، با شنیدنش تپش قلبت میره بالا و دلهرهای شیرین به جانت میافته. انگار گرمای حضور معشوق رو چند قدمی خودت حس میکنی!
✍راضیه
@interior_whisper
دوسِت دارم😔
شاید هیچ وقت بهت نگفتم، اما همیشه توی رویاهام، حجمِ کوچیکِ اندام خمیدهت رو بغل کردم و دستای چروک و پر لک و زخمت رو، روی لبام گذاشتم و غرق بوسه کردم.
خدا میدونه چقدر آرزو دارم جلوی پات زانو بزنم و تو، دستای لرزونت رو، روی سرم بذاری و بهم بگی دلت همیشه برام تپیده و همیشه دعای خیرت پشت سرم بوده.
میفهمم، با همه وجود میفهمم که هشتاد سال زندگی درین دنیا، چقدر رنجاور بوده برات.
میدونم که دستِ خودت نبود.
کسی نبود مادری کردن رو بهت یاد بده.
فرزند آخر یک خانواده آشفته و نامنسجم در یک روستای کوچیک... از دست دادن پدر در نوزادی... گیر افتادن مادر جوونت در محاصره میراث خوران همسر... و در نهایت زلزلهٔ هولناک سال ۴۷ و از دست دادن مادر و عزیزانت و آوارگی... گذشتهٔ هر کی بود، کم میآورد.
قصه رنجهات رو هزار بار گفتی. اما من بجای اینکه بفهمم چرا اینگونه مادری کردی، تکرارش و رنجِ مبالغه آمیزش و بارِ منفیِ نهفته در عباراتش، آزارم میداد...
فکر میکردم، وظیفه دارم ترو از انحراف در تصویرسازیهای غلط دربیارم. تصور کردم، وظیفه دارم حجم منفیشدهٔ ذهنت رو بزور دلیل و منطق تغییر بدم. در حالیکه تو، در گفتنِ هیچ کدوم ازونها نیازمند برخورد منطقی و عالمانهٔ من نبودی...
نیازمند سکوت و شنیدن و هزاربار شنیدن و همدلیکردن و تأیید کردنِ حجم دردِ ادراک شدهٔ خودت بودی...
بعدها شاید بیشتر فهمیدمت، اما لایههای عمیق هیجانات منفی کودکانهٔ من و ذهنیتِ ناامن شکل گرفته از سالهای دور، گاهی اجازه پرداختن به این فهم رو به من نمیداد.
برای رسیدن به سلامت روان و حس امنیت، دانشِ اینکه چرا اینجور شد، همیشه همهٔ راهحل نیست.
باید برای نیازهای براورده نشده کودکیم و محبت دریغ شدهٔ از او فکری میکردم...
روانشناسی معجزه زندگی من بود، مطالعه کردم، ساعتها فکر کردم، درمان رفتم و...
تا بتونم کودک رها شده و ترسیده درونم رو در آغوش بگیرم و ببینمش و براش مادری کنم.
شاید امروز که اون کودک توان ابراز نیازهاشو پیدا کرده و دیده شده، بتونه با عشق به چهره فرتوتِ هشتاد سالهْ تو نگاه کنه و از بودنت و اینکه بتونه سالهای باقی عمر رو در کنارت باشه، احساس رضایت کنه.❤️
✍راضیه
@interior_whisper
چقدر خسته بهنظر میومد. بدن درشت و سنگینش رو روی مبل قهوهای دونفره انداخت، نفسی چاق کرد، عرق پیشونیش رو خشک کرد و با صدایی که ظرافتِ صدای زنانه رو نداشت، گفت که سالهاست حالش خوب نیست و سالهاست که با همین حال بد داره زندگی میکنه، الآنم اومده تا تیری تو تاریکی دنیای میانسالیش رها کنه، بدون هیچ امیدی به فردا...
مدتی حرف زدیم. اما حسی به من میگفت، زنانگی بیرنگِ پسِ چهره رنجورش طبیعی نیست.
با سوالات ضمنی به نتیجه نمیرسیدم، مانعی سر راه جوابهای محافظهکارانهش بود...
چارهای نداشتم. این تنها جلسه مشاوره ما بود و وقت اندک...
وقتی داشت از تنهایی و نداشتن دوست و رفیق میگفت، یهو پرسیدم تا حالا تمایلی به رابطهٔ جنسی با همجنس خودت داشتی؟
عمیق نگاهم کرد و بعد از یک مکث طولانی گفت: «من از بدن خودم بیزارم و همیشه ترسیدم از کشش غریبی که به همجنس خودم دارم. همین ترس منو آدمی غیراجتماعی و منزوی کرد.»
میل جنسی که سالهای طولانی بجای ارضا، تبدیل به تابو بشه، قطعا دلیل واضح افسردگیه ...
مابقی جلسه رو میدونستم، بجای پرداختن به نشانههای افسردگی و درمانهای معمول اون، مثل فعالسازی رفتاری، باید روی این گره ذهنی کار کنم.
گفتم: شاید تصور کنی دیره؟ اما تو حق زندگی داری و باورهای فرهنگی آدمهای دور و برت نباید ترو ازین حق محروم کنه و قطعا توی این مسیر نیازمند کمک هستی. معاینات دقیق پزشکی در کنار فرایند رواندرمانی، معلوم میکنه این حس بیزاری نسبت به بدن و جنسیتت (احتمال ترنس بودن)، در کنار گرایش جنسی متفاوت (که برچسب همجنسگرایی را از روی تو برمیداره)، یک مشکل فیزیولوژی هست یا روانشناختی؟
لزوما تغییر جنسیت، اولین راهحل نیست. خط اول درمان اینه که تو از چیزی که هستی راضی بشی و با بدنت آشتی کنی. خیلی پرتکراره که موانعِ روانی، یا موانع قابل درمان هورمونی، سر راه این دوست داشتنِ جنسیتِ خود وجود داشتهباشه.
اما اگر به هزار دلیل و با تشخیص روانپزشکی نشد، نباید در باقی عمر، خودت رو از داشتن یک زندگی مشروع مردانه و لذت زناشویی محروم کنی...
وقتی میرفت، اراده یک تصمیم بزرگ رو توی چهرهش میدیدم...
✍راضیه
@interior_whisper
پادکست مغز زنانه و مغز مردانه-۱.m4a
حجم:
23.5M
سالها قبل استاد تکلیفی برای تهیه یک پادکست روانشناسی داد.
برای منم بهانهای شد که دو کتاب رو مطالعه کنم و تبدیل به پادکستش کنم. البته با ابتداییترین ابزار، یعنی همین گوشی موبایل.
حدود ۲۴ دقیقه ست برای همین هروقت حوصله داشتید موقع انجام فعالیتهای روزانه، گوش کنید. اطلاعات جذابی در مورد مغز زنانه و مغز مردانه داره که خالی از لطف نیست
✍راضیه
@interior_whisper
تو میدونی که من هربار توصیه میکنم به داشتن رابطه با همسالان، خانواده، دوستان و با همه اونهایی که ازشون حال خوب میگیری.
و اینکه هروقت مشکلی پیش بیاد، خودت رو تنها نبین و احساس نکن که باید به تنهایی حلشون کنی، از آدمهای دور و برت کمک بگیر و بخشی از سنگینی بار عواطفت رو بردوش دیگرانی قرار بده که دوستت دارند و از کمک به تو دریغ نمیکنند.
اما این همه قصه زندگی ما نیست.
تو هم ازونور بوم نیوفت دیگه.
گاهی از دست دیگران کاری بر نمیاد.
🌱 یا همراهیشون کمکی به تو نمیکنه.
🌱 یا اونقدر خستهاند، اونقدر درگیر پیچیدگی زندگی خودشون هستند که مجالی برای تو ندارند.
🌱 یا تو قادر به بیان صحیح خواستهت نیستی، پس مجبورشون میکنی در فضای ذهنی خودشون راهنماییت کنند.
🌱 یا اونقدر عجله داری که به دیگران فرصت نمیدی مشکلت رو درست بفهمند.
🌱 یا اونقدر به حضور همیشگی بعضیا عادت کردی که از تنها تصمیم گرفتن برای زندگیت میترسی و این باعث شده کم بیارند.
🌱 و یا بدون توضیح کامل مشکلت توقع میکنی بقیه حالت رو بفهمند.
فراموش نکن که در نهایت مسئولیت زندگی تو با خودته.
دیگران در قبال رفتارها و اشتباهات تو مسئولیتی ندارند.
باید گوشه ذهنت احتمال رنج کشیدن، شکست خوردن، تنها موندن رو درنظر بگیری.
میفهمم رعایت این تعادل چقدر سخته. برای همه ما پیش اومده که از دو سر بوم، مستقلبودن و وابستگی سقوط کنیم.
پس بلند شو رفیق، فردا روز جدیدی آغاز میشه و تو قادری به سمت تعادل حرکت کنی.☺️
✍راضیه
@interior_whisper
سرم رو گذاشتم توی آفتاب ملایمی که از پنجره جنوبی اتاق، تابیده بود روی تخت. شاید گرمای آفتاب کمی دردش رو التیام بده.
ذهنم رفت تا خاطره دلچسبی از کودکی.
🌞 آفتاب زمستونی که از پنجره بزرگِ اتاق قدیمی، فرش کهنه لاکی رو گرم کرده بود.
و دخترک تپلی که به شکم دراز کشیده و دستاشو زیر چونهش زده و پاهاشو توی هوا حرکت میده و غرق خوندن کتابی از افسانههای پادشاهیه. کتابی از یک کتابخونه قدیمی اونور کوچه که هر روز دست در دست بابا از وسط گاراژ بزرگِ تعمیرات ماشین، رد میشه تا برسه بهش و با شوق، کِشوی کوچولوی اسامی کتابهای افسانهای رو بیرون میاره و یک شماره روی کاغذ یادداشت میکنه و به پیرمرد متفکر و مهربون اونور پیشخون میده و با ذوق کتاب کهنه و تاخوردهای که روش گاه عکس دخترکی زیبا و گاه اژدهایی هولناکه، میگیره و با هیجان دست پدر رو میکشه که زودتر بهخونه برگرده و کف زمین ولو بشه و کتاب رو تا تهش ببلعه...
رفتم جلو، دست گرفتم زیر بغلش و از زمین بلندش کردم، پیشنونیم رو چسبوندم به پیشونیش و هر دو با هم چرخیدیم و چرخیدیم... اونقدر که سرم گیج رفت. اونوقت محکم توی بغلم گرفتمش و اونقدر فشردمش که صدای جیغش بلند شد...
ترسیدم مامان بیاد و عصبانی و بیحوصله دعواش کنه.
آروم گذاشتمش زمین و یواش گفتم: «بازم برمیگردم. کتاب بخون و غرق در رویای کودکی، جهانی از جنس افسانه بساز. ایکاش میتونستم بهت بگم بزرگ که بشی دنیا به قشنگی همین رویاهاست.»
ای کاش!
✍راضیه
@interior_whisper
Hesamedin Seraj [BibakMusic.com]Hesamedin Seraj Shabe Asheghane Bi Del 320 .mp3
زمان:
حجم:
9M
شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
شعر : سعدی
خواننده: حسام الدین سراج
به بهانه شب نیمه شعبان، شب زیبای میلاد آقا و سرورمون و تنها دلخوشی شیعه برای تحمل اینهمه رنجِ زیستن درین زمانهٔ پر بلا😔
عیدتون مبارک🌸
@interior_whisper
همیشه مدافع سیستمهای سنجش و مقایسه بودم. فکر میکردم، خوب یکجور عادلانهست دیگه!
اونیکه بیشتر زحمت میکشه باید جایگاه اجتماعی و مالی بهتری داشته باشه.
مثلا کنکور برای من یک روش منطقی و قابل قبول برای سنجش میزان انگیزه و تلاش افراد بود.
شاید چون خودم، خاطرات بدی از کنکور سال۷۲ نداشتم.
تا اینکه رسید به سال کنکور دخترم و
بعدتر که گاه و بیگاه مراجعینی از همین جنس داشتم.
اونوقت بود که دیدم این هیولای بیرحم چه بلایی سر روانِ فرزندان ما در بهترین سالهای عمرشون میاره.
اشکها و اضطرابها و ناامیدیها و خشمها و ... ، ملقمهای از هیجانات این بچههای دوست داشتنی و جذابی بود که بجای شاد زیستن و بجای درگیرشدن با معنای من انسانم، درگیر این معنا میشدند که من دوندهٔ دوی سرعتی هستم که نرسیدن به ته خط، یعنی رسیدن به ته خط بدبختی و حقارت ...
هولناکه😔چه باید کرد؟
نمی دونم...
حداقل کاری که میتونیم برای این بچه بکنیم اینه که بعنوان مادران و پدرانشون، در دل هر خشمی، هر آشفتگی، هر تحریک ناگهانی عصبی، هر اهمالکاری و تنبلی، هر کم آوردن و کنار کشیدنی، حملهٔ بیرحم اضطراب رو ببینیم و درک کنیم و بجای نصیحت و سفارش و توبیخ و سرزنش و تحقیر و حتی تشویق سوگیرانه و ترسیم آینده دکتر، مهندس، وکیل شدن،
فقط و فقط بهشون بگیم:
«هرجای این دنیا، در هر موقعیت و جایگاه با هر میزان موفقیت اجتماعی که باشی برای من کافی هستی...
من فقط آرزو دارم ترو آرام و خوشنود ببینم و تلاش میکنم نسخهٔ آرزوهای خودم رو برای تو نپیچم.
و اگر گاهی فکر میکنم چیزی که باعث حال خوب من میشه، ممکنه برای تو هم رضایت بیاره و حرفی میزنم که میرنجی، یا حجم اضطرابت رو بیشتر میکنه،
منو ببخش! من در دنیای ذهنی خودم، دارم مادری میکنم، شاید بلد نیستم، پس
منو ببخش!»
✍راضیه
@interior_whisper
یکی از سختترین اتفاقات اتاق درمان، برخورد با مراجعیست که با خیانت همسرش مواجه شده.
شاید نشه تشخیص داد که سوگ از دست دادن همسر سختتره یا سوگ از دستدادن اعتماد به عشق و وفاداری؟
و من میگم که سوگ اعتماد...
تو بعنوان مشاور، باید جلسات طولانی زیادی رو در سکوت فقط بشنوی...
نباید حتی بخودت اجازه بدی که بهش بگی:
- درکت میکنم.
- صبور باش.
- تو تنها خیانتدیده نیستی.
- زمان که بگذره دردت کمتر میشه.
- بخاطر فرزندانت کوتاه بیا.
- به اجر اخروی و معنویِ صبر بر بلا، فکر کن.
تو باید با احساس خشم، اندوه، انزجار، یأس و ترس او همدلی کنی...
و بهش بگی که میتونی ازین قصه نگذری و حق داری که بخوای طلاق بگیری.
حق داری برای برگشت به زندگی مشترک، شرایطی قرار بدی.
حق داری تعهد به وفاداری و جبران گذشته بگیری.
اما نباید، بدون اعتماد درین زندگی باقی بمونی.
نباید مقصر این بیوفایی رو خودت بدونی (به فرض وجود هزار اشتباه از جانب تو، او حق خیانت نداشت.)
تو زمانی باید به این زندگی برگردی که بدونی در توانت هست که مابقی عمر رو در کنار او، با آرامش و امنیت و اعتماد سپری کنی.
(زندگی در بیاعتمادی بدتر از مردن در تنهاییه...)
پس باید به این وضع سر و سامون بدی. نه با گریه، دعوا، ناسزا، توهین و آسیب بخود یا دیگری...
بلکه با جرأتی که منطقِ عشق، منطقِ اصالت یک خانواده سالم، به تو میده...
و فراموش نکن، تنها زمانی میتونی بزرگمنشانه و پر غرور از خطا و اشتباه دیگری بگذری که اول خودت رو اونقدر ارزشمند بدونی که هیچکس حق توهین و جسارت به شخصیت انسانی ترو نداشته باشه...
تنها در چنین جایگاهی، میتونی آدمها رو بخاطر اشتباهاتی که بابتش عذرخواهی کردند و قول به جبران و عدم تکرار دادند، ببخشی و مابقی سالهای زندگی مشترک رو در امنیتِ باوری که بخودت پیدا کردی، زندگی کنی...
✍راضیه
@interior_whisper