گاهی حالم که بد میشه، میفهمم کودک آسیبدیده درونم دلش میخواد غر بزنه، انگار به نوازش من نیاز داره...
مثلا این روزها میشنوم که بهم میگه میترسم...
از آینده مبهم، از گیج شدن، ازینکه نمیدونم چی پیش میاد...
میدونم دلش بغل میخواد. میخواد که بهش بگم دوستش دارم، بگم که ازش راضیام. بگم که خیلی چیزا توی این دنیا تقصیر تو نیست. بگم بهاندازه ظرفیتت، سهمی که از ژن و تربیت بردی، به اندازه استعداد و امکاناتی که داشتی، تلاش کردی.
اگر جایی کم آوردی، تنبلی کردی، عجله کردی، بازیگوشی کردی، لجبازی کردی، مال اینه که آدمی و مسیر آدمیت همین تجربههاست. فقط بدون برام عزیزی و دوست داشتنی. تو همون ظرفیت انسانی هستی که من بهش نیاز دارم.
نشاطت، آرزوهات، بازیگوشیهات، زود فراموش کردنات، کنار اومدنات، شوقت برای تغییر و... همه اینا به من انرژی میده و درین میانهسالی گاه سخت و رنجآور، برای رفتن و رشد و حرکت، ترغیبم میکنه...
پذیرش خود یعنی خودتون رو به عنوان مجموعهای از نقاط ضعف و قوت، مجموعهای از مشکلات و امکانات، مجموعهای از کارهای نادرست و درست، بپذیرید... دست از گیر کردن در گذشته، هرچند سالی که ازون سپری شده، بردارید و برای آینده پیشرو فکری بکنید و کاری رو از همین لحظه، دقیقا همین الان شروع کنید.
حتی به اندازه یک بلند شدن، دعوت خودتون به چای و شکلات، برداشتن یک کاغذ و قلم و آغاز یک مرحله جدید از خودشناسی و مسیر شناسی...
✍راضیه
@interior_whisper
امروز وقتی سوار ماشین جدید شدم دوباره همون اضطراب آشنا اومد سراغم.
به خودم گفتم اینجوری نمیشه من 20 ساله رانندگی میکنم و تقریبا هیچ وقت جز مواقعی که ماشینی رو برای بار اول میشینم دچار این اضطراب نمیشم. بخشی ازون طبیعیه چون هر ماشینی قلق خودش رو داره و تا میزان گاز و ترمز دستت بیاد زمان میبره.
اما برای من از حد طبیعی گذشته بود.
تو مسیر حرم، موسیقی رو قطع کردم و دنبال دلیل این قصه گشتم.
یادم اومد. اولین ماشینم یک پراید هاچبک قدیمی بود و من مسیر کوتاه پنج دقیقهای خونه تا شرکت رو باهاش میرفتم. بعد از چند ماه که از اوایل رانندگی من گذشت، محیط کارم عوض شد و من مجبور بود برای رفتن به کارخونه از غرب برم شرق تهران اونم توی اتوبان شلوغ و پرترافیک آزادگان که همیشه پر از خودروهای سنگین و باری بود.
اولین روزِ کاری، همسرم گفت، بهتره با این پراید نری، با سمند برو که مطمئنتره.
هنوز وحشت اون روز یادمه.😢
وسط اتوبان ماشین خاموش شد و من نمیتونستم از شدت اضطراب دوباره روشنش کنم.
☘شاید یک هفته نگذشته بود که نود درصد نگرانی من فروکش کرد و سرانجام همون اتوبان و همون مسیر طولانی و خستهکننده، منو به یک اعتماد به نفس بالا توی رانندگی رسوند.
اما انگار هربار قراره ماشین جدیدی رو برونم، هیجان منفی اون اتفاق عجیب از آچمز شدن وسط اتوبان برمیگرده.
من میتونستم اون روز برای همیشه رانندگی رو کنار بذارم و با سرویس کارخونه برم سرکار...
اما وقتی سمند رو روشنش کردم، در حالیکه حس میکردم زیر نگاه تحقیرآمیز رانندههایی که با تمسخر و بوقممتد از کنارم رد میشن، لِه میشم، به خودم گفتم. راضیه تو حق نداری الان کم بیاری...
امروز وقتی این خاطرات برام زنده شد و با علت ترسم روبرو شدم، دیدم این فقط یک خاطرهست و دلیلی نداره این هیجان منفی رو هنوز نگهش دارم.
دوباره موسیقی رو روشن کردم و از رانندگی با ماشین جدید لذت بردم...
✍راضیه
@interior_whisper
مادری برای مشاوره یک جلسهای حرم پیشم اومد، با شکایت از فرزند دختر و پسرش با دو اخلاق کاملا متفاوت...
♦️پسر بزرگم هیچ دوستی نداره، بجز خونه و دانشگاه جایی نمیره، یکبار در گرفتن گواهینامه رد شده و دیگه حاضر به ادامه نیست. حتی برای تفریح با ما بیرون نمیاد و با فامیل ارتباطی نداره. به طرز وسواسی منظم و تمیزه. حاضر نیست برای خرید بازار بره. هر لباسی که ما براش انتخاب کنیم میپوشه.
♦️ اما دختر کوچیکم کاملا برعکس، پرخاشگر، عصبی، لجباز، ولخرج، از موندن تو خونه فراری، شلخته...
🌿اینکه فرزندان ما تبدیل به چه نسخهای از خودشون بشن، تحت تاثیر عموما دو عامل ژنتیک و تربیت هست.
دلیل تفاوت دو فرزند در یک خانواده حتی با وجود تربیت همزمان، ممکنه در تفاوت خُلق و خوی اونها باشه که از پدر و مادر یا اجدادشون به ارث میبرند.
مثلا همین مادر رو درنظر بگیرید که در جریان گفتگو متوجه شدم همیشه در حال خدمترسانی به خانواده در همه جزییات بوده و بخاطر نگرانیهای بیش از حدش اجازه هیچ استقلالی رو به اونها نمیداده و مدام در حال تذکر اخلاقی، قانونی و انتقال ترسهاش از قضاوت و حرف مردم به بچههاش بوده.
پسر بزرگش با خُلق (سبک مقابلهای) اجتنابی، تبدیل به جوانی بیدست و پا، محتاط، وابسته، دوریگزین و ناتوان در برقراری ارتباط با جمع شده...
و دخترش با سبک مقابلهای جبران و تلافی، تبدیل به نوجوانی پرخاشگر، عصبی، پنهانکار، لجباز، استقلالطلب و فراری از خانواده شده...
اما هر دوی اینها رو مادری کنترلگر، کمالگرا، سختگیر، حساس به قضاوت دیگران و درگیر با نقش مادری و البته مضطرب و بیاعتماد، تربیت کرده...
✍راضیه
@interior_whisper
سالها قبل، مدتی مسئول پیادهسازی سیستمهای مدیریت کیفیت توی کارخونه بودم. یک مشاور ISOداشتیم که بسیار انسان فرهیخته و جالبی بود. یادمه یه بار که قرار شد برای تسریع در کارها، جمعه بریم سرکار، ایشون عذرخواهی کرد و گفت من ده ساله پدرم فوت کرده و من هر صبح جمعه مادرم رو میبرم سرمزار پدرم.
اونروز داشتن یک استمرار دهساله برای یک عمل زیبا، بهنظرم خیلی قابل احترام و ستودنی اومد.
امروز که در کتابهای مختلف دنبال کشف روان انسان هستم، بسیار پرتکرار به اهمیت داشتن عادت و روتین روزانه برمیخورم. عادتهای سالم، بهتون حسِ توانایی و تحمل فشار و باور به شدنی بودن یه کار، میده، انگار اراده سازه...
در ترک عادتهای غلط و اشتباه، بهترین راه حل، جایگزین کردن یک عادت سالمه...
مثلا شاید غیرممکن به نظر برسه که برای رژیم گرفتن، مدتهای طولانی از خوردن یک خوراکی لذیذ خودداری کنی، اما شاید بشه اینجوری تغییرش داد که هر وقت چشمت به شیرینی میوفته، شروع کنی به زمزمه یکشعر، یک ذکر یا انجام یک حرکت ورزشی ثابت که شرطیت کنه و تبدیل به عادت بشه. اونوقت هرجا شیرینی میبینی اون عادت جدید، ذهنت رو از رنج نخوردن شیرینی رها میکنه...
سعی کنید برای خودتون و فرزندان کوچکیتون یک عادت روزانه ایجاد کنید، ولو خیلی کوتاه مثل مسواک زدن، خوردن یک لیوان شیر، پنج دقیقه نرمش صبحگاهی، دوخط نوشتن وقایع روزانه موقع خواب، یکدقیقه نوشتن برنامههای روزانه هنگام صبح...
🌿دانشمند علوم رفتاری معتقدند، این عادتهای کوچیک معجزه میکنند.
✍راضیه
@interior_whisper
مراجع امروز از افکار آزاردهندهای که تمام فضای ذهنش رو پر کرده بود میگفت...
افکاری که همه ما تجربهش کردیم یا از زبون دیگران شنیدیم. مثلا:
- به دلم افتاد قراره اتفاق بدی پیش بیاد...
- امروز روز بدبیاری منه...
- فلان نشونه بهم میگه، اینکار شگون نداره...
- زیاد نخند، بعدش باید گریه کنی...
- بابت داشتن چیزی خیلی ذوق نکن، از دستش میدی...
- از هر چی بدم میاد به سرم میاد...
اینو قاطعانه میگم افکار تو هیچ تاثیری بر حوادث بیرون نداره، هیچ قدرت خیالی یا انرژی جادویی نداره...
تنها تاثیرش، روی خودته. قدرت اینو داره که حالت رو خوب یا بد کنه. روی برداشتت از حوادث اثر میذاره. ناخواسته به کاری وادارت میکنه...
اما پس چرا من کلی خاطره دارم از تحقق این افکار منفی؟
چون من هزاران باری که خندیدم و بعدش گریه نکردم. هزاران باری که نشونه بدشگونی رو دیدم و اتفاق بدی نیوفتاد. هزار باری که که ذوق چیزی رو داشتم و از دستش ندادم یا از چیزی بدم اومد و به سرم نیومد، رو بخاطر نمیارم...
بار هیجانیش، اونقدر شدید نبوده که توی حافظهٔ من ذخیره بشه. اصلا متوجهش نشدم و از کنارش بیتوجه عبور کردم...
اما در عوض محرومیت و از دست دادن و شکست، بار عاطفی شدیدی داره و فقط اونها رو به یاد میارم...
این افکار غیرواقعی و جادویی به زندگی و آرامشت لطمه میزنه. مانع لذت بردن از داشتههات میشه، باورهای خرافی ایجاد میکنه و حتی روی روابط اجتماعیت اثر میذاره...
بعد ازین مراقب نگرانیهایی که افکارت به دلت میندازه باش و اجازه نده مانع یک کار درست یا باعث یک کار غلط بشه...
✍راضیه
@interior_whisper
این هفته، هفته شلوغی بود. پر از کار، کلاس، تدریس، مشاوره و ...
امروز فرصتی شد که بشینم و کمی به خودم توجه کنم.
یادم میاد سالهای زیادی از جوونی من در حسرت این گذشت که چرا مثل فلانی فعال اجتماعی نیستم.
یا مثل فلانی مدارج عالی دانشگاهی ندارم.
یا مثل فلانی اونقدر جسور نیستم که توی محیط مردونه شغلم بهترین بشم.
یا مثل فلانی اونقدر روابط اجتماعی وسیعی ندارم که هرجا میرم همه منو بشناسند.
چرا چرا اونقدر آدم مهم و شاخصی نیستم...
امروز در کنج تنهایی این خونه امن که سالها خاطرات عزیزی رو توی خودش ساخته، فقط دلم میخواد حالم با خودم خوب باشه. برای خودم کافی باشم. فراغتی برای رسیدگی به دوست داشتنیهام پیدا کنم.
دلم تنگ شده برای نقاشی، برای گلدوزی، برای پرسه زدن لابلای کتابهای کتابخونه...
توی زندگی به بعضی ازون چیزهایی که حسرتش رو داشتم رسیدم و به خیلی هم نرسیدم. اما امروز هردوی اونها برای من تبدیل شدند به خاطرات، همراه یک ایکاش ریز پس هر خاطره که چرا اجازه دادم مثل دیگران شدن رویاهای منو بسازه و حسرت چیزی رو بخورم که برای اون ساخته نشده بودم یا اینکه برای رسیدن بهش فقط تلاشی بدون شتاب و بدون ترس، نیاز داشتم...
مسیر موفقیت من منحصر بفرده، مثل شخصیت، داشتهها، امکانات و محیط من که منحصر به منه و شبیه هیچکس نیست... مثل دیگران شدن آفت این مسیره، اضطراب سریع رسیدن، ترمز ارادهست...
چقدر نگران نسل امروزم که مثل نسل من حسرتهاشون در چهارتا آدم موفق دور و برشون خلاصه نمیشه و به وسعت میلیونها نمایش گاها کاذب موفقیت در کل کره خاکه😞
✍راضیه
@interior_whisper
حالش خوب نبود...
گفت که سالهاست احساس ناتوانی داره، کارها رو نیمه رها میکنه، از چیزی که هست راضی نیست، از خانم خانهدار بودن، از آشپزی و بچهداری خسته شده، احساس بیفایده بودن میکنه...
گفت که از لیسانسش استفادهای نمیکنه، علاقمند داشتن شغل یا ادامه تحصیله، ولی همسرش همراهی نمیکنه...
☘ دوتا گام هست پیشروی خانومهایی که در طی سالهای زیاد زندگی، این رنج بیفایده بودن رو تحمل میکنند (که متاسفانه تعدادشون کمنیست 😢)
🔺اول رسیدن به درک متفاوتی از اونچه که هستی و تلاش برای بخاطر آوردن و تمرکز روی دستاوردها و داشتهها و لذت بردن از امروز و پیدا کردن معنایی برای همین زندگی که مشغولشی...
🔺دوم آغاز به قدمزدن در مسیری که سالهاست آرزو داری به اون تبدیل بشی...
اما چرا برداشتن گام دوم اینقدر سخته؟ شاید بخاطر اینه که گام اول رو فراموش میکنیم یا بیاهمیت میدونیم...
چرا که رضایت از چیزی که الان هستی:
- حسرت از دست دادن عمری که گذشت رو ازت میگیره.
- ترس از آینده مبهم و کمی فرصت باقی مونده رو کاهش میده...
- مانع حرص و عجله برای تغییر شرایط در زمان کوتاه میشه...
- بهت اجازه میده از تجربههای مثبت گذشته برای رسیدن به آرزوهات استفاده کنی...
- بهت امید میده مسیر رسیدن به آرزوها اونقدر پیچیده نیست که از عهدهش برنیای...
- تمرینیه که بهت یاد میده در مسیر جدید، توانایی دیدن دستآوردهات رو داشته باشی...
✍راضیه
@interior_whisper
امروز فکرم بشدت درگیر اتفاقی احتمالی شده بود که ممکن بود رخ بده و شاید با وقوعش میتونست آینده منو مبهم کنه...
تا ته خط یک سناریوی دردناک رو تخیل میکردم...
🔥حکایت زخمی که باهاش ور میری و از سوزش اون لذت میبری. یکجور مازوخیسم که همه ما گاهی درگیرش میشیم و برای بعضی تبدیل به عادتی پرتکرار میشه...
وقتی بخودم اومدم که دیدم دهها سناریو نوشتم و برای هر کدوم مرثیهای خوندم.
منی که همیشه در حال تمرین دادن به مراجعینم هستم برای فرار از مشغله افکار مزاحم، افتاده بودم توی دام یک فکر آزاردهنده...
☘ شروع کردم به جایگزینی افکار مثبت
به خودم گفتم، راضیه! در طی سالهای عمر چقدر تجربه داری:
🔺از اتفاق هولناکی که تصورش کردی و هیچ وقت رخ نداد.
🔺یا رخ داد و اصلا به اون هولناکی که تخیل میکردی نبود.
🔺یا هولناک بود ولی تونستی ازش به سلامت بیرون بیای.
🔺یا آسیب دیدی، اما امروز از دل اون آسیب، به تجربهای گرانبها رسیدی که بهش افتخار میکنی و اقرار میکنی ارزشش رو داشت.
(و برای هر کدوم مصادیقش رو بخاطر آوردم.)
پس با اینهمه تجربه زیسته چرا باید امروز بابت اتفاقی که هنوز نیوفتاده،
اگرهم بیوفته ممکنه آسیبزا نباشه،
اگرهم باشه ممکنه باعث رشدت بشه و یا حتی جبرانی ده برابر شیرینتر ازون آسیب بهمراهش باشه، نگران باشی؟!
یهو یاد این شعر عجیب افتادم:
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو، بیباکتر از شیرم
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر
💦 این افکار مثل جریانی خنک و پرنشاط، منو به آرامشی عجیب فرو برد و حس کردم دیگه نگران اون اتفاق مبهم نیستم...
✍راضیه
@interior_whisper
حدود 80 سالش بود. به زحمت از پلههای مرکز بالا اومده بود و نفس نفس میزد.
گفت: به میل خودم نیومدم، چند روز پیش، بعداز سالها، خواهرم رو سر مزار مادرم دیدم و یک کم درددل کردم و اونم برام وقت مشاوره گرفت و گفت بهتره بیام اینجا...
گفتم: خوب حالا که اینجایید، با منم مثل خواهرتون درد دل کنید...
دهساله که دو تا جن زن و مرد مزاحم زندگی من شدند. همه جا رو کثیف و آلوده میکنند. غذامو و همه بدنم رو نجس میکنند.
شبها تهدیدم میکنند که چشمهامو ببندم و بخوابم، اما من تا صبح بیدارم و مراقبم که اذیتم نکنند...
حرف زدیم یک ساعت تموم. از قصه زندگیش پرسیدم و از تنهاییش گفت.
از خانوادهای که ترکش کردند.
همسری که پنجاه سال پیش، به مرگی دردناک، رفت.
از فقر و نداری و بزرگ کردن سه فرزند.
از مشکلات پسر و دخترش، که دغدغه امروزش شده بود.
بچههایی که حتی اجازه نمیدادند در مورد همنشینهای جنش حرف بزنه...
و تو در مسیرِ داستان یک زندگی، تموم شدن تدریجی ظرفیت رنج رو میدیدی.
ذهنی که خلق میکرد...
این دو موجود شاید وسیلهای بودند برای ادامه زندگی در رنج، چیزی که بهش عادت کرده بود. خلق روشی که نه او رو مقصر میکرد و نه همسر و فرزندانش رو...
در نگاه تشخیصی یک اختلال شدید پارانوئید- اسکیزوفرنی داشت.
اما در نگاه فراتشخیصی، این سطح از توهم، حاصل زندگیِ سختِ زنی با تابآوری پایین، حساسیت بالا، سختی شناختی، نداشتن روابطی امن با دیگران، نداشتن حمایت عاطفی و اجتماعی، نداشتن هیجانات مثبتِ لذت بخش، بود...
همونطور که حدس میزدم حاضر نبود روانپزشک بره و دارو مصرف کنه، حاضر نبود از خونه بیرون بیاد و روابط با آدمها رو تجربه کنه، توی سن ۸۰ سالگی دیگه قادر نبود هیچ هیجان مثبتی رو تجربه کنه، حاضر نبود به جلسات درمان ادامه بده، همراهی نداشت که از اونها کمک بگیرم، حتی خواهرش که براش وقت گرفته بود...
تنها راهی که به ذهنم رسید برای ساختن مشغلهای که کمکش کنه، این بود که بگم: «داستان زندگیتون اونقدر تاثیرگذار و دارای کشش هست که ازتون میخوام، سعی کنید بنویسیدش یا حداقل ضبطش کنید.
من دوست دارم ساعتها پای داستان شما بشینم و میدونم برای خیلیها شگفتانگیزه»
توی فکر رفت شاید براش عجیب بود قصههایی که اطرافیانش مایل به شنیدن نبودند، این قدر به نظر من شنیدنی میومد.
فقط تونستم همین قول رو ازش بگیرم و میدونم شاید دیگه نبینمش... اما عمیقا آرزو دارم یکروز کسی توی زندگیش بیاد که بتونه قصههای دردناکش رو بشنوه و تنهاییش رو پر کنه، شاید اینجوری نیازی به همنشینی جنها نباشه...
✍راضیه
@interior_whisper
چگونه تحمل کنم...
رفتنت، باریست بر دوشم، به سنگینی غمهای تاریخ...
هر روز که میدیدمت و صدای دلنشینت را میشنیدم، حس زندگی چون خنکای فرحناک سحرگاه، در رگهایم میدوید.
تو برای من نشانه بودی...
نشانه عشقی که زمین را به ملکوت پیوند میزد و مرا -پدر خاک را- به مالکیت همه هستی میرساند...
منِ من در تو گم شد و از تزویج ما، خلیفهالله ظهور پیدا کرد...
آنروز که مالک هم شدیم زمین فخر فروخت به آسمان و امروز دیدم ذرات خاک، غباری شدند پراکنده از شرم حضور...
بانوی من، بمان برای علی که علی خیبر را به امید دیدن لبخند رضایت تو برمیکند و عدو را به شجاعت تحسین تو بر خاک میکشد...
اگر میماندی، به امید دیدار روی زیبایت و شنیدن انعکاس دلنشین صدایت، در چاههای مدینه درددل نمیکردم...
تنهاتر از علی کیست؟ و بیوفاتر از دنیا کجاست؟ که همه هستی را یکبار به من پیشکش کرد و باز از کفم ربود...
اگر همنشین فاطمه نباشی، درد زیستن بدون فاطمه را نخواهی چشید...
✍راضیه
@interior_whisper
درازای عمر رو میشه شمرد، اما عرض عمر، کیفیت سالهای رفتهست...
و اون چیزی که در ادامه مسیر باقی میمونه، حال خوب ناشی ازین کیفیته...
من و تو!
سی سال در کنار هم و باهم، زندگی کردیم و درین سالهای به شماره طولانی، لحظاتِ توأم نشاط و رنج رو تجربه کردیم. در کنار هم رشد کردیم و آموختیم...
روزهایی بود که به تعارض میرسیدیم، گاهی تفاوت شخصیت، تربیت و تجربههای زیستهمون، ما رو گوشه رینگ مشکلات قرار میداد، مشکلاتی که برای حلشون تنها و بیتجربه بودیم...
اما از همه این معرکهها عبور کردیم... پشت به پشت هم دادیم و کلبه پر مهر زندگیمون رو ساختیم...
و امروز من بهترین حس همه این سالها رو هدیه میکنم به تو که مرد میدان بودی و از بنبستها نترسیدی و از دل هر شکست، پلی زدی به موفقیتهای بیش از پیش...
سالگرد ازدواج، سالگرد یک انتخابه.
بیشتر از هر مناسبتی بهش بها بدید...
✍راضیه
@interior_whisper
سر کلاس در مورد روشهای تقویتِ رفتار صحبت میکردیم و اینکه بهترین روشِ پاداشدادن اینه که نظمی توی اون نباشه. مثلا یکبار بعد از یک نمره ۲۰، دفعه دیگه بعد از سومین نمره ۲۰، بعدی پنجمین و بعدی دومین نمره ۲۰ ...
یکی از دانشجوها پرسید این عدم شفافیت، بچه رو کلافه و اذیت نمیکنه؟
از جهتی این بهترین روش تقویت بود، چون خاموشی رفتار دیر اتفاق میافتاد، یعنی کودک به انتظارِ گرفتن جایزه، ممکن بود بارها نگرفتن جایزه رو تحمل کنه و بیانگیزه نشه...
اما از زاویه احتمال آزار روانی کودک ذهنم درگیر شد.
(اینجور درگیری ذهن برای من موهبتیه که هم باعث رشدم شده و هم جایگزینی بوده برای رهایی از افکار منفیِ احتمالی)
خلاصه! این ابهام، آیا تولید سردرگمی نمیکنه؟ آیا داشتن انتظارِ نامعلوم برای پاداش، مؤثره یا آزاردهنده؟
یادم اومد که ذهن من همیشه با مقوله تحمل ابهام مشغول بوده.
آیا این روش، قدرت تحمل ابهام رو بالا نمیبره؟
اینکه ما یاد بگیریم قرار نیست بدونیم کی و کجا عملِ ما به نتیجه میرسه یا پاداش میگیریم و دیده میشیم؟
شاید این کمک کنه ما از تلاش برای رسیدن به نتیجهای قطعی، تمایل پیدا کنیم به تلاش برای انجامِ مسئولانهٔ عمل...
اما اینکه آدمهای قابل اعتماد و امن زندگیِمن، یعنی والدینم، اینو بهم یاد بدن، خوبیش اینه که انتظار برام یک مقوله شیرین میشه. اعتمادم به دیگران بهبود پیدا میکنه... تهِ ذهنم هست که تلاشِ من بلاخره نتیجه میده، ممکنه مدتی دیده نشم، شکست بخورم، تایید نگیرم، اما اگر به تلاش ادامه بدم، بلاخره موفقیت و دیدهشدن میاد سراغم...
چرا که در کودکی همیشه همینطور بوده، شده ده بار ۲۰ گرفتم و از جایزه خبری نبوده، اما همیشه میدونستم که توی این، رازی هست و یکروز مامان، بلاخره جایزه منو میده...
✍راضیه
@interior_whisper