دیشب، شب فوق العادهای بود.
استاد چندین سوال مختلف از معنای عمیق آیات قرآن پرسیده بودند و من که ذهنم سخت کنجکاو پیدا کردن جوابها شده بود، مشغول جستجو و مطالعه و تفکر شدم.
با وجود همهٔ خستگی و چشمهایی که گاه و بیگاه سنگینی میکرد، اما هیجان کشف جواب، اجازه خوابیدن بهم نمیداد.
که نهایتا خواب غالب شد و دمدمای سحر، یخزده و با بدنی کوفته از درد، خودمو روی فرش پذیرایی دیدم.
و متحیر اینکه دیشب چی باعث شده بود که با وجود نیاز شدید به خواب، تلاش کنم دقیقهای بیشتر بیدار بمونم.
🌱شاید یک وسوسه بود، یکهوس برای دونستن!
🌱شاید یک نیاز بود، نیازی که مدتها از خودم دریغش کرده بودم!
🌱شاید یک حیرت و شگفتی بود که رسیدن به جواب بهش دامن میزد!
🌱شاید نتیجه پرسشهای درستی بود که ایجاد کنجکاوی و شوق رسیدن به جواب میکرد!
هرچه که بود مزهٔ شیرین و لطیف این غور در فضای عقل و وحی، دلچسب و بهیادموندنی بود و خدا میدونه کی دوباره چنین حالِ خوشی نصیبم بشه؟!🥺
✍راضیه
@interior_whisper
سختترین لحظات زندگی، برای من، لحظاتیه که با یک ابهامی عظیم مواجه میشم و نمیدونم که چه باید بکنم؟
یک قفل شدن ذهن از تصمیمگیری. هیجانی از جنس حیرت که اجازه هر اثرگذاری رو ازت میگیره.
فقط یک مشاهدهگری...
مثل این میمونه که از کوهی بلند، جریان پرشتاب بهمن رو میبینی که با سرعتی غریب به تو نزدیک میشه و پای تو از حرکت قفل میشه و زبان تو از فریاد و احساس تو حتی از درکِ وحشت عاجز میشه.
و توی این لحظه حتی توان فکر کردن به اینکه چی شد؟ و چی قراره بشه از تو گرفته میشه و
فقط یک مشاهدهگری...
شاید باید سالهای طولانی عمر رو طی کنید که لحظاتی اینچنین عجیب رو ببینید. اینطور نیست که همیشه شاهدش باشید.
وقتی درین مسیر، خودت رو هم مقصر و هم بیتقصیر بدونی، ملقمهٔ دردناکی از رنج و ترس سراغت میاد و اگر جایی درین دنیا آدمهای امنی نباشند که بهت پناه بدن و باور امنی نباشه که بهش پناه ببری، احتمال هر آسیبی برای تو هست.
شاید قبل از بروز چنین بهمنی در زندگی باید فکر کنیم آیا من چنین آدمهای امنی دارم؟ آیا من به حقیقتی ژرف و پایدار، درین جهان باور دارم که یله و تنها رها نیستم و کسی هست که حالِ منو ببینه و درد منو بفهمه، در آغوشم بکشه و توان کمک کردن به منو داشته باشه؟
✍راضیه
@interior_whisper
مادر خشمگین بود و دخترک مضطرب و غمگین...
تا نشستند، مادر شروع کرد.
«چند ماهه با یک پسر آشنا شده، بدون اطلاع ما. حالا که عاشق هم شدند اومده خواستگاری». گفت و گفت و عصبانیتر از قبل از اتاق رفت بیرون.
دخترک بیست سالش بود، با بغض در دفاع از عشقش حرف زد و در موجه بودن رابطه...
کاری ندارم که هر دو در غم و خشمشون حق داشتند...
اما وقتی پای رابطه و عشق قبل از ازدواج وسط میاد، انگار گارد خانوادهها بسته میشه...
وقتی مادر برگشت و از دخترک خواستم که اتاق رو ترک کنه، گفتم: میدونم آرزوهات به عنوان یک مادر بهم ریخته و این چیزی نبود که انتظارش رو داشتی. اما میدونی که دلیل شفاف و عقلانی برای رد کردن این پسر، حداقل با دادههای موجود نداری.
چرا بجای این مخالفت صریح، اجازه نمیدی فرآیند آشنایی خانوادهها و تحقیق و مشاوره پیش بره. شاید در خلال اون دخترت به نتیجه متفاوتی رسید، شاید شما دلت گرم شد به سلامت این ازدواج.
کافیه گاردت رو باز کنی و باور کنی که مخالفت الانت، تنها نتیجهش فاصلهست و حال بد هردوتون.
میدونید! اشتباه ما پدر و مادرا اینه که فکر میکنیم بچههامون هنوز نیاز دارند که ما بجاشون تصمیم بگیریم. هنوز نمیتونند مسئولیت اشتباهشون رو بپذیرند و رنج نتیجه رو تحمل کنند. بجای اونها فکر میکنیم تا نذاریم شکست بخورند...
گاه اونقدر جلو میریم که حاضریم جلوی یک خطا رو به قیمت از دست دادن محبت و اعتمادشون بگیریم...
در حالیکه اونها بیشتر ازینکه به مشاور نیاز داشته باشند به امنیت و عشق مادرانه نیاز دارند. به تایید و حمایت بیدریغ و بدون شرط و به این پیام که حتی اگر اشتباه کنی بازم کنارتم...
✍راضیه
@interior_whisper
از شدت درد، از خوابی که شاید یک ساعت ازون نمیگذشت بیدار شدم. مسکنی خوردم و کنار پنجره اومدم و اجازه دادم که خنکای هوای نیمه شب، داغی صورتم رو التیام بده. روی مبل نشستم و سرم رو تکیه دادم و به رویا فرو رفتم. حس عجیبی اومد سراغم. چقدر دلم میخواست که زندگی من به انتها برسه.
از رنج و ناامید نبود... نه اصلا...
یکجور بینیازی به ادامه بود. انگار دنیا حرف جدیدی برای گفتن نداشت...
حس کردم دیگه رسالتی برای زیستن ندارم...
حتی دیگه این خیال رو نداشتم که دیگرانی هستند که بوجود من نیاز دارند...
همه ترسم از رفتن ریختهبود و عطش دیدن ورای این دنیا که قراره خیلی متفاوت باشه برام تبدیل به یک نیاز برای رفتن شده بود...
میدونستم که یک حال موقته و قرار نیست استمرار داشته باشه. با خصوصیات حالهای گذرا آشنا بودم و دیگه گولش رو نمیخوردم.
اما هرچی که بود، خیلی دوست داشتنی و جذاب بود.
یک رهایی از دلبستگیها، یک شجاعت برای نبودن و از خاطرهها رفتن...
یک بینیازی بههمه داشتههایی که سالهای طولانی زحمتشون رو کشیدم، یک اطمینان به بلوغ عزیزانم و آزار ندیدنشون در زمانهٔ نبودنم...
خدایا! ای کاش این حال تا پایان عمر باقی میموند.
وقتی به خودم اومدم، مسکن قوی اثرش رو گذاشته بود و من توأمان خلسه روح و جسم رو تجربه میکردم.
وقت سحری خوردن رسیده بود.
به افکارم خندیدم و گفتم: دیگه پاشو راضیه! توی نشئگی مخدر دارو، داری توهم وارستگی میزنی...
✍راضیه
@interior_whisper
می دونم! حال همه ما بده...
اما ما همدیگه رو داریم...
ما درکنار هم باقی میمونیم.
این تنها و تنها راه تحمل ابتلائات جمعیه.
چندتا توصیه که شاید بتونیم این شرایط رو با آرامش بیشتری پشت سر بذاریم.
۱- روتین روزانهتون رو ترک نکنید.
نظمی که داشتید، مسواک زدن، نظافت، مطالعه و...
۲- اخبار رو در سطح تحمل روانتون دنبال کنید.
۳- با افرادی که مثل شما فکر نمیکنند، در سطح تحمل روانتون ارتباط برقرار کنید و البته تلاش کنید که قدرت همدلی خودتون رو در تحمل حالهای متفاوت، بالا ببرید.
۴- وقتهایی از روز رو به جدا شدن از اتفاقات جاری سپری کنید، مثل خوندن یک کتاب، گوش کردن یک پادکست، ورزش، تماشای فیلم و...
۵- و بیش از همه و بیش از همه درکنار هم باشید. در کنار آدمهای نزدیک و دوست داشتنی زندگیتون. در کنار کوچکترهایی که ترسیدند و بزرگترهایی که سردرگم و حیرتزدهند...
با هم حرف بزنید، اما تحلیل نکنید، فقط توصیف شرایط موجود کنید، در مورد آیندهای نامعلوم حرف نزنید، در مورد حال الانتون حرف بزنید و همدیگه رو در آغوش بکشید...
۶- سعی کنید به گروههای همفکر بپیوندید، هیجان حماسه و شجاعت رو جایگزین هیجان ترس و اندوه کنید. هیجان، تنها با هیجان جایگزین میشه. (علت رجزخوانی موقع جنگها همینه)
از تنهایی و انزوا بپرهیزید.
انسانها به تعلق داشتن نیاز دارند. پس بهترین فرصته که همدیگه رو ببخشید.
یکی از دستاوردهای ادیان همین بوده که با ایجاد بستر اخوت و برادری، همبستگی جمعی ایجاد میکرده...
۷- تنهاییهاتون رو با معنویت پرکنید. با تفکر پیرامون فلسفه هستی و کوتاهی عمر و فکر کردن به اقوامی که هزاران سال اومدند و رفتند و از اونها جز نامی باقی نموند.
اعتقادات و باورهای ما نیازمند بازسازی هستند و بحرانها و بلاها، بهترین فرصت برای بازسازی این اعتقادات هستند.
و در نهایت امید و دعا، تنها راهیه که داریم...
✍راضیه
@interior_whisper
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود بهچشم خویشتن دیدم که جانم میرود
چرا فکر میکنم این صحنه، در تاریخ تکرار شده. انگار وقایع آشنایی در حال رقم خوردن هستند...
خدا کند تو بیایی!
@interior_whisper
امروز حال عجیبی داشتم.
گاه حیرت، گاه خشم، گاه غم، گاه امید...
و حالِ همه ما این روزها با شنیدن هر خبر همینه!
رفیقی میگفت دیدن اینهمه حادثه توی این سالهای اخیر مارو سِر(بیحس) کرده، دیگه خیلی برانگیخته نمیشیم.
فکر کردم آیا حال امروز ما بیحسیه؟
نه بیشتر به یک بلوغ شباهت داره، تا یک ناتوانی در درک هیجانات.
هر اتفاق سهمگین این دنیا این پیام رو میده که تو چون ذرهای در جریان پرشتاب حوادث عالم بهجلو رونده میشی و محو خواهی شد اگر ریشهای برای چنگ زدن پیدا نکنی...
و از لابلای ورقهای تاریخ میخونی که این حکایت همه انسانهاست و هیچ قومی و هیچ نسلی نموند الا به یک خاطره، یک نام، یک قصه...
من میتونم زنده بمونم، اما داستانی باشم از یک رنج، یک ضعف، یک کم اوردن،
و میتونم بمیرم و داستانی بشم از یک شور، یک بلوغ، یک خواستن، یک رشد...
و میتونم محو بشم، بیهیچ یادی، هیچ نامی...
به خودم گفتم راضیه! دوست داری قصه ترو بر صفحات تاریخ چطور بنویسند؟
«راضیه فرزند حسین در اردیبهشت ۵۴ بهدنیا اومد و در (مثلا) اسفند ۰۴ از دنیا رفت و... » دیگر هیچ و دیگر هیچ؟!
شاید وحشت از مرگ، همینجاست! «و دیگر هیچ!»
امروز در مسیر ساختن قصهٔ راضیه تنها همین به ذهنم رسید که مخاطبینم رو سرچ کنم و برای همه رفقای تهرانی، مجازی... و مشهدیهایی که نمیدونستم حالشون چطوره، پیام بدم و حالشون رو بپرسم...
فقط همین!
شاید فردا صفحات تاریخ انتظار بیشتری از من داشته باشه، شاید روزی صفحهای از تاریخ برای نوشتن، به مرکب قرمز خون من نیازمند بشه... شاید!
✍راضیه
@interior_whisper
وقتی پدری میمیره، بهترین شانه برای گریستن شانهٔ برادر و خواهریه که درین درد با تو شریکه.
و در زمانه سختیها و ابتلائات، خویشاوندیهایی شکل میگیره که قدرتی فراتر از همخونی داره.
۱۴ سالهم بود، سوم راهنمایی مدرسه نمونه فرزانگان.
خبر رسید که امام خمینی رحلت کردند. روزی که مدرسه رفتم، بغض آلود و غمگین، کمتر چشمی رو اشکآلود دیدم و کمتر رفیقی برای همدلی پیدا کردم.
وقتی رتبه دوم قبولی دبیرستان نمونه شدم، با پدر برای ثبتنام رفتیم. حیاط خالی و بزرگش منو یاد خاطرهٔ خردادی انداخت که برای اندوهم، شریکی نداشتم.
از پدر خواستم برگردیم و به دبیرستان محلهٔ خودمون بریم و امروز چقدر ازین تصمیم راضیام...
ما برای تحمل رنجِ زیستن به هم نیاز داریم...
به قلبهایی که برای یک هدف میتپند و اشکهایی که با هم جاری میشوند و پاهایی که در یک صراط قدم برمیدارند. ما به بودن در کنار هم نیازمندیم...
ایکاش همهٔ کدورتهای شخصی رو بدور بریزیم. همهٔ آسیبهایی که از هم دیدیم رو فراموش کنیم و همهٔ گذشتهای رو که در غفلتِ روزمرگیها، ندانسته به هم زخم زدیم رو ببخشیم...
و قدر این همدلیهای جمعی رو بدونیم...
✍راضیه
@interior_whisper
چهار سال پشت کنکور مونده بود، به هدف قبولی دندانپزشکی...
همچنان اصرار داشت و امیدوار بود که اگر بتونه بجای 8 ساعت در روز، 12 ساعت درس بخونه، حله...
پرسیدم توی این چهار سال چه رتبههایی گرفتی؟!
هر چهار سال بالای 30 هزار🙈
پرسیدم دندان پزشکی چه رتبهای میخواد؟ گفت زیر 400 😳
گفتم مشاور تحصیلی داشتی؟
گفت هر چهارسال و هرسال عوضش کردم🤦♀
گفتم الان برای چی اومدی روانشناس؟
گفت همهٔ مشاورینتحصیلی بهم میگفتند، تو دیگه نیاز به برنامهریزی نداری، نیاز به رواندرمانی داری تا بتونی به اهمالکاری خودت غلبه کنی...
نه مشکل کمالگرایی و اهمالکاری نبود، مشکل در داشتن یک سختی شناختی، یک تفکر وسواسی و rigid (صلب، غیر منعطف) بود.
فکری که نمیتونست از شرش خلاص بشه.
دندانپزشکی، براش یک هدفِ انگیزهبخش و محرک نبود، تبدیل به بهانهای شده بود که نذاره فکر کنه چهار سال زندگیش رو تباه کرده...
او نیاز به امید، چیزی که اطرافیان مدام بهش میدادند نداشت، باید میتونست با توهمِ توانایی خودش روبهرو بشه و بپذیره که راه رو اشتباه رفته و هدف رو اشتباه انتخاب کرده و بجای فکر کردن به چهار سالی که هدر داده، به سالهای طولانی پیشرو فکر کنه.
این هم نوعی تعصب و دُگماتیسمه، چیزی که ممکنه نتیجه روانشناسی زردِ موفقیت باشه. «به هرچیزی که بخوای میتونی برسی».
یک نتیجهٔ تفکرِ بسته و صُلبش این بود که هربار خواسته تغییر مسیر بده، یک نشانه سرراهش سبز شده که انگار بهش گفته مسیرت درسته...
و نفهمیده که این قدرت ذهنه که از هر حرف و اتفاقی، نشانهای خلق میکنه برای درجا زدن و مسئولیت زندگیکردن رو نپذیرفتن ...
اگر سر هدفی، سالها درجا میزنی و حرکتی رو به جلو نداری، گاهی به اشتباه بودن هدف یا مسیر فکر کن... همیشه نیازِ به تلاش بیشتر نداری، گاهی نیاز داری بپذیری من مسئول فردا هستم، نه مجبور و محکوم به تکرار دیروز....
✍راضیه
@interior_whisper
مدتی بود که یکییکی برگهاش زرد و خشک میشد و من که فکرم هزارجا بود، جز پی گلدونهای قشنگم، فقط از کنارش رد میشدم و برگ خشک شدهٔ دیگهای رو میکندم و میرفتم!
امروز موقع کندن یک برگِ خشکِ دیگه در حد چند ثانیه بالای سرش ایستادم. خاکش رو چک کردم و متوجه آفت شپشک آردآلو شدم که بخشی از ساقه رو پر کرده بود.
از بقیه جداش کردم و ضدآفت زدم. نمیدونم چرا یهویی یاد مراجعینی افتادم که توی اتاق درمان با بغض و اشکهایی جاری میگفتند:
🍁خوب مامانم حق داشت، با وجود چهارتا خواهر و برادر کوچکتر از من،
🍁یا یک برادر بیشفعال،
🍁یا یک خواهر معلول و مریض،
دیگه فرصتی برای من که بزرگتر از همه بودم نداشت...
🍁یا مامان همه عمرش با خانواده پردردسر همسرش درگیر بود...
🍁یا مامان افسردگی داشت...
🍁یا پدرم همیشه کار میکرد و خونه نبود...
🍁یا پدر و مادرم با هم خوب نبودند...
🥀 و برای همین من هیچوقت دیده نشدم...
🥀کسی بزرگ شدن منو ندید...
🥀کسی مریض شدن منو نفهمید...
و من الان (شاید توی ۴۰، ۵۰، یا ۶۰ سالگی) هنوز فکر میکنم آیا لایق دوستداشتهشدن هستم یا نه؟!
✍راضیه
@interior_whisper
جوونتر که بودم، ذهنم با تبعیضها و تفاوتهای جنسیتی زن و مرد درگیر بود.
یادمه حتی همین چند سال پیش با استاد درس روانشناسی جنسیت، کلی توی فضای مجازی بحث میکردم. (که البته همون بحثها عامل ایجاد دوستی عمیق و پایداری در ما شد که ایشون رو برای من تبدیل به یک مرجع علمی کرد که هرجا در درک مفاهیم روانشناسی دچار شبهه میشدم. فورا از ایشون کمک میگرفتم)
هنوز بین دانشمندان این سوال حل نشده که تفاوتهای زن و مرد ذاتیه یا محیطی؟
اما برای من یک چیزی حل شد...
و اون اینکه چه اهمیتی داره؟ پاسخ بعضی ابهامات ما، تا آخر عمر باقی میمونه، اما زندگی به جریان خودش ادامه میده...
🌱مثلاً اینکه من در اعمالم چقدر مجبورم یا چقدر مختار؟
🌱اینکه بهشت و جهنم مادیه یا مجرد؟
🌱اینکه تکامل داروینیسم تا چه حد قابل قبوله و خلقت حضرت آدم کجای این مسیر تکامله؟
خیلی ازین دست سوالات، حتی اگر هیچ وقت به جواب قطعی نرسه، تاثیری در جریان روزمره زندگی ما نداره...
در مورد تفاوتهای زن و مرد هم، اونچه که مهمه و من باید با باور به اون زندگی کنم، اینه که تربیت باید بر اساس نقشهایی که آدمها قراره در زندگی بپذیرند انجام بشه.
حالا اینکه نقشها بر اساس تفاوتهای ذاتی بنا شده یا الزامات ابزاری و اجتماعی، اونقدر مهم نیست که پذیرشِ حقیقت اون نقش مهمه...
من اگر قراره مادر بشم، چون ابزار و امکانات مادری در بدن من گذاشته شده، پس باید برای این نقش تربیت بشم.
اگر فراغت ذهنی و امکانات بدنی، یک مرد رو انتخاب مناسبتری برای تأمین معاش و امنیت خانواده و تحمل مسایل اقتصادی میکنه، من باید فرزند پسرم رو برای پذیرش این مسئولیت در زندگی اجتماعی تربیت کنم...
و اونجایی که مرد و زن امکانات فیزیولوژی و ذهنی انجام یک کار مشترک رو دارند، من هر دو جنس فرزندانم رو برای پذیرش اون مسئولیت، یکسان تربیت میکنم.
✍راضیه
@interior_whisper
هیچ اکسیری مثل بودن در جمعها نیست.
این روزهای سخت و پرتعب و رنج که همه، منتظر شنیدن خبر آمدنت هستیم اقا،
این انتظار رو در جمعهامون فریاد میزنیم.
و در کنج غریب تنهاییهامون در رویای ساختن دنیایی هستیم که تو وعده دادی، دنیایی متعلق به همه مردم، از هر رنگ و نژاد و زبانی، متعلق به هر مظلومی که گوشهای دور افتاده، به دنبال رهایی از اسارته... اسارت نفس، اسارت تن، اسارت فکر، اسارت رسانه، اسارت دشمن...
همه ما این روزها هیجانات زیادی رو تجربه میکنیم، بدنهامون گاه منقبضه و فکرهامون از اضطراب آینده حکایت میکنه...
اما وقتی در جمع قرار میگیریم، حس رهایی داریم...
در گذشته گاهی از خودم میپرسیدم که چرا شبهای قدر که انگار خصوصیترین شبِ زندگی ماست که در اون عمیقترین لایههای وجودیمون رو کنار میزنیم و با خدا راز دل میگیم و از ترسها و آرزوهامون میگیم، به مساجد و حسینیهها میریم؟! آیا کنجِ خلوت اتاقی دنج بهتر نیست؟!
امروز این احساس رو دارم که نیاز و عطش به حضور در پیشگاه خدا، در جمعی همنوا و هم اندیشه، اوج میگیره و بهتوان میرسه و شعور پیدا میکنه و متحول میشه و صعود میکنه....
✍راضیه
@interior_whisper