eitaa logo
یاداشت های من
14 دنبال‌کننده
25 عکس
1 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از my hidden part
مخصوصا اگه از توی انباری مدرسه زنگ بزنی دفتر بگی مادر یکی از بچه هام لطفا بگید دخترم بیاد ببرمش و اینگونه بقیه دوستاتم نجات بدی😂✌️🏻
هدایت شده از my hidden part
ولی پروژه ی طولانی ای بود اما موفقیت آمیزی بود
هیییی فانتزی های منو زندگی کردی
افرین افرین
یادگاری از من برای اعضای کانال (:
هدایت شده از - خَفقـــــٰان
از دورویی؛ دوری‌کن حاجی.. جای دوری نمیره🚶🏽‍♂
[آنان که دستی را که نانشان میداد گاز گرفتند محکوم‌اند به بوسیدن پاهایی که لگدشان میزند] 🙂
او مرا میشکست... و من هر روز تکه های شکسته ی خود را جمع میکردم که در پایش فرو نرود..💔 :)
Zahra.M ✨: این روزا فقط توی تاریکی اتاقم به سقف خیره میشم بغضی که از صبح برای رفتن اجباری به مدرسه توی گلوم جوونه میزنه تا سنگینی نفهمیدن درس ها و شنیدن حرفای بی سرو ته بقیه ، سکوت میکنم ... از چک کردن گوشی که میبینم در طول روز اونقدری برا کسی مهم نبودم که حتی سراغمو بگیره ، سکوت میکنم ... از شنیدن تیکه و کنایه خانواده برای آینده ی نامعلومی که نمیدونم قراره چی بشه ، سکوت میکنم ... از اینکه کل روز تو اتاقمم و حتی کسی سراغمو نمیگیره ، انگار وجود ندارم ، سکوت میکنم ... و منی که توی تنهایی خودم سکوت میکنم ... میدونی ... این روزا سرو صدا اذیتم میکنه حرف زدن اذیتم میکنه از شنیدن صدای اطرافیانم فرار میکنم و توی اعماق ذهنم غرق میشم ... اونقدر زیر دریای افکارِ پراکندم غرق میشم که گاهی احساس خفگی میکنم ... گلوم سنگین میشه ، دروغ چرا حتی گاهی جلوی نفس کشیدنمو هم میگیره ... این روزا انگار خیلی شکننده شدم ... خیلی زود چشمام تار میشه و به سختی آب دهنمو قورت میدم ، لبخند میزنمو سکوت میکنم ... شب میشه ... هرروز تاریک تر از دیروز ... توی تاریکی اتاقم دراز میکشمو به سقف خیره میشم ... حتی نای حرف زدن با خودمو هم ندارم ... فقط به نقطه ای نامعلوم از سقف خیره میشم ‌ ذهنم اونقدر پراکندس که نمیدونم دقیقا به چی باید فکر کنم ... انگار که دیگه خودمو هم نمیشناسم ، با خودم غریبه شدم دیگه حرفای دلمو به خودمم نمیتونم بزنم و باز لبخند تلخی میزنم ، سکوت میکنم آب دهنمو به سختی قورت میدمو چشمامو میبندم و منی که نیست شدن توی بی کران تاریکی آروم ترم میکنه ...
این روزا فقط توی تاریکی اتاقم به سقف خیره میشم بغضی که از صبح برای رفتن اجباری به مدرسه توی گلوم جوونه میزنه تا سنگینی نفهمیدن درس ها و شنیدن حرفای بی سرو ته بقیه ، سکوت میکنم ... از چک کردن گوشی که میبینم در طول روز اونقدری برا کسی مهم نبودم که حتی سراغمو بگیره ، سکوت میکنم ... از شنیدن تیکه و کنایه خانواده برای آینده ی نامعلومی که نمیدونم قراره چی بشه ، سکوت میکنم ... از اینکه کل روز تو اتاقمم و حتی کسی سراغمو نمیگیره ، انگار وجود ندارم ، سکوت میکنم ... و منی که توی تنهایی خودم سکوت میکنم ... میدونی ... این روزا سرو صدا اذیتم میکنه حرف زدن اذیتم میکنه از شنیدن صدای اطرافیانم فرار میکنم و توی اعماق ذهنم غرق میشم ... اونقدر زیر دریای افکارِ پراکندم غرق میشم که گاهی احساس خفگی میکنم ... گلوم سنگین میشه ، دروغ چرا حتی گاهی جلوی نفس کشیدنمو هم میگیره ... این روزا انگار خیلی شکننده شدم ... خیلی زود چشمام تار میشه و به سختی آب دهنمو قورت میدم ، لبخند میزنمو سکوت میکنم ... شب میشه ... هرروز تاریک تر از دیروز ... توی تاریکی اتاقم دراز میکشمو به سقف خیره میشم ... حتی نای حرف زدن با خودمو هم ندارم ... فقط به نقطه ای نامعلوم از سقف خیره میشم ‌ ذهنم اونقدر پراکندس که نمیدونم دقیقا به چی باید فکر کنم ... انگار که دیگه خودمو هم نمیشناسم ، با خودم غریبه شدم دیگه حرفای دلمو به خودمم نمیتونم بزنم و باز لبخند تلخی میزنم ، سکوت میکنم آب دهنمو به سختی قورت میدمو چشمامو میبندم و منی که نیست شدن توی بی کران تاریکی آروم ترم میکنه ...
میخواستم بگم مثل شکر و نمک باشین اگه تو آب حل شدین هم یه اثری ازتون به جا بمونه دیدم درست درنمیاد 😂 آره، خلاصه یه چیز خوبی باشین... 😅