روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامهی کوتاه.
روی صندلی روبهروی میز نشستم و لبخند زدم.
چای سرد بود و آرام؛ مثل تمام احساساتی که در طول این سالها ابراز نشده بود.
نامه را باز کردم.
"اگر اینجا هستی، یعنی بالاخره برگشتی.
میدانستم بعد از خواندن نامه، سراغ چای میروی؛ چون تو همیشه میگذاشتی چایت سرد شود تا آخرین قطرهی فکرهایت را زندگی کنی. در نظر داشته باش که این فنجان، برای لبهای تو بسیار انتظار کشیده است. پس همین حالا بنوش! "
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
فنجان چای را در دست گرفتم و تا چند دقیقه فقط به اتاق نگاه کردم.
همه چیز تقریباً همانطور مانده بود؛ کتابهای روی قفسه، ساعت دیواری که دیگر کار نمیکرد و صندلیای که همیشه کنار پنجره بود.
اما چیزی تغییر کرده بود؛ من.
سالها پیش از این خانه رفته بودم، شاید چون فکر میکردم برای پیدا کردن خودم باید همه چیز را ترک کنم. اما حالا فهمیده بودم گاهی برای پیدا کردن خودت، باید خاطراتی را به آغوش بکشی که یک روز، گم کرده بودی.
دستم را روی جلد کتاب قدیمیای کشیدم که پشت قفسه جا مانده بود.
وقتی بازش کردم، بین صفحاتش یک جمله پیدا کردم:
«چیزی که گم کردهایم، خودِ قدیمیمان است»
آرام نفس کشیدم.
شاید بعضی چیزها هیچوقت تغییر نمیکنند.
و شاید همین، قشنگترین بخش تغییر کردن ماست.
نامه را تا کردم و کنار فنجان گذاشتم.
برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردم شاید قرار نیست چیزی را پیدا کنم...
ظاهراً باید فقط دوباره خودم را به یاد بیاورم.
نمیدونم چه مدلی بگم؛ ولی اگه موافق "آنلاینشاهِاجنبیبیاختیارازهرجهت" هستید، لطفاً اینجا رو ترک کنید. 💞
- آفتاب را بنگر!
ناراحت شدم. کسی به گلمنون توجه نکرد.
آخرش یه شخصیت قشنگ طراحی میکنم و اسمش رو گلمنون میگذارم.
هدایت شده از شب.
به آدمهایی که چنل دیلی ندارن، دوستهای کم و باکیفیت دارن، سبک زندگی سالم دارن، روتین روزانه دارن و آخرین بازدیدشون همیشه برای چند ساعت قبله تا ابد حسودی میکنم
هدایت شده از شاخه نبات 𔗨 ֪֢ ׁ
این دنیایی که هیچکس منتظرم نیست هیچکس منو نمیخواد و من همیشه آنلاینم توش ،چیزی هم بهم نرسیده ازش پس چرا هستم هنوز🌱